شمارهٔ ۲۸
مگر قدم به ره عشق هشتن آسان است سر سران جهان ریگ این بیابان است تمتعی که بود تشنه زار آب فرات مرا ز خنجر قاتل هزار چندان است در بهشت گشودند یا کلاله تو که هر طرف نگری سر به سر گلست...

میرزا محمدتقی مامقانی یا میرزا محمدتقی حجة الاسلام، متخلص به «نیر» و مشهور به «نیر تبریزی» در ۱۲ جمادی الاولی ۱۲۴۸ ه.ق در شهر تبریز به دنیا آمد. تحصیلات را نزد پدرش آغاز کرد. او تا سال ۱۲۶۹ ه.ق به یادگیری مقدمات مشغول بود و در این سال پدر را از دست داد. وی که برای تکمیل تحصیلات خود در ۲۲ سالگی عازم عتبات عالیات شده بود، در محضر عالمان آن سامان به کسب معارف دینی پرداخت و پس از اخذ درجه اجتهاد به وطن مراجعت کرد. این فقیه، محدث، حکیم و شاعر زبردست به سه زبان فارسی، عربی و ترکی شعر میسرود. اشعار عاشورایی نیر امتیاز ویژهای دارد. «دیوان نیر تبریزی» از سه بخش عمده تشکیل شده است: ۱. آتشکدهٔ نیر (مثنوی عاشورایی) ۲. لآلی منظومه ۳. دیوان غزلیات. او پس از گذراندن ۶۴ بهار از زندگی در ۱۲ رمضان المبارک ۱۳۱۲ ه.ق در تبریز دار فانی را وداع گفت. بنا به وصیت خودش، جنازهاش را به نجف اشرف منتقل کردند و در قبرستان وادیالسلام به خاک سپردند. آثار نیر تبریزی به همت آقای سید محمدرضا شهیم در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
مگر قدم به ره عشق هشتن آسان است سر سران جهان ریگ این بیابان است تمتعی که بود تشنه زار آب فرات مرا ز خنجر قاتل هزار چندان است در بهشت گشودند یا کلاله تو که هر طرف نگری سر به سر گلست...
جدا ز گوشۀ چشم تو گوشۀ نگزیدم که با خیال تو هر ساعتش بخون نکشیدم بتار طرۀ مویی شکست بال امیدم سزای من که شب تیره ز آشیانه پریدم از آن اشاره ابرو و خندۀ لب شیرین بسان مرغ شکاری میان...
همه را چشم عنایت زتو شیرین پسر است من تعنت نکنم هرچه تو باری شکر است دی برویم نظری کرد و دوایم فرمود می ندانست که بیماری من از نظر است گل بصد ناز شکفته است تو در خواب هنوز خیز ای ب...
المنه الله که می وصل بجام است کار من و ساقی همه بر وفق مرام است در حرمت می زاهد اگر پخته خیالی ایدردکشان عیب مگیرید که خام است
بستی برشته سر مو پای و دست ما گویی برو که با تو نزیبد نشست ما بازوی زهد پنجه عشق تو بر نتافت برکوب طبل حسن که برگشت شست ما این تیغ وین سپر که نیابد بهمسری با باده بلند تو دیوار بست...
ترکی که ز خون خیره پروا نکند از آه ستم کشان محابا نکند خونریزی عاشقان بفردا نگذشت ترسا بچه بین که فکر فردا نکند
ز خیرات حسان آمد یقینم که در روی زمین قحط الرجال است و گرنه با وجود شیر مردان چه جای ذکر ربات الحجال است
آن نه زلفی ست که پیچیده به دور ذقن است چنبر لاله و نسرین و گل و یاسمن است آن نه چشم است و نه ابرو و نه مژگان دراز آفت جان و بلای سر و آزار تن است به سر زلف تو سوگند که پیمان تو من ...
ای برازنده به بالای تو تشریف خدایی به چه نامیت بخوانم نه خدایی نه جدایی تویی آن جوهر لاهوت که از قدس تجرد بی همه جایی و با این همه اندر همه جایی
نوش لب یار نیم خند است دوشان دلان بهار قند است عاشق چکند که دل نبازد کان کودک شوخ دلپسند است بی خود زقفای تو نپویم یک گردن و صد هزار بند است جانهای بلب رسیده داند در کشور حسن بوسه ...
دارم اندر تن دل ویرانه ای واندران دل سینه سوز افسانه ای
ما را به در میکده دادند اقامت ای زهد ریایی بروی رو به سلامت با نرگس جادو به در صومعه بگذر تا پیر خرابات نلافد ز کرامت از کشمکش زلف درازت چه سرایم کاین قصه به پایان نرسد تا به قیامت...
نی به دل تاب نهفتن دارمش نی به پیش غیر گفتن یارمش
بهای قند چه داند که در جهان چند است کسی که همدم آن پسته شکر خند است بیا که جای تو خالی است در حوالی چشم اگر بگریه من خاطر تو خورسند است زمن بدلبر پرخاشجو که گوید باز بیا که دل بعتا...
گر بپوشم سینه در تنگ آیدم شیشۀ اشکیب بر سنگ آیدم
ز غمت خون دلی نیست که در جامم نیست دور غم شاد اگر دور فلک رامم نیست در فراق لب شیرین تو ای چشمه نوش به لبت تلخی زهری نه که در کامم نیست بی تو شامی اگر ای وصل به صبح آوردم خون به دس...
ور بگویم قصه عامی فهم نیست رمز فهمی در خور هر وهم نیست
خبر ما که برد باز بدان لعبت مست کاندران حقه که سریکه نهفتیم شکست که بمژگان سپرد غمزه و گهگاه بزلف سر سربسته ما بین که رود دست بدست قاتلم زحمت یک تیرنگه بیش نداد ترک بیمار کمانکش نگ...
هان ای معلم تا کی باکراه محبوس تا شام در مکتب آن ماه خور گشته یا رب طالع بمکتب یا ماه نخشب میتابد از چاه بوکاید آزاد آنسرو نوشاد یا رب میراد این پیر گمراه
کدام آیت رحمت که در جبین تو نیست کدام لطف و ملاحت که در عجین تو نیست از این درخت رطب در به روی خلق مبند که کس به شهر نبینم که خوشه چین تو نیست نه من به شهد لبت چون مگس حریصم و بس ک...
شمیم نافه میدهد نسیم جویبارها گذشته آهوی ختن مگر ز کوهسارها شنیده بوی فرودین مگر ز باد عنبرین بلب گرفته ساتکین ز لاله جو کنارها اگر نه نرگس چمن کشیده بادۀ کهن چرا خزد بخویشتن چو که...
صنما زخم دل از چاره اغیار گذشت زلف بگشا که دگر کار دل از کار گذشت ایصبا با مه ما گوی که بیمار غمت بی تو بیزار شد از زندگی زار گذشت در دلم بود که اظهار کنم حالت عشق دید در آیینه و ک...
گفتم رقم کنم بتو حال دل خراب ترسم روم بخاک بدل حسرت جواب
جانا حیوه من زلب می پرست تست بندم بپا مبند که جانم بدست تست سوگند بر لب تو که در خطه خطا گر فته فتد همه از چشم مست تست ایشوخ دلنشین تو ندانم چه فتنه کاشوب کشور دل ما از نشست تست ای...