شمارهٔ ۲۴۸
در شکار امروز صید آهوان او که بود وانکه تیر غمزه می خورد از کمان او که بود مردمی با مردم آهو شکار او که کرد جان فشان پیش خدنگ جانستان او که بود از هواداران نگهبان سپاه او که گشت وز...

کمالالدین علی محتشم کاشانی شاعر ایرانی عهد صفویه و معاصر با شاه طهماسب اول است. وی در سال ۹۰۵ هجری قمری در کاشان زاده شد و بیشتر دوران زندگی خود را در این شهر گذراند. نام پدرش خواجه میراحمد بود. کمالالدین در نوجوانی به مطالعهٔ علوم دینی و ادبی معمول زمان خود پرداخت. معروفترین اثر وی دوازده بند مرثیهای است که در شرح واقعهٔ کربلا سروده است. مرثیهٔ دیگری نیز در مرگ برادر جوان خود سروده که بسیار سوزناک است. مجموعهای از غزلیات عاشقانه با نام «جلالیه» نیز از وی باقی مانده است. وی در ربیع الاول سال ۹۹۶ هجری قمری (به روایتی ۱۰۰۰ هجری قمری) درکاشان درگذشت.
در شکار امروز صید آهوان او که بود وانکه تیر غمزه می خورد از کمان او که بود مردمی با مردم آهو شکار او که کرد جان فشان پیش خدنگ جانستان او که بود از هواداران نگهبان سپاه او که گشت وز...
بر هر دلی که بند نهاد از نگاه خود بردش به بند خانه زلف سیاه خود از راه نارسیده شهنشاه عشق او عالم به باد داده ز گرد سپاه خود گردید عام نشاء عشق آن چنانکه یافت آثار آن چرنده در آب و...
هان ای دل هجران گزین در جلوه است آن مه دگر تشریف استغنا مکن بر قد من کوته دگر ای فتنه می انگیزی از رفتار او گرد بلا خوش میکشی میل فسون در چشم این گمره دگر چاه ز نخدانش ببین ای دیده...
بگو ای باد آن سر خیل رعنا پادشاهان را سر کج افسران تاج سر زرین کلاهان را همه محزون گدازان آفتاب مضطرب سوزان شه آشفته حالان خسرو مجنون سپاهان را تو ای سلطان خرم دل که از مشغولی غیرت...
ای عطا پیشه که دریای سخا و کرمت در تلاطم همه گوهر به کنار اندازد محتشم کیست که مثل تو گران مقداری بروی از خلق سبک روح گذار اندازد چون به این لطف سرافراز شد اکنون آن به کانچه دارد ب...
سیه چشمی که شادم داشت گاهی از نگاه خود فغان کز چشم او آخر فتادم از گناه خود نمی دانم چرا برداشت از من سایه رحمت سهی سروی که دارد عالمی را رد پناه خود کشد شمشیر و گوید سر مکش از من ...
ز بس که نور ز حسن تو در جهان بدود هزار پیک نظر در قفای آن بدود به غیرتم ز نگاه کشیده تو که دید خدنگ نیمکشی کاندر استخوان بدود خدنگ ناز تو تیریست کز کمان غرور نجسته تا پروسوفار در ن...
اول منزل عشقست بیابان فنا عاشقی کو که درین ره دو سه منزل برود رفتن ناقه گهی جانب مجنون نیکوست که به تحریک نشیننده محمل برود عقل را بر لب آن چاه ذقن پا لغزد دل به آن ناحیه جهلست که ...
دست به دست همچو گل آن بت مست می رود گر ز پیش نمی روم کار ز دست می رود من به رهش چو بی دلان رفته ز دست و آن پری دست به دوش دیگران سر خوش و مست می رود دل به اراده می دهد جان به کمند ...
آن که اشگم از پیش منزل به منزل می رود وه که با من وعده می فرمود و با دل می رود اشگم از بی دست و پایی در پی این دل شکار بر زمین غلطان چو مرغ نیم بسمل می رود حال مستعجل وصالی چون بود...
