قصیدهٔ شمارهٔ ۲۸۱
تا کی از آرزوی جاه و خطر به در شاه و زی امیر شوی دشمن من شدی بدانکه چو من حاضر آیم تو می حسیر شوی جهد آموختن بباید کرد گرت باید که بی نظیر شوی که نمیرند جمله باخطران تا تو ای بی خط...

حکیم ابومعین ناصر بن خسرو قبادیانی بلخی در سال ۳۹۴ هجری قمری در بلخ تولد یافت. از اوایل جوانی به تحصیل علوم و تحقیق ادیان و مطالعهٔ اشعار شعرای ایران و عرب پرداخت. در دورهٔ جوانی به دربار غزنویان و سپس به دربار سلجوقیان راه یافت. در سال ۴۳۷ هجری قمری خوابی دید و به قول خود از خواب چهل ساله بیدار شد، کارهای دیوانی را رها کرد و به سیر آفاق و انفس پرداخت. پس از پیوستن به فرقهٔ اسماعیلیه و تبلیغ عقاید آنان، امرای سلجوقی در صدد کشتن وی برآمدند، سپس به ناچار به بدخشان گریخت و سرانجام در سال ۴۸۱ هجری قمری در یمگان وفات یافت. از آثار او می توان به سفرنامه، زادالمسافرین، وجه دین، خوان الاخوان، جامعالحکمتین، روشنایینامه، سعادتنامه و دیوان اشعار اشاره کرد.
تا کی از آرزوی جاه و خطر به در شاه و زی امیر شوی دشمن من شدی بدانکه چو من حاضر آیم تو می حسیر شوی جهد آموختن بباید کرد گرت باید که بی نظیر شوی که نمیرند جمله باخطران تا تو ای بی خط...
آنکه بنا کرد جهان زین چه خواست گر به دل اندیشه کنی زین رواست گشتن گردون و درو روز و شب گاه کم و گاه فزون گاه راست آب دونده به نشیب از فراز ابر شتابنده به سوی سماست مانده همیشه به گ...
آزرده کرد کژدم غربت جگر مرا گویی زبون نیافت ز گیتی مگر مرا در حال خویشتن چو همی ژرف بنگرم صفرا همی برآید از انده به سر مرا گویم چرا نشانه تیر زمانه کرد چرخ بلند جاهل بیدادگر مرا گر...
خرد چون به جان و تنم بنگریست از این هر دو بیچاره بر جان گریست مرا گفت کاینجا غریب است جانت بدو کن عنایت که تنت ایدری است عنایت نمودن به کار غریب سر فضل و اصل نکو محضری است گر آرایش...
از گردش گیتی گله روا نیست هر چند که نیکیش را بقا نیست خوشتر ز بقا چیز نیست ایرا ما را ز جهان جز بقا هوا نیست چون تو ز جهان یافتی بقا را چون کز تو جهان در خور ثنا نیست گیتی به مثل م...
مر چرخ را ضرر نیست وز گردشش خبر نیست عالم یکی درختی است که ش جز بشر ثمر نیست حصنی قوی است کورا دیوار هست و در نیست بازی است که ش تذروان جز جنس جانور نیست چون گربه جز که فرزند چیزی ...
چون در جهان نگه نکنی چون است کز گشت چرخ دشت چو گردون است در باغ و راغ مفرش زنگاری پر نقش زعفران و طبر خون است وان ابر همچو کلبه ندافان اکنون چو گنج لولوی مکنون است بر چرخ همچو لاله...
ای پسر ار عمر تو یک ساعت است ایزد را بر تو درو طاعت است نعمت تخم است وزو شکر بار وین بر و این تخم نه هر ساعت است طاعت اگر اصل همه شکرهاست عمر سر هر شرف و نعمت است گرت همی عمر نیرزد...
هر که گوید که چرخ بی کار است پیش جانش ز جهل دیوار است کس ندید ای پسر نه نیز شنید هیچ گردنده ای که بی کار است چون نکو ننگری که چرخ به روز چون چو نیل است و شب چو گلزار است بود و باشد...
