رباعی شمارهٔ ۳۱
این آب که شعله وش ز جا می خیزد وز میل به ذیل باد می آویزد ماناست به اشگ محتشم کز تف دل می جوشد و از درون برون می ریزد

کمالالدین علی محتشم کاشانی شاعر ایرانی عهد صفویه و معاصر با شاه طهماسب اول است. وی در سال ۹۰۵ هجری قمری در کاشان زاده شد و بیشتر دوران زندگی خود را در این شهر گذراند. نام پدرش خواجه میراحمد بود. کمالالدین در نوجوانی به مطالعهٔ علوم دینی و ادبی معمول زمان خود پرداخت. معروفترین اثر وی دوازده بند مرثیهای است که در شرح واقعهٔ کربلا سروده است. مرثیهٔ دیگری نیز در مرگ برادر جوان خود سروده که بسیار سوزناک است. مجموعهای از غزلیات عاشقانه با نام «جلالیه» نیز از وی باقی مانده است. وی در ربیع الاول سال ۹۹۶ هجری قمری (به روایتی ۱۰۰۰ هجری قمری) درکاشان درگذشت.
این آب که شعله وش ز جا می خیزد وز میل به ذیل باد می آویزد ماناست به اشگ محتشم کز تف دل می جوشد و از درون برون می ریزد
آن دست که نخل قد آدم ریزد نخلی به نزاکت قدت کم ریزد گر نازکیت به سر و آزاد دهند چون باد صبا بجنبد از هم ریزد
گاه از همه وجه طامعم می دانند گاه از همه باب حاتمم می دانند می آمی زند راستی را به دروغ آنها که زبان به این و آن می رانند
ای بی تو چو هم دم به من خسته نموده آیینه که بینم این تن غم فرسود آمد به نظر خیالی اما آن نیز چون نیک نمود جز خیال تو نبود
آن خسرو فرهاد لقب کز ره جود هر ساتل به من تفقدی می فرمود بی لطفیش امسال اگر وزن کنم هم سنگ به کوه بیستون خواهد بود
عفوی که ز اندازه بدر خواهد بود ظرفش ز جهان وسیع تر خواهد بود در ساحت صحرای گناهی که مراست جا یافته بیش جاوه گر خواهد بود
این بنده که ملک نظم پیوستش بود تسخیر جهان مرتبه پستش بود در دست نداشت غیر اشعار نفیس در پای تو ریخت آنچه در دستش بود
آن ابر عطا که حاتمش کرده سجود پیوسته چو بسته بر رخ مادر جود ناچار ما چار شدیم از کرمش راضی و ازو نیامد آن هم به وجود
چون داد قضا صیقل مرآت وجود در شرم تو اغراق به نوعی فرمود کاندر عقبت چشمی اگر باشد باز عکست شود اندر رخ از آیننه نمود
گفتند ز حادثات این دیر خراب بر بستر درد رفته پای تو به خواب دست الم تو را خدا برتابد تا پای سلامتت درآید به رکاب
چادر شب بستر خود ای طرفه نگار گر شب بسر افکنی و گردی سیار از شمع و چراغ پر شود روی زمین وز شعشعه پر ز مه سپهر سیار
در بزم حکیمان ز می شورانگیز نی تاب نشستن است و نی پای گریز از بهر من تنگ سراب ای ساقی مینا به سر پیاله کج دار و مریز
آن طبع که چون آینه پاکست زغش از بس که به فعل بوالعجب دارد خوش آب آمده از طبیعت خویش برون در تحت بفوق می رود چون آتش
سلاخ که ساختی به پردانی خویش کار همه جز عاشق زندانی خویش می میرم از انتظار کی خواهی کرد سلاخی گوسفند قربانی خویش
آن ماه که در خوبی او نیست خلاف ور مهر منیر خوانمش نیست گزاف در خلوت خواب او فلک دانی چیست چادر شب زرنگار بالای لحاف
ای جلوه ات از قامت چابک نازک وی نخل قد تو را تحرک نازک از بس که لطیفی قدمت تر نشود گر به خرامی بر آب نازک نازک
ای صید سگ شیر شکار تو پلنگ وی چرخ شکاری تو با چرخ به چنگ با آن که کند کلنگ بیخ همه چیز شاهین تو کند از جهان بیخ کلنگ
ای کوی تو قبله گاه ارباب قبول بی سجده تو طاعت ما نا مقبول محراب بلند کعبه ابرویت کز دور مرا به سجده دارد مشغول
می کرد چو سکه حی صاحب تنزیل نقدی که عیار بودش از اصل جلیل سکه چو رسانید به تمییز قبول فرق که و مه داد به شاه اسمعیل
در تکیه گه واسع این بزم جلیل اندر دم امتیاز با سعی جمیل چون درک یکایک از شهان بیند دور فوق همه باد درک شاه اسمعیل
بنیاد دو بینی چو شد از عشق خراب وان چشم دو بین که بود هم رفت به خواب دادیم هزار بوسه بر یک سده کردیم هزار سجده در یک محراب
از ملک ملوک ما درین بیت جلیل کاراسته صد بلا از آیین جمیل هر گنج کز آبادی گیتی و دهور گرد آمده بود وقف شاه اسمعیل
این ساعی اگرچه باشد از حسن قلیل بی دانایی و راه علم و تحصیل در هر فنش دلا نه از اهل جهان دانند به لاف مهر شاه اسمعیل
آن راه که از حال سهیلی است جمیل از میل درو به که نمایم تعجیل کاشوب و نوای فرح نو در دل افکنده طرب نامه شاه اسمعیل