قصیدهٔ شمارهٔ ۷۱
ای خواجه جهان حیل بسی داند وز غدر همی به جادویی ماند گر تو به مثل به ابر بر باشی زانجات به حیله ها فرو خواند تا هر چه بداد مر تو را خوش خوش از تو به دروغ و مکر بستاند خوبی و جوانی ...

حکیم ابومعین ناصر بن خسرو قبادیانی بلخی در سال ۳۹۴ هجری قمری در بلخ تولد یافت. از اوایل جوانی به تحصیل علوم و تحقیق ادیان و مطالعهٔ اشعار شعرای ایران و عرب پرداخت. در دورهٔ جوانی به دربار غزنویان و سپس به دربار سلجوقیان راه یافت. در سال ۴۳۷ هجری قمری خوابی دید و به قول خود از خواب چهل ساله بیدار شد، کارهای دیوانی را رها کرد و به سیر آفاق و انفس پرداخت. پس از پیوستن به فرقهٔ اسماعیلیه و تبلیغ عقاید آنان، امرای سلجوقی در صدد کشتن وی برآمدند، سپس به ناچار به بدخشان گریخت و سرانجام در سال ۴۸۱ هجری قمری در یمگان وفات یافت. از آثار او می توان به سفرنامه، زادالمسافرین، وجه دین، خوان الاخوان، جامعالحکمتین، روشنایینامه، سعادتنامه و دیوان اشعار اشاره کرد.
ای خواجه جهان حیل بسی داند وز غدر همی به جادویی ماند گر تو به مثل به ابر بر باشی زانجات به حیله ها فرو خواند تا هر چه بداد مر تو را خوش خوش از تو به دروغ و مکر بستاند خوبی و جوانی ...
هوشیاران ز خواب بیدارند گرچه مستان خفته بسیارند با خران گر به آب خور نشوند با دل پر خرد سزاوارند هستشان آگهی که نه ز گزاف زیر این خیمه در گرفتارند یار مستان بی هش اند از بیم گرچه ب...
مرد چو با خویشتن شمار کند داند کاین چرخ می شکار کند مار جهان را چو دید مرد به دل دست کجا در دهان مار کند مرد خرد همچو خر ز بهر شکم پشت نباید که زیر بار کند سفله جهان بی وفاست ای بخ...
صبا باز با گل چه بازار دارد که هموارش از خواب بیدار دارد به رویش همی بر دمد مشک سارا مگر راه بر طبل عطار دارد همی راز گویند تا روز هر شب ازیرا به بهمن گل آزار دارد چو بیمارگون شد ز...
هر که جان خفته را از خواب جهل آوا کند خویشتن را گرچه دون است ای پسر والا کند هر کسی که ش خار نادانی به دل در خست نیش گر بکوشد زود خار خویش را خرما کند علم چون گرماست نادانی چو سرما...
کسی کز راز این دولاب پیروزه خبر دارد به خواب و خور چو خر عمر عزیز خویش نگذارد جز آن نادان که ننگ جهل زیر پی سپر کردش کسی خود را به کام اژدهای مست نسپارد خردمندا چه مشغولی بدین انبا...
چون همی بوده ها بفرساید بودنی از چه می پدید آید زانکه او بوده نیست و سرمدی است کانچه بوده شود نمی پاید وانچه نابوده نافزوده بود نافزوده چگونه فرساید پس جهان تا ابد بفرساید گر نفرسا...
آمد بهار و نوبت صحرا شد وین سال خورده گیتی برنا شد آب چو نیل برکه ش میگون شد صحرای سیمگونش خضرا شد وان باد چون درفش دی و بهمن خوش چون بخار عود مطرا شد بیچاره مشک بید شده عریان با گ...
تا مرد خر و کور کر نباشد از کار فلک بی خبر نباشد داند که هر آن چیز کو بجنبد نابوده و بی حد و مر نباشد وان چیز که با حد و مر باشد گه باشد و گاهی دگر نباشد من راز فلک را به دل شنودم ...
نیکوی تو چیست و خوش چه ای برنا دیباست تو را نکو و خوش حلوا بنگر که مر این دو را چه می داند آن است نکو و خوش سوی دانا حلوا نخورد چو جو بیابد خر دیبا نبود به گاو بر زیبا جز مردم باخر...
ای شده چاکر آن درگه انبوه بلند وز طمع مانده شب و روز بر آن در چو کلند بر در میر تو ای بیهده بسته طمعی از طمع صعبتر آن را که نه قید است و نه بند شوم شاخی است طمع زی وی اندر منشین ور...
جز که هشیار حکیمان خبر از کار ندارند که فلک باز شکار است و همه خلق شکارند نه عجب گر نبودشان خبر از چرخ و ز کارش کز حریصی و جهالت همه در خواب و خمارند برزگاران جهانند و همه روز و هم...
نندیشم از کسی که به نادانی با من رسن ز کینه کشان دارد ابر سیاه را به هوا اندر از غلغل سگان چه زیان دارد
مردم سفله به سان گرسنه گربه گاه بنالد به زار و گاه بخرد تاش همی خوار داری و ندهی چیز از تو چو فرزند مهربانت نبرد راست چو چیزی به دست کرد و قوی گشت گر تو بدو بنگری چو شیر بغرد
این دهر باشگونه چو بستیزد شیر ژیان به دام درآویزد مرد دژ آگه آن بود و دانا کز مکر او به وقت بپرهیزد با آنک ازو جدا شود او فردا امروز خود به طبع نیامیزد زین زال دور باش که او دایم چ...
چو تنها بوی گربه ات مونس آید به ویران درون جغد مسعود باشد به از ترب پخته بود مرغ لاغر به از کاه دود ار چه بد عود باشد
ز بند آز به جز عاقلان نرسته ستند دگر به تیغ طمع حلق خویش خسته ستند طمع ببر تو ز بیشی که جمله بی طمعان ز دست بند ستمگاره دهر جسته ستند گوزن و گور که استام زر نمی جویند زقید و بند و ...
از بهر چه این خر رمه بی بند و فسارند یک ذره نسنجند اگر بیست هزارند گفتن نتوانند چو گویی ننیوشند کز خمر جهالت همه سر پر ز خمارند ارز سخن خوب خردمندان دانند کز خاطر خود ریگ بیابان بش...
وعده این چرخ همه باد بود وعده رطب کرد و فرستاد تود باد شمر کار جهان را که نیست تار جهان را به جز از باد پود دانا داند که ندارد به طبع آتش او جز که ز بیداد دود زود بیفگن ز دلت بند آ...
فرو مایه چون سیر خورده بباشد همه عیب جوید همه شر کاود فرومایه آن به که بد حال باشد ازیرا سیه سار پی برنتاود
حکیمان را چه می گویند چرخ پیر و دوران ها به سیر اندر ز حکمت بر زبان مهر و آبان ها خزان گوید به سرماها همین دستان دی و بهمن که گویدشان همی بی شک به گرماها حزیران ها به قول چرخ گردان...
گویمت چگونه شود زنده کو هلاک شود آب باز آب شود خاک باز خاک شود جانش زی فراز شود تنش زی مغاک شود تن سوی پلید شود پاک باز پاک شود
بر دشمنی دشمنت چو دیدی فعلش نه نشان و نه داغ باید اقرار بسی برتر از گواهان با روز همی چه چراغ باید
بر ره مکر و حسد مپوی ازیراک هر که به راه حسد رود بتر آید چون به حسد بنگری به خوان کسان بر لقمه یارت به چشم خوبتر آید