شمارهٔ ۱۴ - قطعه
تا رخش طبعم از پی معنی تکاور است میدان نورد مدحت مقصود قشر است آن بی نماز کعب که جسم پلید او از خاکروب دیر کشیشان مخمر است وان حیله ساز شوم که تا زاده مادرش در مکر و زرق و شید به ش...

کمالالدین علی محتشم کاشانی شاعر ایرانی عهد صفویه و معاصر با شاه طهماسب اول است. وی در سال ۹۰۵ هجری قمری در کاشان زاده شد و بیشتر دوران زندگی خود را در این شهر گذراند. نام پدرش خواجه میراحمد بود. کمالالدین در نوجوانی به مطالعهٔ علوم دینی و ادبی معمول زمان خود پرداخت. معروفترین اثر وی دوازده بند مرثیهای است که در شرح واقعهٔ کربلا سروده است. مرثیهٔ دیگری نیز در مرگ برادر جوان خود سروده که بسیار سوزناک است. مجموعهای از غزلیات عاشقانه با نام «جلالیه» نیز از وی باقی مانده است. وی در ربیع الاول سال ۹۹۶ هجری قمری (به روایتی ۱۰۰۰ هجری قمری) درکاشان درگذشت.
تا رخش طبعم از پی معنی تکاور است میدان نورد مدحت مقصود قشر است آن بی نماز کعب که جسم پلید او از خاکروب دیر کشیشان مخمر است وان حیله ساز شوم که تا زاده مادرش در مکر و زرق و شید به ش...
زهی گشوده کمند بلا سلاسل مویت مهی نبوده بر اوج علا مقابل رویت خوشم به لطف سگ درگهت که در شب محنت رهی نموده ز روی وفا به سایل کویت طرب فزا شده دشت جنون که خاک من آنجا بباد رفته ز سم...
عمرها فکر وصال تو عبث بود عبث عشق بازی به خیال تو عبث بود عبث سالها قطره زدن مور ضعیفی چو مرا در پی دانه خال تو عبث بود عبث از تو هرگز چو سرافراز به سنگی نشدیم میوه جستن ز نهال تو ...
دادم از دست برون دامن دلبر به عبث به گمانهای غلط رفتم از آن در به عبث چهره عصمت او یافت تغییر به دروغ مشرب عشرت من گشت مکدر به عبث تیره گشت آینه پاکی آن مه به خلاف شد سیه روز من سو...
سالها از پی وصل تو دویدم به عبث بارها در ره هجر تو کشیدم به عبث بس سخنها که به روی تو نگفتم ز حجاب بس سخنها که برای تو شیندم به عبث تا دهی جام حیاتی من نادان صدبار شربت مرگ ز دست ت...
زهی طغیان حسنت بر شکیب کار من باعث ظهورت بر زوال عقل دعوی دار من باعث ندانم از تو هر چند از ستم فرمایی آزارم که آن حسن ستم فرماست بر آزار من باعث تو تا غایت نبودی خانمان ویران کن م...
گلخنیان تو را نیست به بزم احتیاج کار ندارد به آب مرغ سمندر مزاج رتبه به اسباب نیست ورنه چو بر آشیان هد هد نادان نشست صاحب تختست و تاج از همه ترکان ستاند هندوی چشم تو دل از همه شاها...
گر به دردم نرسد آن بت غافل چه علاج ور کشد سر ز علاج من بی دل چه علاج کار بحر هوس از رشگ به طوفان چو کشید غیر زورق کشی خویش به ساحل چه علاج قتل شیرین چو شد از تلخی جان کندن صبر غیر ...
اغیار را به صحبت جانان چه احتیاج بی درد را به نعمت درمان چه احتیاج در قتل من که ریخته جسمم ز هم مکوش کشتی چو شد شکسته به طوفان چه احتیاج نخل توام به سعی مربی ثمر مبخش خودرسته را به...
درختان تا شوند از باد گاهی راست گاهی کج قد خلق از سجودت باد گاهی راست گاهی کج ز بس حسرت که دارد بر تواضع کردن شیرین کشد نقش مرا فرهاد گاهی راست گاهی کج زند پر مرغ روحم چون شود از ب...
