شمارهٔ ۴۲۴
به بزم او حریفان را ز مستی دست و پا بوسم به این تقریب شاید دست آن کان حیا بوسم دهم در خیل مستان تن به بدمستی که هر ساعت روم خواهی نخواهی دست آن شوخ بلا بوسم چو جنگ آغازد آن بدخو نی...

کمالالدین علی محتشم کاشانی شاعر ایرانی عهد صفویه و معاصر با شاه طهماسب اول است. وی در سال ۹۰۵ هجری قمری در کاشان زاده شد و بیشتر دوران زندگی خود را در این شهر گذراند. نام پدرش خواجه میراحمد بود. کمالالدین در نوجوانی به مطالعهٔ علوم دینی و ادبی معمول زمان خود پرداخت. معروفترین اثر وی دوازده بند مرثیهای است که در شرح واقعهٔ کربلا سروده است. مرثیهٔ دیگری نیز در مرگ برادر جوان خود سروده که بسیار سوزناک است. مجموعهای از غزلیات عاشقانه با نام «جلالیه» نیز از وی باقی مانده است. وی در ربیع الاول سال ۹۹۶ هجری قمری (به روایتی ۱۰۰۰ هجری قمری) درکاشان درگذشت.
به بزم او حریفان را ز مستی دست و پا بوسم به این تقریب شاید دست آن کان حیا بوسم دهم در خیل مستان تن به بدمستی که هر ساعت روم خواهی نخواهی دست آن شوخ بلا بوسم چو جنگ آغازد آن بدخو نی...
ای هزارت چشم در هر گوشه سرگردان چشم آهوی چشم سیه مستان تو را قربان چشم دردمند از درد چشمت چشم بیماران ولی درد برچیدن ز چشمت جمله را درمان چشم خورد تا چشم تو چشم ای نرگس باران اشگ ش...
افکن گذر به کلبه ما تا بهم رسد از گرد رهگذار تو کحلی برای چشم گر در وثاق خاک نشینان قدم نهی سازند خاک پای تو را توتیای چشم بیرون مرو ز منزل مردم نشین خویش ای منزل تو منظر نزهت سرای...
کو اجل تا من نقاب تن ز جان خود کشم بی حجاب این تحفه پیش دلستان خود کشم بار دیگر خاک پایش گر به دست افتد مرا توتیا سازم به چشم خون فشان خود کشم می دهم خط غلامی نو خطان شهر را تا به ...
رسید نغمه ای از باده نوشی تو به گوشم که چون خم می و چون نای نی به جوش وخروشم کجاست نرمی و کیفیتی و نشیه عشقی که می نخورده از آنجا برون برند به دوشم ز خام کاری تدبیر خود فتاده به خن...
گر من به مردن دل نهم آسوده جانی را چه غم وز مهر من گرجان دهم نامهربانی را چه غم از تلخی هجرم چه باک آن شوخ شکرخنده را از لب به زهر آلوده شیرین دهانی را چه غم دل خون شد و غمگین نشد ...
کسی هم بوده کز شوخی بزور یک نظر کردن تواند صد هزاران خانه را زیر و زبر کردن کسی هم بوده کز مردم اگر عالم شود خالی تواند در دل جن و ملک مهرش اثر کردن کسی هم بوده از دلها اگر نبود اث...
برشکن طرف کله چون بفکنی از رخ نقاب صبح صادق کن عیان بعد از طلوع آفتاب گفت امشب صبر کن چندان که در خواب آیمت صبر خواهم کرد من اما که خواهد کرد خواب سهل باشد ملک دل زیر و زبر زآشوب ع...
گوشوار گوش دوران درةالتاج جهان قرةالاعیان محمدمؤمن آن عالی گوهر چون فتاد از موج بحر آفرینش بر کنار با قدومی از نجوم آسمان مسعودتر گوهر بحر سعادت خواندمش کان گنج را تارک ارای قبایل ...
به دشمن یاریی در قتل خود از یار می فهمم اشارتها که هست از هر طرف در کار می فهمم ازین بی وقت مجلس بر شکستن در هلاک خود نهانی اتفاق یار با اغیار می فهمم چو پرکارانه طرح قتل من افکنده...
