شمارهٔ ۲۳۷
بیا بصاحب ما بین که تاعیان نگری فضایل ملکی در شمایل بشری بهر چه حسن توان گفت روی اوست قرین زهر چه عیب توان جست خوی اوست بری ببین برویش و کوتاه کن سخن ناصح که بی زبانی خوشتر بود ز ب...

سیّدعبدالوهاب نشاطِ اصفهانی (زادهٔ ۱۱۷۵ هجری قمری در اصفهان- درگذشتهٔ ۱۲۴۴ هجری قمری) ملقب به معتمدالدوله از سیاستمداران، شاعران و هواداران مکتب بازگشت ادبی و از خوشنویسان صاحب نام در خطوط شکسته، نستعلیق و تعلیق سده سیزدهم هجری ایران بودهاست. از او بهعنوان نخستین وزیر امور خارجهٔ ایران نیز نام میبرند. پدربزرگ او عبدالوهاب، حکومت اصفهان را بهعهده داشت و مال و ثروت فراوان برای فرزندان خود بهجا گذاشت. نشاط علاوه بر زبان مادری، زبانهای عربی و ترکی را فراگرفت و در خوشنویسی سرآمد زمان خود شد. وی وزیر فتحعلیشاه قاجار بوده، در شکستهنویسی توانا و قدرتمند بوده و «گنجینهٔ معتمد» از آثار باقیماندهٔ اوست. نسب وی به حکیم سلمان، طبیب مخصوص شاه عباس میرسد. نشاط از دوستان نزدیک عبدالمجید درویش بوده و عبدالمجید در خانه او اقامت داشته است و از شاگردان درویش عبدالمجید محسوب میشود. دیوان اشعار نشاط اصفهانی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
بیا بصاحب ما بین که تاعیان نگری فضایل ملکی در شمایل بشری بهر چه حسن توان گفت روی اوست قرین زهر چه عیب توان جست خوی اوست بری ببین برویش و کوتاه کن سخن ناصح که بی زبانی خوشتر بود ز ب...
دارد شب نومیدی ما صبح امیدی باد سحری میدهد از غیب نویدی غازی ز پی دشمن و ما را به رخ دوست هر لحظه نگاهی و در آن اجر شهیدی از لطف بنالیم و ز بیداد ننالیم کز دوست نداریم بجز دوست امی...
ز ما گمگشتگان پرسید از آن کوی سراغ تشنگان جویید از جوی میی بی غش بتی دلکش دلی خوش لب ساقی لب ساغر لب جوی فسونگر نو گلی جزعی نظر باز زبان دان بلبلی لعلی سخنگوی دگر از هر چه گویی لب ...
خار از آن باغ بپای دل ماست که گل و گلبن آن از گل ماست چشمه ی خضر درخشید ز دور یا که تیغی بکف قاتل ماست مشکلی نیست که آسان نشود مشکل اینست که خود مشکل ماست آتش افروز بخارش نظریست بی...
هر که از خاصیتی ممتاز شد یا تفرد جست و بی انباز شد فخر میجوید از آن بر دیگری که در این معنی نباشد همسری امتیازات است کافراد بشر فخر میجویند از آن بر یکدگر ورنه در وصفی که باشد مشتر...
در هجر تو گر دمی بکامم باشد در وصل تو زندگی حرامم باشد بی لعل لبت گر هوس باده کنم خون دل خویشتن بجامم باشد
با تو هوس گلزار حیف است که در آن رخسار با شمع شبستان به نه با گل بستانی اول ورق حسن است هشیاری و دانایی آخر سبق عشق است بیهوشی و نادانی نومید نباید بود از دوست بدشواری امید نباید د...
شادمان غیر به الطاف تو من شادم ازین که یقینت به وفاداری او نیست هنوز
هوسی میبردم سوی کسی تا چه بازم بسر آرد هوسی خبری نیستم از راه هنوز ناله ای میشنوم از جرسی ذوق پرواز چه داند مرغی کامد از ببضه برون در قفسی عشق نگذاشت کر از من اثری عیب عاشق نتوان گ...