زهی ز تو دل ناوک سزای من مجروح دلت مباد به تیر دعای من مجروح عجب مدان که به تیر دعا شود دل سنگ ز شست خاطر ناوک گشای من مجروح شکست شیشه دل در کفش که می خواهد به شیشه ریزه آزار پای م...
ساربانا پرشتابان بار ازین منزل مبند بس خرابم من یک امروز دگر محمل مبند حالیا از چشم طوفان خیز من ره دجله است یک دو روز دیگری این رخت ازین ساحل مبند غافلی کز من به رویت مانده باقی ی...
ای نگهت تیغ تیز غمزه غماز را پشت به چشم تو گرم قافله ناز را روز جزا تا رود شور قیامت به عرش رخصت یک عشوه ده چشم فسون ساز را نرگس مردم کشت ننگرد از گوشه ای تا نستاند به ناز جان نظر ...
ای فلک آستان که خاک درت تارک آرای خلق ایام است وی قمر پاسبان که گرد رهت توتیا بخش چشم اجرام است توسن سرکش سپهر بلند رایض دولت تو را رام است خادمان رفیع قدر تو را تخت افلاک تحت اقدا...
به زبان خرد این نکته صریح است صریح که نظر جز به رخ خوب قبیح است قبیح مدعای دل عشاق بتان می فهمند به اشارات نهانی ز عبارات صریح آن که این حسن در اجزای وجود تو نهاد معنی خاص ادا کرد ...
ای لبت زنده کرده نام مسیح به روان بخشی کلام فصیح چهره ای داری از شراب صبوح همچو خورشید نیم روز صبیح هرچه می خواهی از جفا میکن که صبیحی و نیست از تو قبیح از شکر خوش ترست و شیرین تر ...
دوش گفتند سخنها ز زبان تو صریح لله الحمد که شد کین نهان تو صریح بود عاشق کشی اندر همه عهدی پنهان آخر این رسم نهان شد به زمان تو صریح خوش برانداخته ای پرده که در خواهش می هست در گوش...
غیر مگذار که در بزم تو آید گستاخ گرم صحبت شود و با تو درآید گستاخ در فریبنده سخنها چو دمد باد فسون برقع از چهره شرم تو گشاید گستاخ به نگاه تو چو از لطف بشارت یابد به اشارت ز لبت بو...
زهی به دور تو آیین دلبران منسوخ ز طور تازه تو طور دیگران منسوخ ز شهرت حسد اهل حسن بر تو شده حدیث یوسف و رشک برادران منسوخ دلم نهاد بنای محبت چو تویی محبت دگران شد بنا بر آن منسوخ ح...
ای تو مجموعه شوخی و سراپای تو شوخ جلوه شوخ تو رعنا قد رعنای تو شوخ همه اطوار تو دلکش همه اوضاع تو خوش همه اعضای تو شیرین همه اجزای تو شوخ سر حیرانی چشمم ز کسی پرس ای گل کافریدست چن...
چو یار تیغ ستیز از نیام کین بدر آرد زمانه دست تعدی ز آستین بدر آرد زند چو غمزه و خویش را به لشگر دلها کرشمه صد سپه فتنه از کمین بدر آرد اگر ز شعبده عشق گم شود دل خلقی چو بنگری سر ا...
رفتی جهان پناها اقبال رهبرت باد ظل همای دولت گسترده بر سرت باد دولت که یاریت کرد پیوسته باد یارت ایزد که داورت ساخت همواره یاورت باد ای پر گشاده شهباز هرجا کنی نشیمن چون بیضه چرخ ن...
زندگانی بی غم عشق بتان یکدم مباد هر که این عالم ندارد زنده در عالم مباد باد عمرم آن قدر کز شاخ وصلت برخورم ور نمی خواهی تو برخورداریم آن هم مباد بی خدنگت یاد دارم صد جراحت بر جگر ه...
شهریارا صاحبا رفتی خدا یار تو باد صاحب این بیستون خرگه نگهدار تو باد در جهانگیری به یک گردش سراپای جهان همچو مرکز در میان خط پرگار تو باد کارفرمای قضا کاین برگ و سامان شغل اوست دای...