غزل شمارهٔ ۶۳
چه گویی ز لب دوست شکر وام توان خواست چنان سخت کمان کوست ازو کام توان خواست به وصل لب آن ماه به زر یافت توان راه کز آن لب به یکی ماه یکی جام توان خواست چو او تند کند خوی مبر نام لب ...

افضلالدّین بدیل بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگترین قصیدهسرایان تاریخ شعر و ادب فارسی بهشمار میآید. از القاب مهم وی حسان العجم میباشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قویطبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از قصیدهسرایان عصر خویش است. توانایی او در استخدام معانی و ابتکار مضامین در هر قصیدهٔ او پدیدار است.
چه گویی ز لب دوست شکر وام توان خواست چنان سخت کمان کوست ازو کام توان خواست به وصل لب آن ماه به زر یافت توان راه کز آن لب به یکی ماه یکی جام توان خواست چو او تند کند خوی مبر نام لب ...
کیست که در کوی تو فتنه روی تو نیست وز پی دیدار تو بر سر کوی تو نیست فتنه به بازار عشق بر سر کار است از آنک راستی کار او جز خم موی تو نیست روی تو جان پرورد خوی تو خونم خورد آه که خو...
عشق تو قضای آسمانی است وصل تو بقای جاودانی است در سایه زلف تو دل من همسایه نور آسمانی است بربود دلم کمند زلفت حقا که مرا بدو گمانی است پیداست چو آفتاب کان دل در سایه زلف تو نهانی ا...
می خور که جهان حریف جوی است آفاق ز سبزه تازه روی است بر عیش زدند ناف عالم اکنون که بهار نافه بوی است از زهد کنار جوی کاین وقت وقت طرب و کنار جوی است شو خوانچه کن و چمانه درخواه زان...
دل را ز دم تو وام روزی است وز صاف تو درد خام روزی است از ساقی مجلس تو ما را از دور خیال جام روزی است جان خاک تو شد که خاک را هم از جرعه ناتمام روزی است مرغی است دلم بلندپرواز اما ز...
ای دل به عشق بر تو که عشقت چه درخور است در سر شدی ندانمت ای دل چه در سر است درد کهنت بود برآورد روزگار این درد تازه روی نگویی چه نوبر است شهری غریب دشمن و یاری غریب حسن اینجا چه جا...
خاکی دلم که در لب آن نازنین گریخت تشنه است کاندر آب خور آتشین گریخت نالم چو ز آب آتش و جوشم چو ز آتش آب تا دل در آب و آتش آن نازنین گریخت آدم فریب گندم گون عارضی بدید شد در بهشت عا...
به سر کرشمه از دل خبری فرست ما را به بهای جان از آن لب شکری فرست ما را به غلامی تو ما را به جهان خبر برآمد گرهی ز زلف کم کن کمری فرست ما را به بهانه حدیثی بگشای لعل نوشین به خراج ه...
خه که دگرباره دل درد تو در برگرفت باز به پیرانه سر عشق تو از سر گرفت یار درآمد به کوی شور برآمد ز شهر عشق در آمد ز بام عقل ره در گرفت لعل تو یک خنده زد مرده دلی زنده کرد حسن تو یک ...
به دو میگون لب و پسته دهنت به سه بوس خوش و فندق شکنت به زره پوش قد تیروشت به کمان کش مژه تیغ زنت به حریر تن و دیبای رخت به ترنج بر و سیب ذقنت به دو نرگس به دو سنبل به دو گل بر سر س...
هر که در عاشقی قدم نزده است بر دل از خون دیده نم نزده است او چه داند که چیست حالت عشق که بر او عشق تیر غم نزده است عشق را مرتبت نداند آنک همه جز در وصال کم نزده است دل و جان باخته ...
جو به جو عشقت شمار دم زدن بر من گرفت جو جوم کرد و چو بشنید آه من بر من گرفت آهی از عشقت درون دل نهان می داشتم چون برون شد بی من او راه دهن بر من گرفت عشقت آتش در من افکند و مرا گفت...
سر و زر کو که منت یارم جست فرصت آمدنت یارم جست بن مویی ز دلم کم نشود سر مویی ز تنت یارم جست نه میی از قدحت یارم خواست نه گلی از چمنت یارم جست نه من آیم نه توام دانی خواند نه تو آیی...
یارب آن خال بر آن لب چه خوش است بر هلالش نقط از شب چه خوش است دهنش حلقه تنگ زره است نقطه بر حلقه مرکب چه خوش است مه سپر کرده و شب ماه سپر به سپر برزده کوکب چه خوش است بر لبش خال ز ...
در عشق تو عافیت حرام است آن را که نه عشق پخت خام است کس را ز تو هیچ حاصلی نیست جز نیستیی که بر دوام است صدساله ره است راه وصلت با داعیه تو نیم گام است شهری ز تو مست عشق و ما هم این...
به جایی رسید عشق که بر جای جان نشست سلامت کرانه کرد خود اندر میان نشست برآمد سپاه عشق به میدان دل گذشت درآمد خیال دوست در ایوان جان نشست مرا باز تیغ صبر بفرسود و زنگ خورد مگر رنگ ب...
چرا ننهم نهم دل بر خیالت چرا ندهم دهم جان در وصالت بپویم بو که درگنجم به کویت بجویم بو که دریابم جمالت کمالت عاجزم کرد و عجب نیست که تو هم عاجزی اندر کمالت شبم روشن شده است و من ز ...
هر که به سودای چون تو یار بپرداخت همتش از بند روزگار بپرداخت در غم تو سخت مشکل است صبوری خاصه که عالم ز غمگسار بپرداخت عشق تو در مرغزار عقل زد آتش از تر و از خشک مرغزار بپرداخت لعل...
گر نه عشق او قضای آسمانستی مرا از بلای عشق او روزی امانستی مرا گر مرا روزی ز وصلش بر زمین پای آمدی کی همه شب دست از او بر آسمانستی مرا گر نه زلف پرده سوز او گشادی راز من زیر این پر...
دلم در بحر سودای تو غرق است نکو بشنو که این معنی نه زرق است فراقت ریخت خونم این چه تیغ است نفاقت سوخت جانم این چه برق است جهان بستد ز ما طوفان عشقت امانی ده که ما را بیم غرق است تو...
بگشا نقاب رخ که ز ره بر در آیمت بربند عقد در که کنون در بر آیمت بنشان خروش زیور و بنشین به بانگ در کز بس خروش زارتر از زیور آیمت آمد کبوتر تو و نامه رساند و گفت پیش از کبوتر آمدن ا...
علم عشق عالی افتاده است کیسه صبر خالی افتاده است اختیاری نبود عشق مرا که ضروری و حالی افتاده است اختر عشق را به طالع من صفت بی زوالی افتاده است دست بر شاخ وصل او نرسد ز آنکه در اصل...
فلک در نیکویی انصاف دادت سر گردن کشان گردن نهادت جهان از فتنه آبستن شد آن روز که مادر در جهان حسن زادت جهانی نیم کشت ناوک توست ندیده هیچ کس زخم گشادت به شام آورد روز عمر ما را امید...
بتی کز طرف شب مه را وطن ساخت ز سنبل سایبان بر یاسمن ساخت نه بس بود آنکه جزعش دل شکن بود بشد یاقوت را پیمان شکن ساخت دروغ است آن کجا گویند کز سنگ فروغ خور عقیق اندر یمن ساخت دل یار ...