این همان دشت و من خسته همان نخجیرم
این همان دشت و من خسته همان نخجیرم که فکندی و گذشتی چو زدی با تیرم بی تو ای دوست به من جای ملامت نبود که فزونست ز اندازه همی تقصیرم پای تدبیر من از کعبه و از دیر برید تا کجا باز دگ...

سیّدعبدالوهاب نشاطِ اصفهانی (زادهٔ ۱۱۷۵ هجری قمری در اصفهان- درگذشتهٔ ۱۲۴۴ هجری قمری) ملقب به معتمدالدوله از سیاستمداران، شاعران و هواداران مکتب بازگشت ادبی و از خوشنویسان صاحب نام در خطوط شکسته، نستعلیق و تعلیق سده سیزدهم هجری ایران بودهاست. از او بهعنوان نخستین وزیر امور خارجهٔ ایران نیز نام میبرند. پدربزرگ او عبدالوهاب، حکومت اصفهان را بهعهده داشت و مال و ثروت فراوان برای فرزندان خود بهجا گذاشت. نشاط علاوه بر زبان مادری، زبانهای عربی و ترکی را فراگرفت و در خوشنویسی سرآمد زمان خود شد. وی وزیر فتحعلیشاه قاجار بوده، در شکستهنویسی توانا و قدرتمند بوده و «گنجینهٔ معتمد» از آثار باقیماندهٔ اوست. نسب وی به حکیم سلمان، طبیب مخصوص شاه عباس میرسد. نشاط از دوستان نزدیک عبدالمجید درویش بوده و عبدالمجید در خانه او اقامت داشته است و از شاگردان درویش عبدالمجید محسوب میشود. دیوان اشعار نشاط اصفهانی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
این همان دشت و من خسته همان نخجیرم که فکندی و گذشتی چو زدی با تیرم بی تو ای دوست به من جای ملامت نبود که فزونست ز اندازه همی تقصیرم پای تدبیر من از کعبه و از دیر برید تا کجا باز دگ...
بار غم بر دل و دل بر سر زلفش ترسم که گرانی کند و بگسلد این رشته زهم ای نسیم سحر آهسته بر آن زلف گذر که زگستاخی تو سلسله ها خورد بهم گر توانی رخش ای شام بپوشان در زلف ورنه با طلعت ا...
من عاشق و رند و می پرستم من بلهوسی هوا پرستم این عربده ز ابلهی و خامی ست ای شیخ گمان مبر که مستم ای دیده چرا نمی گذاری یک لحظه عنان دل بدستم ای دل تو چرا نمی شکیبی رسوا تر از این م...
دل به دام زلف مشکین است باز بسته آن موی پرچین است باز حلقه های زلف در روی نگار زان دل رنجور غمگین است باز می رود یار و به همراهش رقیب یارب او را این چه آیین است باز
جهان را سیل اشکم گر کند ویرانه ای کمتر اگر من هم نباشم در جهان دیوانه ای کمتر ز بس پیمانه پیمودی شکستی جمله پیمان ها نداری تاب ای پیمان شکن پیمانه ای کمتر غم دل با تو گر ناگفته مان...
صبح شد برخیز و برزن دامن خرگاه را تاز سر بیرون کنیم این خفتن بیگاه را ساقی گلچهره شاهد بین و غایب شمع را مهر عالمتاب طالع بین و غارت ماه را آبی از ساغر بزن بر عشق و در مجمر بسوز حا...
هوا باد و هوس باران طمع خاک و خطر خضرا در این گلشن زهی نادان که بندد دل گشاید پا مرا از طرف این هامون نشد حاصل جز این کاکنون بپا دارم بسی منت ز خار و بر سر از خارا در این سودا اگر ...
این بزم شهنشه جهان است یا ساحت روضه ی جنان است یا گردونی ست بار گه سان یا بارگهی فلک نشان است خاکش همه آب زندگانیست آبش همه مایه ی روان است بر آب حیات خاک آن را سد گونه شرف یکی از ...