نه جا بسایه ی شاخی نه پا بحلقه ی دامی نه پر شکسته بسنگی نه بر نشسته ببامی بسی عجب نبود گر قرار هست و شکیبت که از دیار حبیبت نیامدست پیامی تمام سوخته دودی نداشت بر سر آتش تو کز جفا ...
در اول جذب عشق از جانب جانانه بایستی وگرنه سوز شمع از آتش پروانه بایستی خرد را لاف و تا با دل نبودی آشنا عشقش ندانستی که جا دیوانه را ویرانه بایستی سزای هر که چیزی بود بگذر زاهد از...
هم ز کارم منع کردی هم بکارم داشتی اختیارم دادی و بی اختیارم داشتی میشود عمری که دارم انتظار وعده ای یاد آن کز وعده ها در انتظارم داشتی آمد و جان در رهش افشانده بودم دید و گفت آخر ا...
خامش ای دل منشین کو بودش رحم بسی نه چنان هم که دهد بی طلبی کام کسی ترسم ای روز وصال ای ز تو خوش روز دلم نرسد عمر به پایان و به پایان برسی تا که در ذوق خریدار کدام آید خوش ما و کالا...
مگو مرگ است بی او زندگانی که این ناکامی است آن کامرانی لبم بست از شکایت عشق و آموخت نگاهش را زبان بی زبانی ز رشک خضر میمیرم که دانم نمی بخشد جز آن لب زندگانی غمش با ناتوانان سازگار...
نشاید ار چو تویی در کنار من باشی همین بس است که گویند یار من باشی مرا بیک نگه از خود خجل توانی کرد مباد کز ستمی شرمسار من باشی تو کز میان دل من قدم برون ننهی نمیشود که دمی در کنار ...
چرا چو ابر نگریی چرا چو باد نکوشی چرا بروز ننالی چرا بشب نخروشی نشسته بیخود و غافل ز کار اول و آخر که از چه چشم گشودی و از چه دیده نپوشی بدین بطالت و عطلت بدین جهالت و غفلت نهی بخو...
ای شیفته ی روی نکوی تو جهانی نیکو نتوان گفت که نیکو تر از آنی در پیکر من روحی و در دیده ی من نور نزدیکی و دوری و عیانی و نهانی آشوب سر آسیب خرد آفت هوشی آرام دل آسایش تن راحت جانی ...
برون از خویشتن یک ره اگر گامی دو بگذاری دمی بی دوست ننشینی رهی بی دوست نسپاری گرانتر از وجودت چیست ای دل اندرین وادی بهمراهان رسی شاید اگر خود را تو بگذاری زمیر کاروانم هست در خاطر...
بر آستان بنشین گر بخانه راهی نیست کجا روی که جز این آستان پناهی نیست اگر بشهد نوازد و گر بزهر کشد بغیر خوان عطایش حواله گاهی نیست بهر گناهم سد عذر اگر بود شاید مرا که جز کرم دوست ع...
زانجا که نگاهش بمن افتاد رود وز پی رومش چو آن پریزاد رود صیاد نگر که میگریزد از صید وین صید ببین کز پی صیاد رود
باشد بدل شکایت اگر از غمی ترا باهیچکس مباد حکایت از آن کنی گردوست است رنجه نماییش دل زغم ور دشمن است خاطر او شادمان کنی وین هم غم دگر که زبیهوده گفتنی دلشاد دشمنان و غمین دوستان کن...
ز بهر کشتن من گر بهانه میجویی همین که نیست گناهی مرا گناهم بس
چشم و گوش و دست و پا و خورد و خفت دوری از بیگانه نزدیکی به جفت این نه فخری کادمی را در خور است زانکه در حیوان ازو افزونتر است از فضول جلد حیوان کاستن جامه خود را بدان آراستن کین سم...
گر نه رخسار وی آشوب جهان بایستی آن پری از نظر خلق نهان بایستی آنکه بهرد گران عاقبت از ما بگذشت هم از اول بمراد دگران بایستی آبم از دیده روانست و دریغا که مرا دیده ی خاک ره آن سرو ر...