ناهید
مرجع تخصصی فرهنگی هنری برای داستان، شعر و کتاب صوتی فارسی ناهید بستری برای انتشار، خرید و شنیدن آثار ادبی و صوتی از نویسندگان، شاعران و خالقان مستقل است.
تمام حقوق محفوظ و متعلق به پلتفرم فرهنگی ناهید می باشد.
بخش ۱۱۴ - آمدن شیخ بعد از چندین سال از بیابان به شهر غزنین و زنبیل گردانیدن به اشارت غیبی و تفرقه کردن آنچ جمع آید بر فقرا هر که را جان عز لبیکست نامه بر نامه پیک بر پیکست چنانک روزن خانه باز باشد آفتاب و ماهتاب و باران و نامه و غیره منقطع نباشد - جلال الدین محمد مولوی | ناهید
شاعران / جلال الدین محمد مولوی بخش ۱۱۴ - آمدن شیخ بعد از چندین سال از بیابان به شهر غزنین و زنبیل گردانیدن به اشارت غیبی و تفرقه کردن آنچ جمع آید بر فقرا هر که را جان عز لبیکست نامه بر نامه پیک بر پیکست چنانک روزن خانه باز باشد آفتاب و ماهتاب و باران و نامه و غیره منقطع نباشد جلال الدین محمد مولوی رو به شهر آورد آن فرمان پذیر
شهر غزنین گشت از رویش منیر
از فرح خلقی به استقبال رفت
او در آمد از ره دزدیده تفت
جمله اعیان و مهان بر خاستند
قصرها از بهر او آراستند
گفت من از خودنمایی نامدم
جز به خواری و گدایی نامدم
نیستم در عزم قال و قیل من
در به در گردم به کف زنبیل من
بنده فرمانم که امرست از خدا
که گدا باشم گدا باشم گدا
در گدایی لفظ نادر ناورم
جز طریق خس گدایان نسپرم
تا شوم غرقه مذلت من تمام
تا سقطها بشنوم از خاص و عام
امر حق جانست و من آن را تبع
چون طمع خواهد ز من سلطان دین
خاک بر فرق قناعت بعد ازین
او گدایی خواست کی میری کنم
بعد ازین کد و مذلت جان من
بیست عباس اند در انبان من
شیخ بر می گشت زنبیلی به دست
شیء لله خواجه توفیقیت هست
برتر از کرسی و عرش اسرار او
انبیا هر یک همین فن می زنند
خلق مفلس کدیه ایشان می کنند
اقرضوا الله اقرضوا الله می زنند
بازگون بر انصروا الله می تنند
در به در این شیخ می آرد نیاز
بر فلک صد در برای شیخ باز
که آن گدایی که آن به جد می کرد او
بهر یزدان بود نه از بهر گلو
آن گلو از نور حق دارد غلو
در حق او خورد نان و شهد و شیر
به ز چله وز سه روزه صد فقیر
نور می نوشد مگو نان می خورد
لاله می کارد به صورت می چرد
چون شراری کو خورد روغن ز شمع
نور افزاید ز خوردش بهر جمع
نان خوری را گفت حق لاتسرفوا
نور خوردن را نگفتست اکتفوا
فارغ از اسراف و آمن از غلو
امر و فرمان بود نه حرص و طمع
آن چنان جان حرص را نبود تبع
تو به من خود را طمع نبود فره
ور کنم خدمت من از خوف سقر
زانک این هر دو بود حظ بدن
عاشقی کز عشق یزدان خورد قوت
صد بدن پیشش نیرزد تره توت
وین بدن که دارد آن شیخ فطن
ملک عالم پیش او یک تره بود
پیش او یکسان شده بد خاک و زر
زر چه باشد که نبد جان را خطر
شیر و گرگ و دد ازو واقف شده
هم چو خویشان گرد او گرد آمده
کین شدست از خوی حیوان پاک پاک
پر ز عشق و لحم و شحمش زهرناک
لحم عاشق را نیارد خورد دد
ور خورد خود فی المثل دام و ددش
هر چه جز عشقست شد ماکول عشق
دو جهان یک دانه پیش نول عشق
دانه ای مر مرغ را هرگز خورد
کاهدان مر اسپ را هرگز چرد
بنده دایم خلعت و ادرارجوست
در نگنجد عشق در گفت و شنید
قطره های بحر را نتوان شمرد
هفت دریا پیش آن بحرست خرد
این سخن پایان ندارد ای فلان