رباعی شمارهٔ ۲۲۳
آن ماه به کشتی در و من در خطرم چون کشتی از آب دیده آسیمه سرم ز آن باد کز او به شادی آرد خبرم چون آب بشیبم و چو کشتی بپرم

افضلالدّین بدیل بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگترین قصیدهسرایان تاریخ شعر و ادب فارسی بهشمار میآید. از القاب مهم وی حسان العجم میباشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قویطبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از قصیدهسرایان عصر خویش است. توانایی او در استخدام معانی و ابتکار مضامین در هر قصیدهٔ او پدیدار است.
آن ماه به کشتی در و من در خطرم چون کشتی از آب دیده آسیمه سرم ز آن باد کز او به شادی آرد خبرم چون آب بشیبم و چو کشتی بپرم
آزار کنی و جور فرمایی هم رحمت نکنی و روی ننمایی هم بوسه چه طلب کنم چه پیش آری عذر دانم که نبخشی و نبخشایی هم
تو گلبن و من بلبل عشق آرایم جز با تو نفس ندهم و دل ننمایم در فرقت تو بسته زبان می مانم تا باز نبینمت زبان نگشایم
بر فرق من آتش تو فشانی و دلم بر رهگذر غم تو نشانی و دلم از جور تو جان رفت تو مانی و دلم من ترک تو گفته ام تو دانی و دلم
مهر تو برون آستان اندازم خاک از ستمت بر آسمان اندازم بشکافم سینه و برون آرم دل تا مهر تو در پیش سگان اندازم
سروی است سیاه چرده آن ماه تمام بر آب دو عارضش خطی آتش فام شکل خط او به گرد عارض مادام چون سرخی مغرب است در اول شام
با آنکه به هیچ جرم رای آوردم صد ره به تو عذر جان فزای آوردم گر عذر مرا نمی پذیری مپذیر من بندگی خویش به جای آوردم
آب جگرم به آتش غم برخاست سوز جگرم فزود تا صبر بکاست هرچند جگر به صبر می ماند راست صبر از جگر سوخته چون شاید خواست
من دست به شاخ مه مثالی زده ام دل دادم و بس صلای مالی زده ام او خود نپذیرد دل و مالم اما اختر به گذشتن است و فالی زده ام
در عشق شکسته بسته دانی چونم لب بسته و دل شکسته دانی چونم تو مجلس می نشانده دانم چونی من غرقه خون نشسته دانی چونم
چون پای غم ار ز مجلست بیرونم از دست غمت چو می در آب و خونم تو مجلس می نشانده دانم چونی من غرقه خون نشسته دانی چونم
بی آنکه بدی به جای آن مه کردم یا هیچ گنه نعوذبالله کردم از جرم نکرده توبه صد ره کردم چون توبه قبول نیست کوته کردم
کشتند مرا کز تو پراکنده شوم غم نیست اگر بر درت افکنده شوم تو چشمه حیوانی و من ماهی خضر هرگه که به تو باز رسم زنده شوم
دل دل طلبید از پی ره دلجویم بدرود کنان کرد گذر در کویم گفتم که ز راه راه و دل دل کم کن بنگر که من آه آه و دل دل گویم
خورشیدی و نیلوفر نازنده منم تن غرقه به اشک در شکرخنده منم رخ زرد و کبود تن سرافکنده منم شب مرده ز غم روز به تو زنده منم
نونو غم آن راحت جان من دارم جوجو جانی در این جهان من دارم نازی که جهان بسوزد آن او دارد آهی که فلک بدرد آن من دارم
از حلقه زلف تو سر افکنده ترم وز جرعه جام پراکنده ترم گرچه ز شبه دل تو آزادتر است از لعل نگین تو تو را بنده ترم
چون سایه اگر باز به کنجی تازم همسایه من سایه نبیند بازم ور سایه ز من کم کند آن طنازم از سایه خود هم نفسی برسازم
خاقانی اگر نقش دلت داغ یکی است نانش ز جهان یا ز فلک بی نمکی است گر جمله کژی است در جهان راست کجاست ور جمله بدی است از فلک نیک از کیست
غمخوار توام غمان من من دانم خون خوار منی زیان من من دانم تو ساز جفا داری و من سوز وفا آن تو تو دانی آن من من دانم
دیوانه چنبری هلال تو منم پروانه عنبری مثال تو منم نیلوفر خورشید جمال تو منم خاکستر آتش خیال تو منم
در خواب شوم روی تو تصویر کنم بیدار شوم وصل تو تعبیر کنم گر هر دو جهان خواهی و جان و دل و دین بر هر دو و هر سه چار تکبیر کنم
دود افکن را بگو که بس نالانم دودی بر شد که دودگین شد جانم بر من بدلی کرد به دل جانانم دل گردانی مکن که سرگردانم
ای کرده تن و جان مرا مسکن غم در باغ دلم شکفته شد سوسن غم تا پای مرا کشید در دامن غم غم دشمن من شده است و من دشمن غم