به فنا بنده رهی می دانم ره به آرام گهی می دانم سیهم روی اگر جز رخ تو آفتابی و مهی می دانم دارد آن بت مژه چندان که درو هر نگه را گنهی می دانم نگهی کرد و به من فهمانید که ازین به نگه...
من نه مجنونم که خواهم روی در صحرا کنم خویش را مشهور سازم یار را رسوا کنم تا توانم سوخت پنهان کافرم گر آشکار خویش را پروانه آن شمع بی پروا کنم گر دهندم جا به کوی او نه جای خوش دلیست...
دور از تو بر روی بتان چون چشم پرخون افکنم چشمی که بردارم ز تو بر دیگران چون افکنم گر دم زنم بر کوه و دشت از آب چشم و خون دل گریان کنم فرهاد را آتش به مجنون افکنم از سوز دل در آتشم ...
بس که همیشه در غمت فکر محال می کنم هجر تو را ز بی خودی وصل خیال می کنم شب که ملول می شوم بر دل ریش تا سحر صورت یار می کشم دفع ملال می کنم او ز کمال دلبری زیب جمال می دهد من ز جمال ...
زین گونه چو در مشق جنون حلقه چو نونم فرداست که سر حلقه ارباب جنونم بار دلم از کوه فزونست عجب نیست گر خم شود از بار چنین قد چو نونم تا بنده مه خود شدم ایام از قید دگر سیمبران کرد بر...
گر شود ریش درون رخنه گر بیرونم بنمایم به تو کز داغ نهانت چونم هرچه دارم من مهجور ز عشقت بادا روزی غیر به غیر از غم روز افزونم وصلت ار خاصه عاشق نبود روز جزا لیلی از شوق زند نعره که...
ز دستت جیب گل پیراهنان را چاک می بینم به راهت فرق زرین افسران را خاک می بینم نی اند این بوالهوس طبعان آلایش گزین عاشق منم عاشق که رویت را به چشم پاک می بینم سبک جولان بتی قصد سر ای...
دل خود را هنوز اندر تمنای تو می بینم که میمیرم چو ماهی را به سیمای تو می بینم نسیم آشنایی لرزه می اندازدم بر تن چو سروی را به لطف قد رعنای تو می بینم به شکلت دیده ام شوخی و خواهد ک...
از سر کوی تو با صدگونه سودا می روم داغ بر جان بار بر دل خار در پا می روم آن چه با جان من بدروز می کردی مدام کی کنی امروز اگر دانی که فردا میروم مژده تخفیف وحشت ده سگان خویش را کز د...
چند چشمت بسته بیند چشم سرگردان من چشم بگشا ای بلاگردان چشمت جان من جان مردم را خراشید آن که حک کرد از جفا حرف راحت را ز برگ نرگس جانان من تا چرا چشم تو پرخون باشد و از من پرآب میشو...
همچو شمعم هست شبها بی رخ آن آفتاب دیده گریان سینه بریان تن گدازان دل کباب بسته شد از چار حد بر من در وصلش که هست دل غمین خاطر حزین تن در بلاجان در عذاب در زمین و آسمان دارند ز آب و...
ای چراغ منتظر سوزان که می باید مرا بهر برخورداری از هر وعده ات عمری دگر وی خدیو صبر فرمایان که می باید تو را بینوایی بر در از ایوب صبر اندوزتر با وجود آن که دست درفشانت مسرفی است ک...
گرچه ناچار از درت ای سرو رعنا می روم از گرفتاری دلم اینجاست هرجا می روم رفتنم را بس که میترسم کسی مانع شود می روم امروز و می گویم که فردا می روم رفته خضر ره ز پیش اما من گم کرده پی...
مفتون چشم کم نگه پر فتنه ات شوم مجنون آهوانه نگه کردنت شوم از صد قدم به ناوکی انداختی مرا قربان دست و بازوی صید افکنت شوم دامان سعی بر زده ای در هلاک من ای من هلاک بر زدن دامنت شوم...