شمارهٔ ۳۰
چون من کجاست بوالعجبی در بسیط خاک آب حیات بر لب و از تشنگی هلاک دارم ز پاک دامنی اندر محیط وصل حال کسی که سوخته باشد ز هجر پاک آن می که می دهندم و من در نمی کشم ریزم اگر به خاک شود...

کمالالدین علی محتشم کاشانی شاعر ایرانی عهد صفویه و معاصر با شاه طهماسب اول است. وی در سال ۹۰۵ هجری قمری در کاشان زاده شد و بیشتر دوران زندگی خود را در این شهر گذراند. نام پدرش خواجه میراحمد بود. کمالالدین در نوجوانی به مطالعهٔ علوم دینی و ادبی معمول زمان خود پرداخت. معروفترین اثر وی دوازده بند مرثیهای است که در شرح واقعهٔ کربلا سروده است. مرثیهٔ دیگری نیز در مرگ برادر جوان خود سروده که بسیار سوزناک است. مجموعهای از غزلیات عاشقانه با نام «جلالیه» نیز از وی باقی مانده است. وی در ربیع الاول سال ۹۹۶ هجری قمری (به روایتی ۱۰۰۰ هجری قمری) درکاشان درگذشت.
چون من کجاست بوالعجبی در بسیط خاک آب حیات بر لب و از تشنگی هلاک دارم ز پاک دامنی اندر محیط وصل حال کسی که سوخته باشد ز هجر پاک آن می که می دهندم و من در نمی کشم ریزم اگر به خاک شود...
درهمی گرم غضب کرده نگاه که تو را شعله ای آتشی افروخته آه که تو را در پیت رخش که گرمست که غرق عرقی عصمت افکنده در آتش به گناه که تو را می رسی مظطرب از گر دره ای یوسف حسن دهشت آورده ...
ای به ذات کریم بی همتا وی به طبع سلیم بی مانند وی به نخجیر گاه دهر تو را شیر گردون کمینه صید کمند ظل قدرت چو آسمان عالی قدر ظلت چو آفتاب بلند در رهت همچو بندگان همه روز خور به تشری...
شطرنج صحبت من و آن مایه سرور با آن که قایم است ز من می برد به زور کارم درین بساط به شاهی فتاده است کز اسب کین پیاده نمی گردد از غرور چندم به بزم خود نگذاری چه میشود گر بر بساط شاه ...
عشق کهن به کوی تو می آردم هنوز واندر صف سگان تو می داردم هنوز با آن که برده ترک توام حدت از سرشک الماس ریزه از مژه می باردم هنوز زو دست قطع اشگ که دهقان روزگار درسینه تخم مهر تو می...
زهی ربوده لعل تو صد فسون پرداز فریب خورده چشمت هزار شعبده باز رقیب محرم راز تو گشت نزدیک است که اشگ من بدرد صدهزار پرده راز به صد شعف جهم از جا چو خوانیم سگ خویش چه جای آن که به سو...
لشگر عشقت سیاهی می کند از دور باز وای بر من کز سلامت می شوم مهجور باز برشکست خیل طاقت ده قرار ای دل که کرد پادشاه عشق برپا رایت منصور باز تا به جای نوش بارد نیش بر ما خاکیان فتنه م...
یک صبح ببام آی و ز رخ پرده برانداز آوازه به عالم زن و خورشید برانداز زه شد چو کمان تو پی کشتن مردم گوزه ز کمان اجل ایام برانداز بربند به شاهی کمر و طوق غلامی در گردن صد خسرو زرین ک...
آفت من یک نگه زان نرگس مستانه ساز مستعد مستیم کارم به یک پیمانه ساز چون ز من بندند راه آشنایی های تو هرچه میخواهی ز من غیر از نگه بیگانه ساز شور طفلان را اگر خوش داری آن رخ را دمی ...
ای هنوزت مژه از صف شکنی بر سر ناز گوشه چشم تو دنباله کش لشگر ناز ما به جان ناز کشیم از تو اگر هم روزی خط اجازت ده حسنت شود ازکشور ناز نام جلاد بران غمزه منه کاندر قتل کار جلاد نباش...
