شمارهٔ ۵۳۰
ای نرد حسن باخته با آفتاب و ماه بر پاکبازی تو زمین و زمان گواه من کز بتان فریب نخوردم به صد فسون صد بازی از دو چشم تو خوردم به یک نگاه در نرد همتم کنی آن لحظه امتحان کافتد ز عشق کا...

کمالالدین علی محتشم کاشانی شاعر ایرانی عهد صفویه و معاصر با شاه طهماسب اول است. وی در سال ۹۰۵ هجری قمری در کاشان زاده شد و بیشتر دوران زندگی خود را در این شهر گذراند. نام پدرش خواجه میراحمد بود. کمالالدین در نوجوانی به مطالعهٔ علوم دینی و ادبی معمول زمان خود پرداخت. معروفترین اثر وی دوازده بند مرثیهای است که در شرح واقعهٔ کربلا سروده است. مرثیهٔ دیگری نیز در مرگ برادر جوان خود سروده که بسیار سوزناک است. مجموعهای از غزلیات عاشقانه با نام «جلالیه» نیز از وی باقی مانده است. وی در ربیع الاول سال ۹۹۶ هجری قمری (به روایتی ۱۰۰۰ هجری قمری) درکاشان درگذشت.
ای نرد حسن باخته با آفتاب و ماه بر پاکبازی تو زمین و زمان گواه من کز بتان فریب نخوردم به صد فسون صد بازی از دو چشم تو خوردم به یک نگاه در نرد همتم کنی آن لحظه امتحان کافتد ز عشق کا...
امشب اندر بزم آن پرهیز فرما پادشاه دیده را ضبط نگه کار است و دل را ضبط آه از برای یک نگه بر روی آن عابد فریب می توان رفتن به زیر بار یک عالم گناه بسته چشم آن بت ز من اما کجا آن شوخ...
باز برخاسته از دشت بلا گرد سپاه آرزو سایه سپه فتنه جنبت کش شاه زده بر قلب سپاهی و دلیل است برین وضع دستارو سراسیمگی پر کلاه کم نگاه است ز بس حوصله اما دارد پادشاهانه نگاهی به دل چن...
از نسیم آن خطم در حیرت از صنع اله کز گل انسان برآورد این عبیرافشان گیاه شوق بر صبر این سپه بگماشتی گر داشتی او عنان عشوه خود من عنان دل نگاه چون به دل بردن درآید دلبر سیمین بدن از ...
زهی کرشمه تو را سرمه سای چشم سیاه دو عالمت نگرستن بهای چشم سیاه دو حاجب تو کمین گاه لشگر فتنه سپرده اند به آن گوشه های چشم سیاه هزار چشم چو نرگس نهاده اند بتان که بنگری و شوندت فدا...
یار از جعد سمن سا مشک بر گل ریخته یاسمن را باغبان بر پای سنبل ریخته از لطافت گشته عنبر بیز و مشک افشان هوا یا صبا گرد از خم آن زلف و کاکل ریخته تاب کاکل داده و افکنده سنبل را به تا...
جلوه آن حور پیکر خونم از دل ریخته بنده آن صانعم کان پیکر از گل ریخته مهر لیلی بین که اشگش بر سر راه وداع همچو باران بر سر مجنون ز محمل ریخته ترک خونریزی مسافر گشته کز دنبال او خون ...
تا دست را حنا بست دل برد ازین شکسته دل بردنی به این رنگ کاریست دست بسته چون دست آن گلندام صورت چگونه بندد گر باغبان ببندد از گل هزار دسته تا پیش هر خس آن گل افکنده پرده از رخ چون غ...
ز چوگان بازی آمد زلف بر رخسار آشفته اطاقه باد جولان خورده و دستار آشفته سر زلفش که از آه هواداران کم آشفتی ز آهم دوش بود آشفته وبسیار آشفته دلیری با خیالش دستبازی کرده پنداری که زل...
خط اگرت سبزه طرف لاله نهفته دایره ماه را به هاله نهفته شیخ که دامن کش از بتان شده ای گل داغ تو در آستین چو لاله نهفته ابر برای شکست شیشه غنچه در بغل لاله سنگ ژاله نهفته می کنم از خ...
