شمارهٔ ۱
زد ننگ عشق کوس ملامت به نام ما ای پیک غم ببر به سلامت سلام ما ساقی غم و جهان خم و دل جام و باده خون جم را خبر دهید ز بزم مدام ما چون دور چشم یار به کام است باک نیست گو دور روزگار ن
۱۴۴ شعر از نیر تبریزی
زد ننگ عشق کوس ملامت به نام ما ای پیک غم ببر به سلامت سلام ما ساقی غم و جهان خم و دل جام و باده خون جم را خبر دهید ز بزم مدام ما چون دور چشم یار به کام است باک نیست گو دور روزگار ن
از حد گذشت جلوه فروهل نقاب را زین تیره روز تر مپسند آفتاب را معذورمی ایصنم همه گر تندی است وجور مستی و از خطا نشناسی صواب را میگفت دل چو میزدمش بوسه بر دهان باید کشید تلخی این شکر
گفتم رقم کنم به تو حال دل ملول رشک آیدم که بر تو فتد دیدۀ رسول از پند عاقلانۀ مردم دلم گرفت برقع فرو گشای که حیران شود عقول این نقد جان و این سرناز ار مصرا گر یوسف کند بضاعت مزجاه
من آن نیم که دل آزرده از جفای تو باشم گرم ز پیش نظر رانی از قفای تو باشم تو کز برای منی اعتبارم از تو همین بس من ارنه درخور آنم که از برای تو باشم علی الصباح بهر سو که رهگذار تو با
هر دم از یاد تو با چشم جدا گریم و مویم که به سروقت تو چشمی ست جدا هر سر مویم اشک رنگین نه به خود می رود از دیده به رویم سجده بر روی بتی دارم و خون است وضویم به چه سوگند خورم کز تو