بخش ۳۳ - حکایت آمدن غراب بر سر بام فاطمهٔ صغری دختر آن جناب
نیر تبریزیاز پس قتل خدیو مستطاب
آمد از گردون یکی مشکین غراب
پر فرو برد اندر آن خون رطیب
شد به یثرب باز نالان با نعیب
بر نشست آن مرغ رنگین پر و بال
بر لب بام خدیو ذوالجلال
دخت شه از خوابگه بیرون دوید
دید مرغی لیک بس ناخوش نوید
شد جهان در چشم او بال غراب
ریخت پروین از مژه بر آفتاب
کای دریغا شد دگرگون فال من
خون نماید قرعۀ اقبال من
الله این مرغ از کدامین گلشن ست
که سفیرش آتش صد خرمن است
بس صدای غم فزایی می دهد
بوی مرگ آشنایی می دهد
طایرا آتش زدی بر جان من
یاد آوردی ز هندستان من
