غزل شمارهٔ ۸۵
آن ها که محققان راهند در مسند فقر پادشاهند در رزم یلان بی نبردند در بزم سران بی کلاهند کعبه صفت اند و راه پیمای باور کنی آسمان و ماهند بر چرخ زنند خیمه آه هم خود به صفت میان آهند ب...

افضلالدّین بدیل بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگترین قصیدهسرایان تاریخ شعر و ادب فارسی بهشمار میآید. از القاب مهم وی حسان العجم میباشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قویطبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از قصیدهسرایان عصر خویش است. توانایی او در استخدام معانی و ابتکار مضامین در هر قصیدهٔ او پدیدار است.
آن ها که محققان راهند در مسند فقر پادشاهند در رزم یلان بی نبردند در بزم سران بی کلاهند کعبه صفت اند و راه پیمای باور کنی آسمان و ماهند بر چرخ زنند خیمه آه هم خود به صفت میان آهند ب...
با او دلم به مهر و محبت نشانه بود سیمرغ وصل را دل و جان آشیانه بود بودم معلم ملکوت اندر آسمان از طاعتم هزارهزاران خزانه بود بر درگهم ز خیل ملایک بسی سپاه عرش مجید ذات مرا آشیانه بو...
طریق عشق رهبر برنتابد جفای دوست داور برنتابد به عیاری توان رفتن ره عشق که این ره دامن تر برنتابد هوا چون شحنه شد بر عالم دل خراج از عقل کمتر برنتابد سری را کآگهی دادند ازین سر گران...
عقل در عشق تو سرگردان بماند چشم جان در روی تو حیران بماند در ره سرگشتگی عشق تو روز و شب چون چرخ سرگردان بماند چون ندید اندر دو عالم محرمی آفتاب روی تو پنهان بماند هرکه چوگان سر زلف...
دل کشید آخر عنان چون مرد میدانت نبود صبر پی گم کرد چون همدست دستانت نبود صدهزاران گوی زرین داشت چرخ از اختران ز آن همه یک گوی در خورد گریبانت نبود ماه در دندان گرفته پیشت آورد آسما...
ای پار دوست بوده و امسال آشنا وی از سزا بریده و بگزیده ناسزا ای سفته در وصل تو الماس ناکسان تا کی کنی قبول خسان را چو کهربا چند آوری چو شمس فلک هر شبانگهی سر بر زمین خدمت یاران بیو...
دولت عشق تو آمد عالم جان تازه کرد عقل کافر بود آن رخ دید و ایمان تازه کرد داغ دلها را به سحر آن جزع جادو تاب داد باغ جان ها را به شرط آن لعل رخشان تازه کرد تا ز عهد حسن تو آوازه شد...
دل پیش خیال تو صد دیده برافشاند در پای تو هر ساعت جانی دگر افشاند لعلت به شکرخنده بر کار کسی خندد کو وقت نثار تو بر تو شکر افشاند شو آینه حاضر کن در خنده ببین آن لب گر دیده نه ای ه...
صد یک حسن تو نوبهار ندارد طاقت جور تو روزگار ندارد عشق تو گر بر قرار کار بماند کار جهان تا ابد قرار ندارد تیغ جفا در نیام کن که زمانه مرد نبرد چو تو سوار ندارد بر تو مرا اختیار نیس...
تب دوشین در آن بت چون اثر کرد مرا فرمود و هم در شب خبر کرد برفتم دست و لب خایان که یارب چه تب بود اینکه در جانان اثر کرد بدیدم زردرویش گرم و لرزان چو خورشیدی که زی مغرب سفر کرد بفر...
هر تار ز مژگانش تیری دگر اندازد در جان شکند پیکان چون در جگر اندازد کافر که رخش بیند با معجزه لعلش تسبیح درآموزد زنار دراندازد دل ها به خروش آید چون زلف برافشاند جان ها به سجود آید...
عذر از که توان خواست که دلبر نپذیرد افغان چه توان کرد که داور نپذیرد زر گونه من دارد و گر زر دهم او را ننگ آیدش از گونه من زر نپذیرد صد عمر به کار آید یک وعده او را کس عمر ابد یک ن...
عشق تو چون درآید شور از جهان برآید دل ها در آتش افتد دود از میان برآید در آرزوی رویت بر آستان کویت هر دم هزار فریاد از عاشقان برآید تا تو سر اندر آری صد راز سر برآری تا تو به بر در...
عشق تو به گرد هر که برگردد از زلف تو بی قرارتر گردد تاج آن دارد که پیش تخت تو چون دایره جمله تن کمر گردد مرد آن باشد که پیش تیغ تو چون آینه جمله رخ سپر گردد در عشق تو تر نیامدن شرط...
آن زمان کو زلف را سر می برد از صبا پیوند عنبر می برد در غم زنجیر مشکینش فلک هر زمان زنجیر دیگر می برد در جمال روی او نظارگی دست را حالی به خنجر می برد پس عجب نی گر رگ ایمان ما نیش ...
سر نیست کز تو بر سر خنجر نمی شود تا سر نمی شود غمت از سر نمی شود از شست عشق تو نپرد هیچ ناوکی کان با قضای چرخ برابر نمی شود هر دم به تیر غمزه بریزی هزار خون وین طرفه تر که تیر تو خ...
بکت الرباب فقلت ای بکاء ابکاء عهد ام بکاء اخاء فالعهد للربع المحور بد معنا ثم الخاء لزمرة الخلطاء عین المهاة بکت و لیس من الهوی دمع المهاة یفیض کالا بداء انهمت عذری الهوی و عفانی ی...
اعاد روحی هواء بغداد و زاد روحی قضاء بغداد یصید لیث الرجال خاتلة بعین ظبی نساء بغداد ترمی برشق اللحاظ و اعجبا آرامیات ظباء بغداد بالمسک قدت نبالها و لها ابهی نصالا نساء بغداد اذا ا...
انی لاخدم ناصح الخلفاء مرد الایمة خاضع الحنفاء بتحیة مشفوعة بمحامد و محامد مقرونة بدعاء و تعارف اکبرته بتذکر و تذکر و شخصة بثناء و لدیه لی مشفع من خلقه قد سرنی لازال فی السراء لقبو...
وها فارسیا بالحجازی اشفع واحضر کسری ثم نعمان اتبع عرش ذری سبلان ام فلک العلی و فی ظلها الارواح و النور جمع اثامنة الجنات للنفس موعد و رابعة الافلاک للشمس موضع نعم فلک بل جنة فی ذرا...