شمارهٔ ۷
در کمالت چه دهم داد سخندانی را حد گذشته است از آنصورت انسانی را جرم دل نیست که چشم از تو بگرداند باز اختیاری نبود کشتی طوفانی را پرده بردار که از لطف نیارد دیدن چشم کوته نظران صورت...

میرزا محمدتقی مامقانی یا میرزا محمدتقی حجة الاسلام، متخلص به «نیر» و مشهور به «نیر تبریزی» در ۱۲ جمادی الاولی ۱۲۴۸ ه.ق در شهر تبریز به دنیا آمد. تحصیلات را نزد پدرش آغاز کرد. او تا سال ۱۲۶۹ ه.ق به یادگیری مقدمات مشغول بود و در این سال پدر را از دست داد. وی که برای تکمیل تحصیلات خود در ۲۲ سالگی عازم عتبات عالیات شده بود، در محضر عالمان آن سامان به کسب معارف دینی پرداخت و پس از اخذ درجه اجتهاد به وطن مراجعت کرد. این فقیه، محدث، حکیم و شاعر زبردست به سه زبان فارسی، عربی و ترکی شعر میسرود. اشعار عاشورایی نیر امتیاز ویژهای دارد. «دیوان نیر تبریزی» از سه بخش عمده تشکیل شده است: ۱. آتشکدهٔ نیر (مثنوی عاشورایی) ۲. لآلی منظومه ۳. دیوان غزلیات. او پس از گذراندن ۶۴ بهار از زندگی در ۱۲ رمضان المبارک ۱۳۱۲ ه.ق در تبریز دار فانی را وداع گفت. بنا به وصیت خودش، جنازهاش را به نجف اشرف منتقل کردند و در قبرستان وادیالسلام به خاک سپردند. آثار نیر تبریزی به همت آقای سید محمدرضا شهیم در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
در کمالت چه دهم داد سخندانی را حد گذشته است از آنصورت انسانی را جرم دل نیست که چشم از تو بگرداند باز اختیاری نبود کشتی طوفانی را پرده بردار که از لطف نیارد دیدن چشم کوته نظران صورت...
ای باذر قول نیر این طرفه پیام برگوی بطرز پخته با مفتی خام کان نغمه که بود از لب داود حلال از بهر چه در دهان نی گشت حرام
زآه من دل آن سنگدل به تنگ آمد دلا بنال که این تیر هم به سنگ آمد
نه من از تنگی دام است که در فریادم می بنالم که بسر وقت رسد صیادم سیر شد زینچمن سبز دل ناشادم کاش میکرد بخود روی قفس صیادم تیر کز شست بشد باز نگردد کمان پند پیران چه کنم من که دل از...
با همه شعلۀ آهی که شب از سینه بر آرم راست بر طرۀ شبرنگ تو ماند شب تارم
خیز تا معتکف خانۀ خمار شویم سر به پیشش بسپاریم و سبکبار شویم زلف ساقی به کف آریم و به بانگ و دف و چنگ مست از خانه سوی کوچه و بازار شویم دم به دم با رخ افروخته از آتش می همچو طاووس ...
منم امروز که در صنعت عشق استادم آه جانکاه مرا تیشه و من فرهادم بعث نیست در این دیر کهن فریادم فاش میگویم و ازگفتۀ خود دلشادم بندۀ عشقم و از هر دو جهان آزادم چون کشم رخت از ایندهکده...
تیشه بر پا زدی ار داغ منش در دل بود آن قوی پنجه که در کوهکنی کامل بود بچه دل آینه عکس تو در آغوش کشید مگر از آه سحرگاهی ما غافل بود بردم از سوز جگر لابه ز حد پیش رقیب حالت غرقه ندا...
ساقیا ساغر دوشینه نبرد از هوشم باده پیش آر که مخمور در شراب دوشم گر چنین جلوه نماید رخ گندم وش یار حاصل دنیی و عقبی به جویی نفروشم اینچنینم که سر زلف تویی سامان کرد آخر از روسیهی خ...
دلبر من به چهره چون زلف معنبر آورد مهر نخوشه جا دهد مه به دو پیکر آورد میوه ندید سرو را کس به جهان تو بوالعجب از چه گلی که سرو تو میوه شکر آورد صد ره اگر بری سرم شعله شمع پیکرم سوز...
دفتر دانش ما اشگروان پاک بشست خیز تا از خط جانانه سودای طلبیم
اگر بلبل به دل داغی ز جور باغبان دارد در آتش من که با من نوگل من سرگران دارد بیابانی است بی پایان من آن سرگشته آهویی که هر سو رو کند صیاد تیری در کمان دارد که این حال عجب یا رب نها...
ز هجر از پیش یار افغان نمی کردم چه می کردم غم دل شکوه با جانان نمی کردم چه می کردم اگر مردانه نقد جان خلاف رأی این و آن فدای آن شه خوبان نمی کردم چه می کردم
افسرده دلان شورت نادیده بسر دارد زین پردۀ شورانگیز خوش آنکه خبر دارد عالم بدرت پویان دیدار ترا جویان ربی ارنی گویان آهنگ سفر دارد ای نفس عزاز بلی رو سجدۀ آدم کن کانشاهد قدسی سیر در...
هوای زلف تو تا جا گرفته در دل من بجز خیال پریشان نبوده حاصل من ز حیرت تو نماند مرا محال جواب اگر بحشر رود پرسشی ز قاتل من خیال روی توام آرزوست شب در خواب بفکر دور فتاده است رأی باط...
جان در خور خدنگ تو ابرو کمان نبود ورنه دل رقیق تو نامهربان نبود صد بار کشته بود ز جورم نهیب هجر گر بوسۀ وداع مر احرز جان نبود دیدم بخواب دوش که هم بستر منی هر گر به بخت خفته مرا ای...
در حلقۀ گیسوی تو هر حلقه اسیری وز نرگس خمار تو هر گوشه خرابی
گر نه چشمان تو در قصد گرفتارانند ز چه هر گوشه از او صف زده خونخوارانند مکن ای باد پریشان سر زلفش زنهار که به هر حلقه از اندام گرفتارانند تو ز می مست شکر خواب چه دانی که به شهر هر ش...
در ره بادیه کردیم سراغی تو بسی واقف از کعبۀ کوی تو ندیدیم کسی دست بردامن زاهد زدنم عیب مکن غرقه در بحر زند چنگ بهر خار و خسی
بتان چو زلف مسلسل به تاب می سازند به گردن قمر از مو طناب می سازند چو از کنار جبین به کشند طرف کلاه هلال یک شبه را آفتاب می سازند صبا بگوی به مانی که نوخطان ختا بیا به بین که چه نقش...
ای سرمه سای چشم بتان خاک راه تو صد حلقه دل به حلقه زلف سیاه تو گر در سر است قتل جهانیت باک نیست بر پای خود کشم به قیامت گناه تو
در قیامت اگرم زلف تو زنجیر شود دل ز دوزخ میر اندیشه که دلگیر شود جان شیرین من است آن لب میگون جانا حاش لله که کس از جان چنین سیر شود تا نظر میرود از موی تو سر پیدا نیست وای بر دل ا...
آنقدر مهلتم از هجرده ایجان که بدل نقشی از صورت زیبای تو تصویر کنم
صنما نه میل مسجد نه سر کنشت ما را که قمار عشق از این غم همه داد گشت ما را بفدای شورت ایعشق نه چنان ببر زهوشم که بدفتر جنون هم نتوان نوشت ما را دو هزار سنگ طفلان خورم هنوز سبزم زفرح...