شمارهٔ ۱۱
سال ها گوشه غم بود دل ریش مرا باز عشق آمد و افکند به تشویش مرا صورت شیخ گرفتم به نظر جلوه نداشت به عنایت نظری ای بچه درویش مرا با کمند سر زلفت همه چشم است به چشم مردم ار نام کند صو...

میرزا محمدتقی مامقانی یا میرزا محمدتقی حجة الاسلام، متخلص به «نیر» و مشهور به «نیر تبریزی» در ۱۲ جمادی الاولی ۱۲۴۸ ه.ق در شهر تبریز به دنیا آمد. تحصیلات را نزد پدرش آغاز کرد. او تا سال ۱۲۶۹ ه.ق به یادگیری مقدمات مشغول بود و در این سال پدر را از دست داد. وی که برای تکمیل تحصیلات خود در ۲۲ سالگی عازم عتبات عالیات شده بود، در محضر عالمان آن سامان به کسب معارف دینی پرداخت و پس از اخذ درجه اجتهاد به وطن مراجعت کرد. این فقیه، محدث، حکیم و شاعر زبردست به سه زبان فارسی، عربی و ترکی شعر میسرود. اشعار عاشورایی نیر امتیاز ویژهای دارد. «دیوان نیر تبریزی» از سه بخش عمده تشکیل شده است: ۱. آتشکدهٔ نیر (مثنوی عاشورایی) ۲. لآلی منظومه ۳. دیوان غزلیات. او پس از گذراندن ۶۴ بهار از زندگی در ۱۲ رمضان المبارک ۱۳۱۲ ه.ق در تبریز دار فانی را وداع گفت. بنا به وصیت خودش، جنازهاش را به نجف اشرف منتقل کردند و در قبرستان وادیالسلام به خاک سپردند. آثار نیر تبریزی به همت آقای سید محمدرضا شهیم در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
سال ها گوشه غم بود دل ریش مرا باز عشق آمد و افکند به تشویش مرا صورت شیخ گرفتم به نظر جلوه نداشت به عنایت نظری ای بچه درویش مرا با کمند سر زلفت همه چشم است به چشم مردم ار نام کند صو...
آمد آهسته شب به بستر من دلبری کافت دل و دین است گفتمش کیست که هان که در شب تار اینچنین شب روی نه آیین است اسم شب ده و گرنه دزد دلی نک گواهت کمند پرچین است کوی غبغب نهاد بر لب من گف...
زنی چو آتش می ساقیا بخر من هوشم چنان بزن که بمحشر برند دوش بدوشم برو فقیه فریبم مده بوعدۀ فردا مرا صبوح چه حاجت چو مست باده دوشم نه از حشیق چو صوفی در اهتمام عروجم نه از دوگانه چو ...
به سرم فتاده شوری که ز خود خبر ندارم برو از سر من ای سر که هوای سر ندارم همه خون خورم که این غم به دلی دگر کند جا به جز این غم ایمن الله که غم دگر ندارم صنم شکر فروشم به دهان نهفته...
دل به دریا زدن از چشم تر آموخته ام چه هنرها که ز فیض نظر آموخته ام غوطه خون جگر کس نبرد راه چو من که من این غوطه به خون جگر آموخته ام حق شکرانۀ پروانه فرامش نکنم که از او ساختن بال...
دل گسست از من و با چشم تو پیوست به هم دشمن و دوست به خونم شد و همدست به هم رشته مهر چنان می گسل از هم که چو خط ز در صلح در آید بتوان بست به هم به کدامین طرف ای موج روانی که دگر زور...
سر گران تا کی ز من ساقی بده رطلی گرانم کز سبک مغزی ز پای افکند دور آسمانم شیشۀ صبرم شکست از سنگ عبرت چرخ گردون خم به دست آرم یکی در سایه خم ده امانم بر جبین از من میفکن عقده چون نا...
عهدها شد که نکردی به نگاهی شادم سست عهدا مگر از چشم تو باز افتادم ز خیال سر زلف تو مرا نیست گزیر که جز این خط جنون یاد نداد استادم تو به شیرین تر از آنی که به شیرین مانی رو ندیدم ا...
من ای حریف نه مرد شراب گلگونم به شادکامی غم جام پر کن از خونم مرا ز هوش ببر از خم جنون ساقی که سینه تنگ شد از حکمت فلاطونم برو ادیب ز باران تیر طعنه خلق مرا چه باک که از سرگذشت جیح...
