بخش ۱۲۷ - حکایت آن راهب که روز با چراغ میگشت در میان بازار از سَرِ حالتی کی او را بود
جلال الدین محمد مولویآن یکی با شمع برمی گشت روز
گرد بازاری دلش پر عشق و سوز
بوالفضولی گفت او را کای فلان
هین چه می جویی به سوی هر دکان
هین چه می گردی تو جویان با چراغ
در میان روز روشن چیست لاغ
گفت می جویم به هر سو آدمی
که بود حی از حیات آن دمی
هست مردی گفت این بازار پر
مردمانند آخر ای دانای حر
گفت خواهم مرد بر جاده دو ره
در ره خشم و به هنگام شره
وقت خشم و وقت شهوت مرد کو
طالب مردی دوانم کو به کو
کو درین دو حال مردی در جهان
تا فدای او کنم امروز جان
گفت نادر چیز می جویی ولیک
غافل از حکم و قضایی بین تو نیک
ناظر فرعی ز اصلی بی خبر
فرع ماییم اصل احکام قدر
چرخ گردان را قضا گمره کند