گرچه دیدم بر عذار عصمتت خال گناه چشم از رویت نبستم روی چشم من سیاه کم نگه کردم که رویت را ندیدم سوی غیر غیرتم بنگر که دیگر می کنم سویت نگاه مدعی سررشته وصلت به چنگ آورده است هست زل...
دور بر بسترم از هجر تو رنجور انداخت چشم زخم عجبی از تو مرا دورانداخت من که سر خوش نشدم از می صد خمخانه به یکی ساغرم آن نرگس مخمور انداخت آن که در کشتن من دست اجل بست به چوب ناوکی ب...
ای شهسوار عرصه همت که می کشند در راه جود غاشیه ات حاتمان به دوش در جنب همت تو کریمان دیگرند گندم نمای روکش قلاب جو فروش با آن که زآتش کرم هیچ به اذلی هرگز مرا نیامده دیگ طمع به جوش...
آمد به تیغ کین ره ارباب دین زده طرف کله شکسته گره بر جبین زده هم دستی دو نرگس او بین که وقت کار بر صید آن کشیده کمان تیر این زده در پرده دارد آن مه مجلس نشین دریغ رویی که طعنه بر م...
به دست دیده عنان دل فکار مده مرا ببین و به چشم خود اختیار مده ز غیرت ای گل نازک ورق چو دامن پاک کشیدی از کف بلبل به چنگ خار مده به رشک دادن من در دو روزه رنجش خود هزار مست هوس را ب...
شبهای هجران همنشین از مهر او یادم مده همسایه را دردسر از افغان و فریادم مده از زاری و افغان من گردد دل او سخت تر ای گریه بر آبم مران ای آه بر بادم مده چون میرم و کین منش باقی بود ا...
پند گوی تو چه ها تا به تو فهمانیده کز منت باز به این مرتبه رنجانیده ز آتش سرکش قهرت ز تو رو گردانست عاشق روی ز شمشیر نگردانیده زان نگه قافله صبر گریزان وز پی مژه ها تیغ در آن قافله...
قلم نسخ بران بر ورق حسن همه کاین قلمرو به تو داده است خدا یک قلمه زان دو هندوی سیه مست که مردم فکنند تیغ هندیست نگاه تو ولیکن دو دمه خوش تر از عشرت صد ساله هشیارانست با می صاف دو س...
نمی دانم ز خود افتادگان داری خبر یا نه ز دور این ناله ما در دلت دارد اثر یا نه یقین داری که دارم از خیالت پیکری با خود که شب تا صبح دم می گردمش بر گرد سر یانه به گوشت هیچ می گوید ک...
من کیستم به دوزخ هجران فتاده ای وز جرم عشق دل به عقوبت نهاده ای تشریف وصل در بر اغیار دیده ای با دل قرار فرقت دل دار داده ای از جوی یار بر سر آتش نشسته ای وز رشگ غیر بر در غیرت ستا...
صبح مرا به ظن غلط شام کرده ای بی تاب مرا گنهی نام کرده ای تا ذوق حرف تلخ تو حسرت کشم کند ایذای من به نامه و پیغام کرده ای از غایت مضایقه در گفت و گو مرا راضی به یک شنیدن دشنام کرده...
از قید عهد بنده تو خود رسته بوده ای عهدی نهفته هم به کسی بسته بوده ای خواب گران صبح خبر داد ازین که دوش در بزم کرده آن چه توانسته بوده ای مرغ دل آن نبود که ناید به دام تو گویا تو ب...
دی باز جرعه نوش ز جام که بوده ای صد کام تلخ کرده به کام که بوده ای آنجا که بود بهر تو در خاک دامها دام که پاره کرده و رام که بوده ای آنجا که جسته اند تو را چون هلال عید برقع گشوده ...
چون نیست دلت با من از وصل تو هجران به این لطف زبانی هم مخصوص رقیبان به چون لطف نهان تو پیداست که با غیر است مهری که مرا با تو پیدا شده پنهان به اغیار چو بسیارند در کوی تو پاکوبان ب...