شمارهٔ ۹۱
شد روی یار جلوه گر از زلف مشک بیز صبح امید میدهد ای بخت خفته خیز زین سان که میزند ره خلق این بت عراق امسال متفق نشود خلق را حجیز تا خود چه ها کند ز خطا چشم مست او زان بیشتر که دوست...

میرزا محمدتقی مامقانی یا میرزا محمدتقی حجة الاسلام، متخلص به «نیر» و مشهور به «نیر تبریزی» در ۱۲ جمادی الاولی ۱۲۴۸ ه.ق در شهر تبریز به دنیا آمد. تحصیلات را نزد پدرش آغاز کرد. او تا سال ۱۲۶۹ ه.ق به یادگیری مقدمات مشغول بود و در این سال پدر را از دست داد. وی که برای تکمیل تحصیلات خود در ۲۲ سالگی عازم عتبات عالیات شده بود، در محضر عالمان آن سامان به کسب معارف دینی پرداخت و پس از اخذ درجه اجتهاد به وطن مراجعت کرد. این فقیه، محدث، حکیم و شاعر زبردست به سه زبان فارسی، عربی و ترکی شعر میسرود. اشعار عاشورایی نیر امتیاز ویژهای دارد. «دیوان نیر تبریزی» از سه بخش عمده تشکیل شده است: ۱. آتشکدهٔ نیر (مثنوی عاشورایی) ۲. لآلی منظومه ۳. دیوان غزلیات. او پس از گذراندن ۶۴ بهار از زندگی در ۱۲ رمضان المبارک ۱۳۱۲ ه.ق در تبریز دار فانی را وداع گفت. بنا به وصیت خودش، جنازهاش را به نجف اشرف منتقل کردند و در قبرستان وادیالسلام به خاک سپردند. آثار نیر تبریزی به همت آقای سید محمدرضا شهیم در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
شد روی یار جلوه گر از زلف مشک بیز صبح امید میدهد ای بخت خفته خیز زین سان که میزند ره خلق این بت عراق امسال متفق نشود خلق را حجیز تا خود چه ها کند ز خطا چشم مست او زان بیشتر که دوست...
ای جوان کاین همه آتش زنیم بر دل و ریش سینه از آه به تنگ است بیندیش ز خویش نظری کار مرا ساخت مرنجان بازو ای کماندار که بر دل زنیم این همه نیش گله از بخت ندارم چو تو محبوب منی برتر ا...
گه به مسجد کشدم گه به کلیسای کشیش بستۀ موی بتانست مرا تختۀ کیش زاهد و طرۀ دستار من و زلف نگار هر کسی را هوسی در سر و کاری در پیش صبر دیوانه مگر تا به چه پایان باشد خنک آن روز کزین ...
نه سر سیحۀ زاهد نه چلیپای کشیش کفر زلف تو رها کرد مرا از همه کیش دوست گر وقت تماشاست به دیوانۀ خویش سنگ طفلان ز پی و راه بیابان در پیش با هوای لب خندان تو نیشم همه نوش با خیال سر م...
کجا به گوش رسد ناله های زار منش هزار بلبل دستان سراست در چمنش ضرورتست مرا بی تو رو به صحرا کرد که بوی موی تو آید ز سنبل و سمنش مگر که پای تو بست ای نسیم گلشن مصر نه یوسفی نه بشیری ...
عاشق که رنج عشق نداند ز راحتش گو باز گیر رحل اقامت ز ساعتش گفتم قیامت است چو برخاست قامتش غافل که تن بر این ندهد استقامتش انصاف بر چنین قد دلجوی نازنین زیبد که بار ناز کشی تا قیامت...
جهان دریای خوناب است و ناپیداست پایانش الا ای آب جو بهراس از این دریا و طوفانش مجو شیر ای پسر زینهار از این نامهربان مادر که خون شوهران است اینکه می بینی نه پستانش ندارد جز دونان ب...
دل من کنعان است و چاه سینه زندانش جهان مصر بلاخیز و خرد یعقوب نالانش عروس چرخ مینایی به صد کید زلیخایی کشد هر دم ز رعنایی به سویی طرف دامانش الا ای باد روحانی ببر زین ماه زندانی به...
چشم بر صیدم نیفکند آنشکار افکن دریغ در خور شاهین چشم او نبودم من دریغ یکدمی نستاد تا بیند که چونسوزم بخویش آنکه زد بر آتش افسرده ام دامن دریغ تند چون ابراز سر من دوش بگذشت و نگفت س...