شمارهٔ ۸
پرتاب پریده را بشست آوردن شکر ز عصارۀ کیست آوردن بر لانۀ مور اشتر مست آوردن بتوان نتوان ترا بدست آوردن

میرزا محمدتقی مامقانی یا میرزا محمدتقی حجة الاسلام، متخلص به «نیر» و مشهور به «نیر تبریزی» در ۱۲ جمادی الاولی ۱۲۴۸ ه.ق در شهر تبریز به دنیا آمد. تحصیلات را نزد پدرش آغاز کرد. او تا سال ۱۲۶۹ ه.ق به یادگیری مقدمات مشغول بود و در این سال پدر را از دست داد. وی که برای تکمیل تحصیلات خود در ۲۲ سالگی عازم عتبات عالیات شده بود، در محضر عالمان آن سامان به کسب معارف دینی پرداخت و پس از اخذ درجه اجتهاد به وطن مراجعت کرد. این فقیه، محدث، حکیم و شاعر زبردست به سه زبان فارسی، عربی و ترکی شعر میسرود. اشعار عاشورایی نیر امتیاز ویژهای دارد. «دیوان نیر تبریزی» از سه بخش عمده تشکیل شده است: ۱. آتشکدهٔ نیر (مثنوی عاشورایی) ۲. لآلی منظومه ۳. دیوان غزلیات. او پس از گذراندن ۶۴ بهار از زندگی در ۱۲ رمضان المبارک ۱۳۱۲ ه.ق در تبریز دار فانی را وداع گفت. بنا به وصیت خودش، جنازهاش را به نجف اشرف منتقل کردند و در قبرستان وادیالسلام به خاک سپردند. آثار نیر تبریزی به همت آقای سید محمدرضا شهیم در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
پرتاب پریده را بشست آوردن شکر ز عصارۀ کیست آوردن بر لانۀ مور اشتر مست آوردن بتوان نتوان ترا بدست آوردن
بس که از آه سحر مشعله روشن کردم دزد شب را سوی دل راه معین کردم
شانه هر دم که بر آن کاکل مشکین گذرد وه چه گویم که چه ها بر دل خونین گذرد کاش یکسر هم بر چشم من آید ز خطا هر خدنگی که از آن ابروی پر چین گذرد این دل و این تو که دست از سر خود بردارد...
ای زلف ز بسکه خود پریشانی آشفتگی دلم نمیدانی
عمری که بی تو ای مه نوشاد می رود سر داده خرمنی است که بر باد می رود دور از کنار یار ز دریای چشم من رودی ست دجله که به بغداد می رود شیرین به کام جویی و پرویز در نشاط غافل ز خون که ا...
زنگاه چشم مستت گله بی حساب دارم
این خودسری که زلف تو ای دلربا کند با روزگار غم زدگان تا چه ها کند زلف از کنار چاه زنخدان مگیر باز بگذار دستگیری افتاده ها کند گشتم اسیر غمزۀ طفلی که صید دل هر لحظه دست گیردو بازش ر...
مزن تیر بر سینه ام ناتوانی که دارم ولی ناتوان از جدایی مشو غایب از دیده یکدم خدا را که خواهد زتن رفت جان از جدایی
تا سر کار تو با خانۀ خمار افتاد راز سر بستۀ ما بر سر بازار افتاد بسر زلف تو آویخت دل ازچاه زنخ کار زندانی عشقت بسر دار افتاد دل ز سر حلقۀ زلفت نبرد راه بجای همچو آن نقطه که اندر کف...
ریزند خون من آخر خوبان به عربده جویی نی نیست جای شکایت کاین است رسم نکویی ای داده دل به جدایی تا کی قرین جفایی سوی صفا نگرانی راه وفا نپویی خواهم که بخت مساعد یاری کند به دو چیزم ی...
انس من ایشیخ با می است و دف و عود می نتوان کرد ترک عادت معهود میدهد امشب نوید مرغ سلیمان مطرب شیرین زبان به نغمه داود ساقی مجلس گشود زلف سمن سا مجلسیان پر کنید دامن مقصود ملک جهان ...
پی تیر نگاهی چند گیرم دامنت زخمی که آفت هاست در تأخیر و جان بر مرگ مستعجل خدا را ای خدنگ غمزه تعجیلی که می ترسم کند صید دگر صیاد را از صید من غافل
یارب آنخال که ما را شد از او روز سیاه ببلای خم زلف تو گرفتار آید دم جان بخش مسیحاست سحرخیزانرا شعلۀ آه که از سینۀ افکار آید زلفت ار برد بیغما دل شهری چه عجب هر چه گویند از آنرهزن ط...
چه مژده بود که باد سحرگهی آورد هوای شور و طرب بر دلم رهی آورد دل از سموم حوادث کنون شود ایمن که رو به سایه آن قامت سهی آورد
هر زمانم که رسد جان به لب از تنگی دل چون کنم باد دهانت همه از یاد رود
محتسب با ساغر می گرد مرا سر بشکند با کم از سر نیست ز آن ترسم که ساغر بشکند تا شنیدستم که دل بشکسته دارد دوست دوست من بمویی بسته ام دل تا مکرر بشکند ای مساعد کوکب آن جانی که جانانش ...
خراب باده ام وز چشم ساقی چشم آن دارم که از دوری سبک روحم به یک رطل گران دارد
بکش ای دوست نداریم ز حکم تو گزیر گر به کیش تو گناه است ترحم با سیر دوست با جان من آن کرد که ماهی به کتان عشق با صبر من آن کرد که آتش به حریر گفتم از حسرت عناب لبت خواهم مرد گفت سیب...
ز تاب زلف تو نارسته خط دمید آخر بغیر روز سیاه از تو دل ندید آخر فلک بر ابروی من خم نداد و غمزۀ تو بیک اشاره کمان مرا کشید آخر دلم ز شوق دهانش میان خون میگشت بنقد بوسه لبش خون من خر...
نه در آزردن دلها چو تو خودرای دگر نه چو من بر سر خوی تو شکیبای دگر نه ترا رأی بجز خوردن خون دل من نه مرا جز طالب نوش لبت رای دگر با که گویم که چها میکشم از دست تو من رشکم آید که بر...
کس نزد پای بگویت که نه سر داد آنجا روید از خاک مگر خنجر بیداد آنجا زلفت ار گرد برانگیخت زشهری چه عجب خاک یکسلسله دل آمده بر باد آنجا بهوای گل رویت چمنی باز نماند که نیامد دل شوریده...
رویی که عرق چو ژاله می روید از او تاثیر می دو ساله می روید از او گر حسرت داغ وی برد دیده به خاک تا دامن محشر لاله می روید از او
طاقتم نیست دلا بار غم هجران را همره قافله کن روز وداعش جان را قرص خور گر بخم زلف کشیدی چه عجب اینچنین گوی بیایست چنین چوگان را
هندوی چشم و خال و خط و زلف مشک بیز دستی بهم نداده که ممکن شود گریز هوشم سر تو دارد از آن دارمش به سر چشمم رخ تو بیند از آن دارمش عزیز رشک آیدم حدیث تو گفتن به زاهدان گوهر گرانبها و...