خون شد دل از علایق ناسوت کثرتم ساقی به گردش آی بده جام وحدتم آن دارویم بده که فلاطون خم نشین آید کمین سبوکش دریای حکمتم در زیر بار سایه کشد قاف تا به قاف گر شهپری به هم زند عنقای ه...
ای صنم کز چشم کافر کیش بردی دین من برخی سحرت که بستی چشم عالم بین من زاتش عشقت دلم آیین زردشتی گرفت دل ستی و سینه آتش خانۀ برزین من گر بفروردین بروید لاله و نسرین بباغ سالیانست از ...
ای غلام بر سیمین تو زرین کمران خاکسار کف پای تو سر تا جوران بکدامین طرف آرم بتماشای تو روی اینهمه جلوۀ روی تو کران تا بکران دست امید مکن کونهم از حلقۀ زلف که دراز است ره عشق و من ا...
مده به باد سر زلف عنبر آسا را روا مدار پریشانی دل ما را ببند دیده چو مجنون ز هرچه جز رخ دوست اگر مطالعه خواهی جمال لیلی را چه جای ضعف من ناتوان که قوت عشق ز آسمان به زمین آورد مسیح...
اگرم ز بی نیازی همه خوار و زار دارد چه غم آنگل دورو را که چو من هزار دارد ز غمت سینه این آه از آن نهفته دارم که مرا ز بی چراغی بسر مزار دارد
ساقی کناف بوالهوسان از پیاله کن کار مرا بدان لب میگون حواله کن مطرب برآر دست و فرو کوب پای رقص بر روی لاله سنبل مشکین کلاله کن بر گوشۀ هلال نشان آفتاب جام دوری میان حلقۀ رندان چو ه...
ای ساقی جان آبی بر آتشم از می زن چنگی بکف آر چنگ نایی تو هم آن نی زن مطرب تو هم از در مست باز آی و برافشان دست گاه از بم و گاه از پست باهنگ طرب پی زن تا عمر بود باقی باز آی ز زراقی...
به خطا می رمد آن نرگس فتان از من که به یک غمزه توان برد دل آسان از من منت ابر بهار است ز باران سرشک بی رخت بر سر یک دشت مغیلان از من تخم صبرم به دل ای پیر جهان دیده مکار که نچینی ب...
بگذار تا بماند چشمم به رهگذاران پاداش آنکه نشناخت قدر وصال یاران ای ابر نوبهاری باران نبار دیگر طوفان چشمم امروز بگرفته جای باران یا رب مباد کس را حیران دو دیده چون من چشمی به روی ...
عمر این گردش ایام چه خواهد بودن گر همه زهر بود کام چه خواهد بودن دور چشمان شما سر بسلامت بادا دور چرخ ار نشود رام چه خواهد بودن خط و زلف تو بزنجیر کشیدند مرا تا ز چشمان تو پیغام چه...
دلا گر گوهر مقصود خواهی دیده دریا کن ز فیض دانه اشک آستین پر در لالا کن به قوسین علایق چند چون پرگار سرگردان درون نه پای و جا از نقطه موهوم ادنی کن ز فیض شمس لاهوتی در این نادوس نا...
من و وصال تو از خواب عجب خیالست این ولی خیال تو و خواب من محالست این رخت ربودۀ ز دل نقطۀ سویدایی نهاده زیر سر زلف کچ که خالست این قدت بسرو چمن سر فرو نمیآرد بقامت تو ندانم چه اعتدا...
چند بیهوده دلا اینهمه افغان از من رخ ز من اشک ز من دیدۀ گریان از من آنشد ایخواجه که از جانرود پای شکیب کانزمان دست زمن بود و گریبان از من عاقلان با همه شوریده دلی حیرانم کز چه طفلا...
ای که با لشکر مژگان دراز آمده ای دل که تاراج تو شد بهر چه باز آمده ای دگران ناز فروشند ولیکن گه و گاه تو پری چهره سراپا همه ناز آمده ای عجب است ای شه خوبان که به صید مگسی با سپاه و...
بر جو فلک ز شعلۀ آهم کرانه ای ترسم فتد به خرمن ماهت زبانه ای دارم بدل دو دست که آنچشم جانشکار جز من بتیر خویش نیاید نشانه ای تنها نه من ز جور تو بیخانمان شدم نگذاشت آتش تو در این ش...