بخش ۲۳ - ذکر رفتن امام تشنهلب به جانب فرات
نیر تبریزیشد چو شاه تشنه نومید از حیات
تافت رو از حرب گه سوی فرات
بی درنگ از تشنه کامی مرکبش
خواست تا آبی رساند بر لبش
گفت باری بس گران داری به دوش
ای براق عرش پیما آب نوش
خوش بخور خوش گرچه هر دو تشنه ایم
خسته زخم و خدنگ و دشنه ایم
آن سمند تیز هوش از روی شاه
شرمساری برد مانا زین گناه
سرکشید از آب یعنی کای همام
بی تو بر من آب خوش بادا حرام
شاه را رقت بدان مرکب گرفت
جرعۀ آبی به پیش لب گرفت
کافری تیری رها کرد از کمان
وه چه گویم خاک بادا بر دهان
نارسیده بر لب نوشینش آب
شد پر از بیجاده درج لعل ناب
