شمارهٔ ۴۰۱
ز کج بینی به زلفت نسبت چین ختن کردم غلط بود آن چه من دیدم خطا بود آن چه من کردم اگر از محنت غربت بمیرم جای آن دارد که بهر چون تو بدخویی چرا ترک وطن کردم اگر از تربتم بوی وفا ناید ع
۶۰۱ شعر از محتشم کاشانی
ز کج بینی به زلفت نسبت چین ختن کردم غلط بود آن چه من دیدم خطا بود آن چه من کردم اگر از محنت غربت بمیرم جای آن دارد که بهر چون تو بدخویی چرا ترک وطن کردم اگر از تربتم بوی وفا ناید ع
به مجلس بحث از آن خصمانه اغیار می کردم که جانب داری فهم از ادای یار می کردم ز بختم با حریفان کار مشکل شد که پی در پی به تعلیم اشارات نهانش کار می کردم زبان در بحث با اغیار و دل در
به بزمش دوش رنگ آمیزی بسیار می کردم که می گفت از می و مستی و من انکار می کردم گنه کارانه ماندم سر به پیش غمزه اش آن دم که ذکر عشق می کرد و من استغفار می کردم نمی دیدم به سویش تا نم
ای شمع بتان تا کی بر گرد درت گردم پروانه خویشم کن تا گرد سرت گردم دست همه از نخلت پرمیوه و بس خندان گستاخ نیم کز دور گرد ثمرت گردم من تشنه و تو ساقی هرچند ز وصل خود محرومترم سازی م
برای نیم نگاهی چو عذر خواه تو گردم هزار بار به گرد سر نگاه تو گردم ز انتظار شوم کشته تا نشان خدنگی ز پر کرشمه نگه های گاه گاه تو گردم بزن به تیغم و پیش از من هلاک گنه خود به گردن د