شمارهٔ ۴۸
رخش در غیر و چشم التفاتش در من است امشب هزارش مصلحت درهر تغافل کردنست امشب بتی کز غمزه هر شب دیگری را افکند در خون نگاهی کرد و دانستم که چشمش برمنست امشب تن و جانم فدای نرگس غماز ا...

کمالالدین علی محتشم کاشانی شاعر ایرانی عهد صفویه و معاصر با شاه طهماسب اول است. وی در سال ۹۰۵ هجری قمری در کاشان زاده شد و بیشتر دوران زندگی خود را در این شهر گذراند. نام پدرش خواجه میراحمد بود. کمالالدین در نوجوانی به مطالعهٔ علوم دینی و ادبی معمول زمان خود پرداخت. معروفترین اثر وی دوازده بند مرثیهای است که در شرح واقعهٔ کربلا سروده است. مرثیهٔ دیگری نیز در مرگ برادر جوان خود سروده که بسیار سوزناک است. مجموعهای از غزلیات عاشقانه با نام «جلالیه» نیز از وی باقی مانده است. وی در ربیع الاول سال ۹۹۶ هجری قمری (به روایتی ۱۰۰۰ هجری قمری) درکاشان درگذشت.
رخش در غیر و چشم التفاتش در من است امشب هزارش مصلحت درهر تغافل کردنست امشب بتی کز غمزه هر شب دیگری را افکند در خون نگاهی کرد و دانستم که چشمش برمنست امشب تن و جانم فدای نرگس غماز ا...
محیط دولت اقبال خواجه میر حسن که بود تاجر فرزانه ای چو او نادر چو بی ثباتی ویرانه جهان دانست زدود نقش فریبش ز صفحه خاطر وزین سراچه فانی قدم کشید و رسید ز سیر عالم باقی به نعمت وافر...
چون نمودی رخ به من یک لحظه بدخویی مکن شربت دیدار شیرین به ترش رویی مکن می کنم گر بیخ عیش خویش میگویی بکن می کنم گر قصد جان خویش میگویی مکن با بدان نیکی ندارد حاصلی غیر از بدی گر بخ...
از آن پیش رقیبان مهر ورزد یار من با من که خواهد بیش گردد کینه اغیار من با من به این بخت زبون و طالع پستی که من دارم عجب گر سر در آرد سرو گل رخسار من با من نمی دانم چه می گوید ز بدگ...
ساخت شب مرا سیه دود دل فکار من روزم اگر چنین بود وای به روزگار من چون دهد از غم توام آه به باد نیستی آینه سپهر را تیره کند غبار من ابر بلابرون خیمه ز موج خیز غم چون ز درون علم کشد ...
بت پرستی را شعار خود کنم تا یار من از خدای خود نترسد چون کند آزار من سر ز تقوی پا ز مسجد دست از طاعت کشم تا شود آن نامسلمان راضی از اطوار من کوشم اندر معصیت چندان که گردم کشتنی تا ...
در ملک بودی اگر یک ذره عشق یار من در فلک آتش افکندی آه آتش بار من در تن زارم جگر صدچاک و دل صد پاره شد بوالعجب گلها شکفت از عشق در گلزار من چون کند پامالم آن سرو از پی پابوس او دل ...
یارب که خواند آیت عجر و نیاز من بر شاه بنده پرور مسکین نواز من یارب که گوید از من مسکین خاکسار با شهسوار سر کش گردون فراز من کای نوربخش چشم جهان بین مردمان ای روشنایی نظر پاکباز من...
به زیر لب سخنگویان گذشت آن دلربا از من گره گردیده حرفی در دل او گوییا از من زبانش خامش از شرم ولبش در جنبش از خوبی نمی دانم چه در دل دارد آن کان حیا از من جبین پرچین و دل پرکین سبک...
ای خدنگ مژه ات عقده گشای دل من حل شده از تو به یک چشم زدن مشکل من خون من ریزد اگر آن گل رعنا بر خاک ندمد جز گل یک رنگی او از گل من شادم از بی کسی خود که اگر کشته شوم نکند کس طلب خو...
