شمارهٔ ۴۹
دودی ز آهم ار بدرون نی اوفتد آتش بخشک و تر ز صدای وی اوفتد از سر ربود هوش من آنچشم پرخمار تادیگر اتفاق افاقت کی اوفتد آرد مذاق حکمت اشراق طبع می عکسی اگر زروت بجام می افتد سلطان اگ...

میرزا محمدتقی مامقانی یا میرزا محمدتقی حجة الاسلام، متخلص به «نیر» و مشهور به «نیر تبریزی» در ۱۲ جمادی الاولی ۱۲۴۸ ه.ق در شهر تبریز به دنیا آمد. تحصیلات را نزد پدرش آغاز کرد. او تا سال ۱۲۶۹ ه.ق به یادگیری مقدمات مشغول بود و در این سال پدر را از دست داد. وی که برای تکمیل تحصیلات خود در ۲۲ سالگی عازم عتبات عالیات شده بود، در محضر عالمان آن سامان به کسب معارف دینی پرداخت و پس از اخذ درجه اجتهاد به وطن مراجعت کرد. این فقیه، محدث، حکیم و شاعر زبردست به سه زبان فارسی، عربی و ترکی شعر میسرود. اشعار عاشورایی نیر امتیاز ویژهای دارد. «دیوان نیر تبریزی» از سه بخش عمده تشکیل شده است: ۱. آتشکدهٔ نیر (مثنوی عاشورایی) ۲. لآلی منظومه ۳. دیوان غزلیات. او پس از گذراندن ۶۴ بهار از زندگی در ۱۲ رمضان المبارک ۱۳۱۲ ه.ق در تبریز دار فانی را وداع گفت. بنا به وصیت خودش، جنازهاش را به نجف اشرف منتقل کردند و در قبرستان وادیالسلام به خاک سپردند. آثار نیر تبریزی به همت آقای سید محمدرضا شهیم در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
دودی ز آهم ار بدرون نی اوفتد آتش بخشک و تر ز صدای وی اوفتد از سر ربود هوش من آنچشم پرخمار تادیگر اتفاق افاقت کی اوفتد آرد مذاق حکمت اشراق طبع می عکسی اگر زروت بجام می افتد سلطان اگ...
تعلیم او نکرد معلم حدیث عشق ایکاشکی که من شدمی ترجمان دوست
چند در بند کشم این دل هرجایی را بیش از این صبر نباشد سر سودایی را غمت آن روز که در کلبه دل بار انداخت به ادب عذر نهادیم شکیبایی را مصحف روی تو با این خط زیبا چه عجب گر خط نسخ کشد د...
ای برده قرار و صبر و تاب از دل ریش لرزان بسر موی تو دلهای پریش دادی سر زلفین مسلسل بر باد صد خون خطا فکندی از گردن خویش
مشکل به تو افتاده مرا و نتوان گفت مشکل به تو افتاده مرا مشکلم این است
خون من جای می ار خورد لبش نوشش باد لیک عهد لبش امید که در گوشش باد خیره رویی که خطا بر قلم صنع گرفت شرم از این چشم و لب و زلف و بناگوشش باد تا سپاه خط سبزش به در آید به قصاص لب من ...
همقطاران رفت ما ماندیم خاک کوی دوست دیگران را کعبه مقصد بود ما را روی دوست گفتم که جان به وصل دهم پیش روی دوست تاری اگر به دست من افتد ز موی دوست
نسزد چنین جمالی به حجاب ناز باشد در دولت است بگذار همیشه باز باشد اگرش ببینی ای دل گله های زلف او را بر او مگوی ترسم که سخن دراز باشد سر و عقل و جان و دینم همه پاک بردی و غم نخورم ...
دلم از یاد هجر دوست خون است ندانم حال مهجوران که چون است
ساقی مجلس گشود زلف سمن سود مجلسیان پر کنید دامن مقصود حسن تو روز رخ ایاز سیه کرد مژده بر ای باد صبحگاه به محمود چشم زلیخا گر این جمال ببیند یوسف خود را دهد بدرهم معدود دوست چو با م...
مرا تنگست در دل منزل دوست همی ترسم بتنگ آید دل دوست
رنجه مباش ار دل از تو در گله باشد مرغ گرفتار تنگ حوصله باشد یکسره دل خون شود ز دیده بریزد به که گرفتار یار ده دله باشد از تو نرنجم گرم ز بوسه کشی سر کشمکشی رسم هر معامله باشد خال ب...
گرچه در پای فکندی چو سرموی مرا بدو عالم نفروشم سر مویی ز سرت
ترک چشمت چو کمین از پی نخجیر کند شیوۀ هر نگهش کار دو صد تیر کند دل سودازده را چاره ز زنجیر گذشت تا دگر حلقۀ زلف تو چه تدبیر کند پرده بردار که از شعشعۀ طلعت تو کس برویت نتواند نظری ...
نقش وصل توام از ششدرغم ره نگشود چکنم کار من دلشده وارون افتاد ایکه تیر مژه بر سینه زدی نیر را با حذر باش که بر کشور دل خون افتاد
مرغی شکسته درخور تبر ستم نبود گیرم مقیم زلف تو صید حرم نبود بیدار بخت من که شدم صید شست تو پیکان جان شکار ترا صید کم نبود شد قاتل از سر من و غم میکشد مرا گر بود بر سرآنکه مرا کشت غ...
روی بنما و به پای تو فشانم جان را زلف بگشا که نهم بر سر کفر ایمان را
یاد موی توام از دیده به در می نرود خط محویست که از روی قمر می نرود آنکه گوید به سر آرم هوس زلف دراز ما هم این تجربه کردیم به سر می نرود صدق پیش آر که دایم نرود عشوه به کار اگر این ...
ز پریشانی ما کی شود آگاه کسی که گرفتار بدان زلف پریشان نشود
زلف به ملک حسن به سر تا کله نهاد برداشت پای نخوت و بر فرق مه نهاد عادت نبود تیغ کشیدن به روی ماه این رسم تازه را خم زلف سیه نهاد گر عالمی کشد چه عجب ترک چشم او یاسای قتل عام نه این...
عکس تو تا بر آینۀ ساغر اوفتاد عشاق را هوای می اندر سر اوفتاد دل عاشق دهان تو گردید و تنگ شد تن مایل میان تو شد لاغر اوفتاد هندوی خال از پی دزدیدن نمک سوی لب تو آمد و بر شکر اوفتاد
نظرم دوش بدیدار مهی زیبا بود شب تاریک مرا روز جهان آرا بود حالتی بود مرا دمبدم از جذبۀ شوق که اثر هیچ نبود از من و او تنها بود متحیر بجمالش که چه صورت پرداخت قلم صنع که صورتگر این ...
گر مرا راه گدایی بسر کوی تو بود تا ابد دست من و حلقۀ گیسوی تو بود سر درویی مکن ایدوست که از فتنۀ عشق پشت گرمی من ار بود بپهلوی تو بود
خیل خیال تست که بر چشم ما رود یا تخت جم که بر سر مور از هوا رود یغمای دین و دل گذرد ایدل فکار سر بر مکن ز دیده که در زیر پا رود رفتی و سیل اشک جگرگون ز سرگذشت بعد از تو بر سر دل ما...