باز ما را جان به استقبال جانان می رود تن به جا می ماند و دل همره جان می رود باز جیبی چاک خواهم زد که دستم هر زمان بی خود از وسواس دل سوی گریبان می رود باز خواهم در خروش آمد که وقت ...
آن مه که صورتش ز مقابل نمی رود از دیده گرچه می رود از دل نمی رود زور کمند جذبه من بین که ناقه اش بسیار دست و پا زد و محمل نمی رود حاضر کنید توسن او کز سرشک من ره پر گلست و ناقه دری...
از باده لاله تو چو در ژاله می رود خون قطره قطره در جگر لاله می رود چشم تو هندوییست که پنداری از خطا صد ترک تند خوش به دنباله می رود از خشگ سال ناز جهان می شود خلاص سال دگر که ماه ت...
اگر شراب خوری صد جگر کباب شود وگر تو مست شوی عالمی خراب شود ز دیده گر ننهد سر به جیب سیل سرشگ ز سوز آتش دل سینه ام کباب شود ز جیب پیرهنت هر صباح خیزد نور چنان که دست و گریبان بفتاب...
پیش او نیک و بد عاشق اگر ظاهر شود مدت هجر من و وصل رقیب آخر شود بوده ذاتی هم که چون یابد مجال گفتگوی یک حدیثی موجب آزار صد خاطر شود ذره ای قدرت ندارد خصم و می آزاردم وای گر مثل تو ...
بترس از آن که درآرد سر از دهان من آتش به جانب تو کشد شعله از زبان من آتش بترس از آن که ز آمیزشت به چرب زبانان شود زبانه کش از مغز استخوان من آتش بترس از آن که چه باران لطف بر همه ب...
مالک المک شوم چون ز جنون هامون را در روش غاشیه بردوش نهم مجنون را گر نه آیینه روی تو برابر باشد آه من تیره کند آینه گردون را گر تصرف نکند عشوه خوبان در دل چه اثر عارض گلگون و قد مو...
فوت امیر چندان آمد گران بر ایام کز بار آن مصیبت پشت فلک دو تا شد چون در ریاض هستی نخل مراد ما بود تاریخ رحلتش نیز نخل مراد ما شد
چو کار به رغم از امید وصل تنگ شود سرور در دل عاشق گران درنگ شود چو سنگ تفرقه بخت افکند به راه وصال سمند سعی در آن سنگلاخ لنگ شود خوش آن که بر سر صیدی ز پیش دستیها میان غمزه و ناز ت...
چشمم چو روز واقعه در خواب می شود کین من از دل تو عنان تاب می شود گفتی که آتشت بنشانم به آب تیغ تا تیغ میکشی دل من آب می شود در مجلسی که باده باغیار می دهی خون جگر حواله احباب می شو...
حسن را گر ناز او کالای دکان می شود زود نرخ جان درین بازار ارزان می شود طبع آلایش گزینی کادم بیچاره داشت جبرییل از پرتوش آلوده دامان می شود صبر بی حاصل که جز عشق و مشقت هیچ نیست یک ...
رهی دارم که از دوری به پایان دیر می آید سری کز بی سرانجامی به سامان دیر می آید به پیراهن دریدن تا به دامان می رود دستم ز ضعفم چاک پیراهن به دامان دیر می آید صبا جنبید و میدان رفته ...
صبا از کشور آن پاکدامان دیر می آید ز یوسف بوی پیراهن به کنعان دیر می آید سواری تند در جولان و شوری نیست در میدان چرا آن شهسوار افکن به میدان دیر می آید مگر از سیل اشگم پای قاصد در ...
به گوشم مژده وصل از در و دیوار می آید دلم هم میتپد الله امشب یار می آید سپند آتش شوقم که هردم هاتفی دیگر بگوشم می زند کان آتشین رخسار می آید بسوی در ز شوق افتان و خیزان میروم هر دم...