غزل شمارهٔ ۴۱
ای قوی دل به رفیع الدرجات وز برایت به جهان داده برات پنجم چار صفی از ملکان هشتم هفت تنی از طبقات رای رخشان تو بر چشمه خضر رفته بی زحمت راه ظلمات خصم تو کور و تو آیینه شرع کور آیینه...

افضلالدّین بدیل بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگترین قصیدهسرایان تاریخ شعر و ادب فارسی بهشمار میآید. از القاب مهم وی حسان العجم میباشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قویطبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از قصیدهسرایان عصر خویش است. توانایی او در استخدام معانی و ابتکار مضامین در هر قصیدهٔ او پدیدار است.
ای قوی دل به رفیع الدرجات وز برایت به جهان داده برات پنجم چار صفی از ملکان هشتم هفت تنی از طبقات رای رخشان تو بر چشمه خضر رفته بی زحمت راه ظلمات خصم تو کور و تو آیینه شرع کور آیینه...
عیسی لب است یار و دم از من دریغ داشت بیمار او شدم قدم از من دریغ داشت آخر چه معنی آرم از آن آفتاب روی کو بوی خود به صبح دم از من دریغ داشت بوس وداعی از لب او چون طلب کنم کز دور یک ...
دست قبا در جهان نافه گشای آمده است بر سر هر سنگ باد غالیه سای آمده است ابر مشعبد نهاد پیش طلسم بهار هر سحر از هر شجر سحرنمای آمده است لاله ز خون جگر در تپش آفتاب سوخته دامن شده است...
ای باد صبح بین که کجا می فرستمت نزدیک آفتاب وفا می فرستمت این سر-به-مهر-نامه بدان مهربان رسان کس را خبر مکن که کجا می فرستمت تو پرتو صفایی از آن بارگاه انس هم سوی بارگاه صفا می فرس...
لعل او بازار جان خواهد شکست خنده او مهر کان خواهد شکست عابدان را پرده این خواهد درید زاهدان را توبه آن خواهد شکست هودج نازش نگنجد در جهان لیک محمل بر جهان خواهد شکست پرنیان خویی به...
دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت ما را شکار کرد و بیفکند و برنداشت ما بی خبر شدیم که دیدیم حسن او او خود ز حال بی خبر ما خبر نداشت ما را به چشم کرد که تا صید او شدیم زان پس به چشم...
رخ تو رونق قمر بشکست لب تو قیمت شکر بشکست لشکر غمزه تو بیرون تاخت صف عقلم به یک نظر بشکست بر در دل رسید و حلقه بزد پاسبان خفته دید و در بشکست من خود از غم شکسته دل بودم عشقت آمد تم...
از حال خود شکسته دلان را خبر فرست تسکین جان سوختگان یک نظر فرست جان در تب است از آن شکرستان لعل خویش از بهر تب بریدن جان نیشکر فرست گفتم به دل که تحفه آن بارگاه انس گر زر خشک نیست ...
زان زلف مشک رنگ نسیمی به ما فرست یک موی سر به مهر به دست صبا فرست زان لب که تا ابد مدد جان ما ازوست نوشی به عاریت ده و بوسی عطا فرست چون آگهی که شیفته و کشته توایم روزی برای ما زی ...
ز خاک کوی تو هر خار سوسنی است مرا به زیر زلف تو هر موی مسکنی است مرا برای آنکه ز غیر تو چشم بردوزم به جای هر مژه بر چشم سوزنی است مرا ز بس که بر سر کوی تو اشک ریخته ام ز لعل در بر ...
روی تو دارد ز حسن آنچه پری آن نداشت حسن تو دارد ملک آنکه سلیمان نداشت شو بده انصاف خویش کز همه روحانیان حجره روح القدس به ز تو مهمان نداشت در همه روی زمین به ز تو دارنده ای بزم خلی...
به باغ وصل تو خاری رقیب صد ورد است به یاد روی تو دردی طبیب صد درد است هزار جان مقدس فدای روی تو باد که زیر دامن زلف تو سایه پرورد است به روزگار هوای تو کم شود نی نی هوای تو عرضی نی...
تیره زلفا باده روشن کجاست دیروصلا رطل مردافکن کجاست جرعه زراب است بر خاکش مریز خاک مرد آتشین جوشن کجاست حلقه ابریشم آنک ماه نو لحن آن ماه بریشم زن کجاست از دغابازان نو یک جنس کو وز...
دردی است درد عشق که درمان پذیر نیست از جان گزیر هست و ز جانان گزیر نیست شب نیست تا ز جنبش زنجیر مهر او حلقه ی دلم به حلقه زلفش اسیر نیست گفتا به روزگار بیابی وصال ما منت پذیرم ارچه...
شمع شب ها بجز خیال تو نیست باغ جان ها بجز جمال تو نیست رو که خورشید عشق را همه روز طالعی به ز اتصال تو نیست شو که سلطان فتنه را همه سال سپهی به ز زلف و خال تو نیست رخش شوخی مران که...
سر سودای تو را سینه ما محرم نیست سینه ما چه که ارواح ملایک هم نیست کالبد کیست که بیند حرم وصل تو را کانکه جان است به درگاه تو هم محرم نیست خاک آن ره که سگ کوی تو بگذشت بر او شیر مر...
ما به غم خو کرده ایم ای دوست ما را غم فرست تحفه ای کز غم فرستی نزد ما هر دم فرست جامه هامان چاک ساز و خانه هامان پاک سوز خلعه هامان درد بخش و تحفه هامان غم فرست چون به یاد ما رسی د...
بس لابه که بنمودم و دل دار نپذرفت صد بار فغان کردم و یک بار نپذرفت از دست غم هجر به زنهار وصالش انگشت زنان رفتم و زنهار نپذرفت گه سینه ز غم سوختم و دوست نبخشود گه تحفه ز جان ساختم ...
شوری ز دو عشق در سر ماست میدان دل از دو لشکر آراست از یک نظرم دو دلبر افتاد وز یک جهتم دو قبه برخاست خورشیدپرست بودم اول اکنون همه میل من به جوزاست در مشرق و مغرب دل من هم بدر و هم...
دل شد از دست و نه جای سخن است نز توام جای تظلم زدن است دل تو را خواه قولا واحدا تا تو خواهیش دو قولی سخن است آنچه در آینه بینم نه منم پرتو توست که سایه فکن است نظرت نیست به من زانک...
به زبان چرب جانا بنواز جان ما را به سلام خشک خوش کن دل ناتوان ما را ز میان برآر دستی مگر از میانجی تو به کران برد زمانه غم بی کران ما را به دو چشم آهوی تو که به دولت تو گردون همه ع...
آن نازنین که عیسی دل ها زبان اوست عودالصلب من خط زنارسان اوست بس عقل عیسوی که ز مشکین صلیب او زنار بندد ارچه فلک طیلسان اوست هر دم لبش به خنده برآید مسیح نو مانا که مریمی دگر اندر ...
عیسی لبی و مرده دلم در برابرت چون تخم پیله زنده شوم باز در برت چون شمع ریزم از مژه سیلاب آتشین زان لب که آتش است و عسل می دهد برت گر خود مگس شوم ننشینم بر آن عسل ترسم ز نیش چشم چو ...
گر هیچ شبی وصل دلارام توان یافت با کام جهان هم ز جهان کام توان یافت دل هیچ نیارامد چون عشق بجنبد در آتش سوزنده چه آرام توان یافت جان یاد لبش می کند ای کاش نکردی کان لب نه شکاری است...