ای خوشا آغاز غم پرداز عشق ای خوشا انجام به ز آغاز عشق عشق از نو داستان پرداز شد دوستان دستی که دستان ساز شد باز زنجیر جنون برداشتند بند بر پای خرد بگذاشتند عقلها را وقت آشفتن رسید ...
ناکامی من بود ز خودکامی ها این سوختگی ها همه از خامی ها تا کام دل دوست طلب کردم شد کام دل من روا ز ناکامی ها
غما ز اندازه بیرون میشدی کاش دلا پر خون شدی خون میشدی کاش تنا از پای تا سر خستی ای جان ازین ویرانه بیرون میشدی کاش
با هزار امید درد دل چو گفتم با طبیب گفت جز مردن نباشد چاره ی بیمار ما
دوش میگفت کسی گفت فلان خواجه مرا که فلان از پی جاه و خطر و مسکن ماست گفتم ار باز ببینیش بگو کای خواجه مال و جاهت چه بود خون تو در گردن ماست خواجه هشدار و میندیش و میاسا که فلان با ...
نام تو کلید بستگی ها یاد تو دوای خستگی ها دل می شکند شکنج زلفت ای مرهم دل شکستگی ها تاری ز کمند گیسوانت پیوند بسی گسستگی ها با رشته عقل غم سرشته در رشته عشق رستگی ها بگشا گرهی ز زل...
سوی تهران خویش را از اصفهان آورده ام یا که از گلخن مکان در گلستان آورده ام یا که از دارالحوادث بار رحلت بسته ام رخت هستی جانب دارالامان آورده ام یا که گویی از بلای زاهدان جان برده ...
ای یگانه گوهر سلک وجود دومین نقش خوش کلک وجود می ندانم اولی یا آخری جز یکی از هر که گویم برتری هر دو چشم منکرانت کور بود ورنه ذاتت را دو عالم نور بود مهر با هر ذره پرتو افکن است کو...
با عهد تو چرخ را قراریست درست کاید هر سال خوش تر از سال نخست یا رب هرگز دلت جز آسوده مباد کاسایش حلق در دل آسانی تست
جان بر لب ماست در زمانه از دست جفای این دو گانه گویی ز مقرنس زمانه نه جای بود مرا نه خانه
زهی رفیع جنابی که درگه عالیت سپهر را به بسیط زمین تشکل کرد عروسی معنی طبعم بعقد نظم نداد که جز بزیور مدح تواش تحمل کرد رهی بخواستن قطعه از جناب تو دوش پسی از تفکر بسیار بس تخیل کرد...
سحر را در بر اعجاز کجا پای درنگ است عاقلان را بر عشاق بسی پای بسنگ است
از سر کوی سلامت سفری می باید بر سر راه ملامت گذری می باید عشق در دعوت ما آمده ای دل بشتاب که زخون جگرش ما حضری می باید لوح دل سر به سر از گرد هوس گشت سیاه شست وشویی به خود از چشم ت...
هر چه جز ذکر تو افسانه لاطایل بود هر چه جز یاد تو اندیشه بی حاصل بود بهوس بیهده دادیم دل از دست و دریغ کانچه جستیم و ندیدیم ز کس با دل بود از طلب حاصلم این شد که کنون دانستم کانچه ...
هر نفس مجلس ما دوش معطر می شد تا کجا ذکری از آن زلف معنبر می شد پرتو ماه ز روی تو حکایت می کرد ظلمت شب به سر زلف تو رهبر می شد شرح الطاف تو آرایش مجلس می داد ذکر اوصاف تو پیرایه دف...
شادمان غمزده و غمزدگان دلشادند غم و شادی جهان بین که چه بی بنیادند این جهان خود صوری مؤتلف از ابعاد است یا طبایع که همی مجتمع از اضدادند گر بپایند چه شادی و نپایند چه غم خنک آنان ک...