شمارهٔ ۱۷
پاس خوددار که تو مست و حریف عیار است دزد جهدش همه آشفتگی بازار است

میرزا محمدتقی مامقانی یا میرزا محمدتقی حجة الاسلام، متخلص به «نیر» و مشهور به «نیر تبریزی» در ۱۲ جمادی الاولی ۱۲۴۸ ه.ق در شهر تبریز به دنیا آمد. تحصیلات را نزد پدرش آغاز کرد. او تا سال ۱۲۶۹ ه.ق به یادگیری مقدمات مشغول بود و در این سال پدر را از دست داد. وی که برای تکمیل تحصیلات خود در ۲۲ سالگی عازم عتبات عالیات شده بود، در محضر عالمان آن سامان به کسب معارف دینی پرداخت و پس از اخذ درجه اجتهاد به وطن مراجعت کرد. این فقیه، محدث، حکیم و شاعر زبردست به سه زبان فارسی، عربی و ترکی شعر میسرود. اشعار عاشورایی نیر امتیاز ویژهای دارد. «دیوان نیر تبریزی» از سه بخش عمده تشکیل شده است: ۱. آتشکدهٔ نیر (مثنوی عاشورایی) ۲. لآلی منظومه ۳. دیوان غزلیات. او پس از گذراندن ۶۴ بهار از زندگی در ۱۲ رمضان المبارک ۱۳۱۲ ه.ق در تبریز دار فانی را وداع گفت. بنا به وصیت خودش، جنازهاش را به نجف اشرف منتقل کردند و در قبرستان وادیالسلام به خاک سپردند. آثار نیر تبریزی به همت آقای سید محمدرضا شهیم در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
پاس خوددار که تو مست و حریف عیار است دزد جهدش همه آشفتگی بازار است
در کار عشق حاجت تیغ و خدنگ نیست خصمی که دل به صلح دهد جای جنگ نیست طفلان به های هوی کشندم به سوی دشت کاندر خور جنون تو در شهر سنگ نیست پیک پیام دوست به در حلقه می زند ای جان به در ...
هرزه گردی نه سزای چو تو شیرین پسر است کار رندان دگر و شیوۀ خوبان دگر است
امروز خرمن گل و نسرین و سوسن است وین مو نه باز غالیه و مشک و لادن است ای کز سرم می گذری باش یک زمان کافشانمت به پای روانی که در تن است زد آتشی به پرده ناموس سوز عشق که امروز در جها...
دل چو بر عهد تو ای خسرو خوبان ستم رشتۀ الفت شیرین دهنان بگسستم
چشمت به غمزه کشت دو صد بیگناه را کو داوری که داد رسد دادخواه را گفتم مرا تحمل ناز تو نیست گفت عشق احتمال کوه دهد پر کاه را بیحاصل است جلوه خوبان بعهد تو نادر در آفتاب توان دید ماه ...
یارب ز سپاه قهر خیلی بفرست بر رفع خسان زکوه سیلی بفرست تا چند توان جلوۀ دونان دیدن بهر ولد الزنا سهیلی بفرست
ساقی بیار باده که شد مام روزگار آبستنی به سلطنت آل آبدار قحط الرجال بین که جوانان بی پدر نازد به چرخ پیر سر از اوج اعتبار آن را که در شمار نیارد کسش به قدر منصب ز سال عمر فزون رفته...
زینهار ایدل از آن غمزه که شمشیر بدست است باحذر باش که از مست کسی طرف نبسته ست کس چه سان از تو برد جان که زدنباله حشمت حشم ناز و فنون تا نگری دست بدست است کام من از تو همین بس که بپ...
بسکه در صورت زیبای تو حیران بودم غافل از شیوۀ بدعهدی خوبان بودم
هر شکاری شود از چنگل شهباز گرفت جز دو چشمت که دل از وی نتوان باز گرفت ز شبیخون سر زلف به هم نازده چشم سر راهم سپه غمزه غماز گرفت مشکن ای دوست دلم را که دگر ناید باز مرغ وحشی جو ز د...
همه شب چشم من و صبح گریبان تو بود طرفه شوری به سرم از لب خندان تو بود سر و کارم همه با زلف پریشان تو بود بنده وارم همه شب گوش به فرمان تو بود
لوحش الله صنما این چه دهان است و لب است خوشه چینان به هم آیید که وقت رطب است نه در اندیشه فردا و نه در حسرت دوش الله الله شب وصل تو چه فرخنده شب است در قیامت می کوثر ز تو باد ایزآم...
چه خطا شد ز من ایخسرو فرخ زادم که سرم دادی و کردی ز عتاب آزادم
گر باده کشانرا طرب از باده ناب است روی تو بصد بار مرا به ز شراب است دل رفت مرا خرقه و سجاده و تسبیح در دجله بریزید که بغداد خراب است هین دفتر دانایی من پاک بشویید کاین صفحه رخسار م...
گفتمت چونتو من دلشده را یار شوی مرهم سینه و آرام دل زار شوی نه دل زار مرا مایۀ آزار شوی عاقبت ساقی خلوتکه اغیار شوی
زلف سرکش بین که پروای پریشانیش نیست میدهد دلها بباد و چین به پیشانیش نیست گشت زارم ای مسلمانان بفریادم رسید چشم کافر دل که بویی از مسلمانیش نیست عقل رفت ار صبر بر غارت رود نبود شگف...
با تو آمیزش غیر الفت قند و مگس است خودفروشی مکن ایشوخ بس است ارهوس است
لب عذرا که دل وامق از آن خونین است نوعروسیست که خون جگرش کابین است نه گزیراست که غم کام من از زهر گشود طعم پیمانه اگر تلخ و گر شیرین است چشمت ار خنجر مستانه کشد شیوه اوست گله ما هم...
دانم بمقصد چیستی ای آهوی ختا از شیوۀ رمیدن و باز آرمیدنت
چند برد زاهد انتظار قیامت گو ز قیامت گذشت جلوه قامت دل زقیامت براستی نتوان کند گو بسر ما رود هزار قیامت بست نگاه تو چشم عارف و عامی سحر بتابید بر فنون کرامت دل چه سلامت بدور چشم تو...
با همه سستی که در معاهده داری عهد جفا بر خلاف قاعده داری
هوسم کشد نگارا ز حلاوت عتیبت که به ذوق دل ببوسم ز دهان دلفریبت من اگر گنه ندارم تو بهانه گیر بر من صنما که انس دارم به عتاب بی حسیبت دل ساده لوح ما را به کمند مو چه حاجت که به عشوه...
در حیرتم از شوخی آنچشم سیه مست صد تیر بهم دوزد و گوید که خطا رفت