شمارهٔ ۲۲۹
لعل تو در شکست من زمزمه بس نمی کند آن چه تو دوست میکنی دشمن کس نمی کند از سخن حریف سوز آن چه تو آتشین زبان با من خسته میکنی شعله به خس نمی کند راحله از درت روان کردم و این دل طپان
۶۰۱ شعر از محتشم کاشانی
لعل تو در شکست من زمزمه بس نمی کند آن چه تو دوست میکنی دشمن کس نمی کند از سخن حریف سوز آن چه تو آتشین زبان با من خسته میکنی شعله به خس نمی کند راحله از درت روان کردم و این دل طپان
به افسون محو کردی شکوه های بیکرانم را به هر نوعی که بود ای نوش لب بستی زبانم را به نیکی می بری نامم ولی چندان بدی با من که گم می خواهی از روی زمین نام و نشانم را به این خوش دل توان
آخر ای پیمان گسل یاران به یاران این کنند دوستان بی موجبی با دوستداران این کنند در ره رخشت فتادم خاک من دادی به باد شهسواران در روش با خاکساران این کنند مرهم از تیر تو جستم زخم بیدا
آسودگان چو نشیه درد آرزو کنند آیند و خاک کشته تیغ تو بو کنند یک دم اگر ستم نکنی میرم از الم بیچاره آن کسان که به لطف تو خو کنند ای دل رسی چه بر در بیت الحرام وصل کاری مکن که بر رخ
دل وجان و سرو تن گر به فدای تو شوند به که نابود به شمشیر جفای تو شوند همه جای تو چه رخسار تو واقع شده اند سیر واقع ز تماشای کجای تو شوند خوش ادا میکنی ای شوخ اداهای مرا خوش ادایان