ای از می غرور تو لبریز جام ناز شیرین ز تلخی تو لب حسن و کام ناز طبع مدقق حرکت سنج می نهد بر جز و جزو از حرکات تو نام ناز ایزد برای لذت وصل آفرید و بس معشوق را به عاشق خود در مقام ن...
ناصحا از سر بالین من این پند ببر خفته بیدار به افسانه نگردد هرگز مرغ غم ترک دل ما نکند تا به ابد جغد دلگیر ز ویرانه نگردد هرگز ای مقیمانه درین دیر دو در کرده مقام خیز کاین راهگذر خ...
دوش در بزمم گذر کرد آن مه مجلس فروز روشنی بیرون نرفت از خانه من تا به روز دیشب از شست خیالش ناوکی خوردم به خواب روز چون شد خورد بر جانم خدنگ سینه سوز دیدمش در خواب کاتش می زند در خ...
این منم کز عصمت دل در دلت جا کرده ام این منم کز عشق پاک این رتبه پیدا کرده ام این منم کز پاکبازی چشم هجران دیده را قابل نظاره آن روی زیبا کرده ام این منم کز عین قدرت دیده اغیار را ...
حوصله کو که دل دهم عشق جنون فزای را سلسله بگسلم ز پا عقل گریزپای را کو دلی و دلیریی کز پی رونق جنون شحنه ملک دل کنم عشق ستیزه رای را کو جگری و جراتی کز پی شور دل دگر باعث فتنه ای ک...
سپهر حوصله آن ابر دست دریا دل که جیب و دامن پر زر به سایل افشاند حساب بخشش او در جهان به خلق خدا به غیر قادر دانا کسی نمی داند در اولم یکی از قابلان لطف چو دید به تحفه خواست مرا شر...
دوش سرگرم از وثاق آن کوکب گیتی فروز نیم شب آمد برون چون افتاب نیم روز همرهش فوجی ز می خواران پر ظرف از شراب واقف از جمعی ز آگاهان آگاه از رموز پیش پیش لشگر حسنش پس از صد دور باش در...
حسن را تکیه گه آن طرف کلاهست امروز ناز را خواب گه سیاهست امروز تا ز بالا و قدش درزند آتش به جهان فتنه در رهگذرش چشم براهست امروز بود بی زلفت اگر یوسف حسنی در چاه به مدد کاری او بر ...
به من که آتش عشقش نکرده دود هنوز فشاند دست که این وقت آن نبود هنوز ز صبر او دل من آب شد که دی ره صلح گشوده بود و به من لب نمی گشود هنوز دگر سحر که ازو بوسه خواه شد که ز حرف لبش به ...
ز عنبر آتش حسنت نکرده دود هنوز محل رخ ز می افروختن نبود هنوز به گرد مشگ نیالوده دامن رخسار به باده بود لب آلودن تو زود هنوز که شد به می سبب آلایش وجود تو را نیامده گنهی از تو در وج...
دل در بدن کباب و مرا دیده تر هنوز تن غرق آب و آتش و دل پرشرر هنوز بسمل شدم به تیغ تو چون مرغ دم به دم گرد سر تو از سر خد بی خبر هنوز بنیاد عمر شد متلاشی و از وفا دست تلاش من به غمت...
مردم و بر دل من باز غم یار هنوز جان سبک رفت و من از عشق گران بار هنوز حال من زار و به بالین رقیب آمد یار من به این زاری و او بر سر آزار هنوز عشوه ات سوخته جان من و جانسوز همان غمزه...
ز دور یاسمنت سبزه سر نکرده هنوز بنفشه از سمنت سربدر نکرده هنوز به گرد ماه عذارت نگشته هاله زلف خطت احاطه دور قمر نکرده هنوز چه جای خط که نسیمی از آن خجسته بهار به گلستان جمالت گذر ...
ای در زمان خط تو بازار فتنه تیز انجام دور حسن تو آغاز رستخیز جولانی تو راست که جولان ز لعب تو صد رستخیز خاسته از هر نشست و خیز هر روز می کند ز ره دعوی آفتاب کشتی حسن با تو قدر لیک ...