آن بی تن و جان چیست کو روان است که شنید روانی که بی روان است آفاق و جهان زیر اوست و او خود بیرون ز جهان نی نه در جهان است خود هیچ نیاساید و نجنبد جنبده همه زیر او چران است پیداست ب...
بلی بی گمان این جهان چون گیاست جز این مردمان را گمانی خطاست ازیرا که همچون گیا در جهان رونده است همواره بیشی و کاست اگر هرچه بفزاید و کم شود گیا باشد این پیر گیتی گیاست ولیکن گیا ر...
جز جفا با اهل دانش مر فلک را کار نیست زانکه دانا را سوی نادان بسی مقدار نیست بد به سوی بد گراید نیک با نیک آرمد این مر آن را جفت نی و آن مر این را یار نیست مرد دانا بدرشید و چرخ نا...
ای به خور مشغول دایم چون نبات چیست نزد تو خبر زین دایرات خود چنین بر شد بلند از ذات خویش خیره خیر این نیلگون بی در کلات یا کسی دیگر مر او را بر کشید آنکه کرسی ی اوست چرخ ثابتات جسم...
سلام کن ز من ای باد مر خراسان را مر اهل فضل و خرد را نه عام نادان را خبر بیاور ازیشان به من چو داده بوی ز حال من به حقیقت خبر مر ایشان را بگویشان که جهان سرو من چو چنبر کرد به مکر ...
این تخت سخت گنبد گردان سرای ماست یا خود یکی بلند و بی آسایش آسیاست لا بل که هر کسیش به مقدار علم خویش ایدون گمان برد که خود این ساخته مراست داناش گفت معدن چون و چراست این نادانش گف...
جهانا چون دگر شد حال و سانت دگر گشتی چو دیگر شد زمانت زمانت نیست چیزی جز که حالت چرا حالت شده است از دشمنانت چو رخسار شمن پرگرد و زردست همان چون بت ستانی بوستانت عروسی پرنگار و نقش...
ای خردمند نگه کن که جهان برگذر است چشم بیناست همانا اگرت گوش کر است نه همی بینی کاین چرخ کبود از بر ما بسی از مرغ سبکپرتر و پرنده تر است چون نبینی که یکی زاغ و یکی باز سپید اندر ای...
اگر بزرگی و جاه و جلال در درم است ز کردگار بر آن مرد کم درم ستم است نداد داد مرا چون نداد گربه مرا تو را از اسپ و خر و گاو و گوسفند رمه است یکی به تیم سپنجی همی نیابد جای تو را روا...
گویند عقابی به در شهری برخاست وز بهر طمع پر به پرواز بیاراست ناگه ز یکی گوشه ازین سخت کمانی تیری ز قضای بد بگشاد بر او راست در بال عقاب آمد آن تیر جگردوز وز ابر مر او را به سوی خاک...
هر چه دور از خرد همه بند است این سخن مایه خردمند است کارها را بکشی کرد خرد بر ره ناسزا نه خرسند است دل مپیوند تا نشاید بود گرت پاداش ایچ پیوند است وهم جانت مبر به جز توحید کان دگر ...
سفله جهان ای پسر چو چشمه شور است چشمه شور از در نفایه ستور است خانه تاری است این جهان و بدو در ره گذر دیده نی چو دیده مور است فردا جانت به علم زور نماید چونان کامروز کار تنت به زور...
نشنیده ای که زیر چناری کدوبنی بررست و بردمید برو بر به روز بیست پرسید از آن چنار که تو چند ساله ای گفتا دویست باشد و اکنون زیادتی است خندید ازو کدو که من از تو به بیست روز برتر شدم...
چون تیغ به دست آری مردم نتوان کشت نزدیک خداوند بدی نیست فرامشت این تیغ نه از بهر ستمگاران کردند انگور نه از بهر نبید است به چرخشت عیسی به رهی دید یکی کشته فتاده حیران شد و بگرفت به...
ای نشسته خوش و بر تخت کشیده نخ گر نخ و تخت بماندت چنین بخ بخ نیک بنگر که همی مرکب عمر تو همه بر تخت همی تازد و هم بر نخ تو نشسته خوش و عمر تو همی پرد مرغ کردار و برو مرگ نهاده فخ ب...