شمارهٔ ۳۸
چشمت چو تیر غمزه گشاد از کمان دهد از زنده جان ستاند و بر مرده جان دهد

میرزا محمدتقی مامقانی یا میرزا محمدتقی حجة الاسلام، متخلص به «نیر» و مشهور به «نیر تبریزی» در ۱۲ جمادی الاولی ۱۲۴۸ ه.ق در شهر تبریز به دنیا آمد. تحصیلات را نزد پدرش آغاز کرد. او تا سال ۱۲۶۹ ه.ق به یادگیری مقدمات مشغول بود و در این سال پدر را از دست داد. وی که برای تکمیل تحصیلات خود در ۲۲ سالگی عازم عتبات عالیات شده بود، در محضر عالمان آن سامان به کسب معارف دینی پرداخت و پس از اخذ درجه اجتهاد به وطن مراجعت کرد. این فقیه، محدث، حکیم و شاعر زبردست به سه زبان فارسی، عربی و ترکی شعر میسرود. اشعار عاشورایی نیر امتیاز ویژهای دارد. «دیوان نیر تبریزی» از سه بخش عمده تشکیل شده است: ۱. آتشکدهٔ نیر (مثنوی عاشورایی) ۲. لآلی منظومه ۳. دیوان غزلیات. او پس از گذراندن ۶۴ بهار از زندگی در ۱۲ رمضان المبارک ۱۳۱۲ ه.ق در تبریز دار فانی را وداع گفت. بنا به وصیت خودش، جنازهاش را به نجف اشرف منتقل کردند و در قبرستان وادیالسلام به خاک سپردند. آثار نیر تبریزی به همت آقای سید محمدرضا شهیم در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
چشمت چو تیر غمزه گشاد از کمان دهد از زنده جان ستاند و بر مرده جان دهد
آنرا که بپای تو سهی سرو سری نیست پیداست کش از عالم بالا خبری نیست شور لب شیرین تو در مشرب زاهد جستیم از اینواقعه دروی اثری نیست هر بقعه نه طور است و شجر نخله موسی عرفان متن این زمز...
ندیدم در وطن روی نشاط آخر سفر کردم بحمدالله دری جستم چو خود را دربه در کردم غبار کعبه مقصود تا کحل البصر کردم سراسر روی جانان بود بر هرسو نظر کردم ز اکسیر غمی شد زرد رخسارم بحمدالل...
بجان دوست که از درمران گدایی را که جز درت نشناسد در سرایی را کدام دل که در او جا کند نصیحت خلق مگر خیال تو خالی گذاشت جایی را بیا بصبر من و عشق خود مشاهده کن حدیث مورچه و سنگ آسیای...
حاشا که بچشم من شبی خواب آید چون یادم از آن طرۀ پرتاب آید گرد دلبر نوپری بیاید بر من تا حشر مرا ز دیده سرخاب آید
گفتم آید چو شوم پیر دل از زلف تو باز سر پیرانۀ من بین و تمنای دراز
جنبش کبک بزیبایی رفتار تو نیست پر طاوس بحسن خط رخسار تو نیست شکری نیست که در خنده شیرین تویی نمکی نیست که در لهجه گفتار تو نیست همه افسوس بدلدادن من دارد و من دارم افسوس بر آندل که...
هر شب از یاد خطت از جگر سوختگان دود آه است که بر دور قمر می گذرد چشم خونباره ما آینه طلعت تست تا بدانی که چه بر اهل نظر می گذرد من همان روز که رفتار تو دیدم گفتم کآخر این سیل خطرنا...
تا دل من ریش و لعل و نمکین است ریش به از مرهم است گر نمک این است خرمن مشگست زلف او مزنش هان شانه که غارتگر صبا بکمین است سر بزن ای ترک ساده هندوی خط را اجر غلامی که سرکشید همین است...
زیبانگار من دل ما را که برده ای دست کدام ترک ستمگر سپرد ه ای گفتم که سخت سنگدلی تو به خنده گفت تو سنگدل تری که به سختی نمرده ای
چند عمر اندر پی آب سکندر بگذرد بگذر از ظلمات تن تا آبت از سر بگذرد باد کبر از سر بنه کاین سر چو سر در خاک کرد باد های مشکبو بر وی مکرر بگذرد برد نقد عمر نراد سپهرت پاک تو هی بگردان...
بیدلان جمله پشیمان که چرا داد دل از کف من دلداده پشیمان که چرا دیر ببردی عادت این است که شیران دل آهو بربایند بتو آهو بچه نازم که دل از شیر ببردی
مگو جان بی سبب بر گردن از مویت رسن دارد دلی گم کرده امیدی بر آن چاه ذقن دارد سرآمد عمر دل در چین زلفش همچنان باقی غریب آری بشهری گر رود دل در وطن دارد یمین الله بر این گر تن دهد پی...
ایصبا نکهت آنزلف پریشان بمن آر ببر از مجمع عشاق پریشانی را
آن نه مست است که می خورد و ببازار افتاد مست آن بود که در خانه خمار افتاد دل چو فانوس خیال از اثر شعله ی شمع بسکه بر دور تو گردید زرفتار افتاد شاهد حسن تو در پرده نهان بود هنوز که ح...
آن تار زلف بر دل و آنشانه کردنت ترسم که خون خلق بریزد بگردنت
حسن از آنپایه گذشته است که در وصف من آید مگر او پرده براندازد و خود رخ بنماید رشگم از پرتو خورشید جهانتاب برآید که همه روز همی روی بدیوار تو ساید همه ما را بقفا عیب کنند اهل سلامت ...
حالی نداد روی ز درس ادب مرا بر جرعه ریز ساقی آب طرب مرا از بام اوفتاده مرا طاس می بیار هل تا برند مست بر میر شب مرا جان بر سر لبست و دل از خون لبالبست جام لبالبی بنه ایجان بلب مرا
چه بود با سر زلف تو کار جان بسر آید ز تار او گسلد رشته ای و جان بدر آید سپر به پیش سپارد از این ستاره زمین را گر آسمان همه با آفتاب و با قمر آید بیا به بین که چه حال است از انتظار ...
در خواب به کف داشتم این طره پرتاب ای کاش که بیدار نمی گشتم از این خواب آن طره مشکین تو با سنبل عطشان وان لعل می آگین تو با غنچه سیراب از سنبل عطشان تو سیراب دل از خون وز غنچه سیراب...
سرخوشانی که شراب لب مستانه زدند سنک بر جام و خم و ساغر و پیمانه زدند خسرو حسن تو تا نرگس مستانه گشود کوس تعطیل ببام در میخانه زدند پرده بردار ز رخ تا همه اقرار دهند رقم قصۀ یوسف نه...
تا سر زلف تو در دست نسیم سحر است راز سربستۀ ما در همه عالم سمر است زاهد ار طعنه بعشاق زند معذور است کار عاقل دگر و شیوۀ مجنون دگر است
همچو نی وصل تو هر دم که مرا یاد آید تا نفس هست دل از درد بفریاد آید همه عشاق ز بیداد بتان داد کشند من همه داد کشم تا ز تو بیدار آید ناز صیاد دلا چونتو بسی کشته بدام تو همه ناله کن ...
دل که آزاد ز زنجیر بلا و محن است تار زلف تو و را رشتۀ جانست و تن است به سر زلف تو سوگند که پیمان تو من نشکنم گرچه سر زلف تو پیمان شکن است دل خریدار دو ابروی کجت شد آری مشتری میل سو...