ای به بالا فتنه سرگردان بالای تو من ای سراپا ناز قربان سراپای تو من با وجود جلوه تو خلق حیران منند بس که حیران گشته ام برقد رعنای تو من کرده چشم نیم بازت رخنه در بنیاد جان این چه چ...
گر شود از دیده نهان ماه من دود برآرد ز جهان آه من از نگه من به تمنای خویش آه گر افتد به گمان ماه من آن که به پندست مرا سود خواه از همه بیش است زیان خواه من از تو به جان آمدم اندیشه...
آن که شد تا حشر لازم صبر در هجران او مرگ بر من کرد آسان درد بی درمان او من که بی او زنده تا یک روز دیگر نیستم چون نباشم تا ابد در دوزخ حرمان او دارم اندر پیش از دوری ره مشکل که هست...
خیالش را به نوعی انس در جان من است امشب که با این نیم جانیها دو جانم در تنست امشب به صحبت هر که را خواند نهان آرد به قتل آخر مرا هم خوانده گویا نوبت قتل منست امشب به کف شمشیر و در ...
خسروا شاها جوان دل شهریارا سرورا ای جهان را عهد نو هنگامه ات خرم بهار ای برای عقل پرور پایه دین پروری وی به ذات فیض گستر سایه پروردگار ای تو را در دور بر ما تحت گردون داوری وی تو ر...
ز بس کز توست زیر بارجان مبتلای من چو ریگ از هم بپاشد کوه اگر باشد به جای من به قدر عشق اگر در حشر یابد مرتبت عاشق بود بر دوش مجنون در صف محشر لوای من شود مجنون ز لیلی منفعل فرهاد ا...
چو می خواهد که نامم نشنود بیگانه رای من ازو بیگانه بادا هرکه باشد آشنای من ز رغم من به نوعی مدعی را کام می بخشی که می خواهد باخلاص از خدای من بقای من بکش گر درخور بخشش نیم تا کی رو...
با وجود وصل شد زندان حرمان جای من برکنار آب حیوان تشنه مردم وای من باغبان کاندر درون بر دست گلچین گل نزد دست منعش در برون صد تیشه زد بر پای من سایه بر هر کس فکند الا من دوزخ نصیب س...
سرگرمیی کو تا نهم از کنج عزلت پا برون نوبت زنان از عشق تو آیم به صد غوغا برون چون مرد میدان را زنند از بهر جانبازی صلا سر بر کف و کف بر دهان آیم من شیدا برون دهشت شود نو سلسله چون ...
از سپاه حسن آخر یک سوار آمد برون کافتاب از شرم رویش شرمسار آمد برون همچو نخل تر که باد تند ازو ریزد ثمر پر نگاه و عشوه ریز و غمزه بار آمد برون کار مرگ آن دم شد آسان کز قد آن نخل تر...
با او شبی از دیر می خواهم خراب آیم برون او برقع شرم افکند من از حجاب آیم برون خوش آن که طرح سیر شب اندازد آن مست خراب من دامن ظلمت دران با آفتاب آیم برون عذر گنه گویم چنان کز کشتن ...
دو دل ربا که بلای دلند و آفت دین دلم به غمزه آن رفت و دین به عشوه این یکی ز غایت عرفان گلیست پرده گشا یکی ز عین حیا غنچه است پرده نشین یکی به کام حریفان نموده خنده ز لب یکی به عارض...
چو در چوگان زدن آن مه نگون گردد ز پشت زین زمین گوید ثنا گردون دعا روح الامین آمین رسید از ماه سیمایان سپاهی در قفا اما در این میدان نمی بینم سپهداری به این آیین به تندی برق مستعجل ...
به دوستی خودم میکشی که رای من است این به خویش دشمنی کرده ام سزای من است این گداختم ز جفا تا وفا به عهد تو کردم بلی نتیجه عهد تو و وفای من است این به قول مدعیم میکشی و نیستی آگه که ...