شمارهٔ ۲۷
این امام و رهنمای هشتمین هم صراط حق و هم نور مبین ای فروغ هفتم از نور دوم انظرونا نقتبس من نورکم انت قلب القلب قلاب النفوس انت نورالنور یا شمس الشموس تو سرا پا عدلی و نوری تمام من ...

سیّدعبدالوهاب نشاطِ اصفهانی (زادهٔ ۱۱۷۵ هجری قمری در اصفهان- درگذشتهٔ ۱۲۴۴ هجری قمری) ملقب به معتمدالدوله از سیاستمداران، شاعران و هواداران مکتب بازگشت ادبی و از خوشنویسان صاحب نام در خطوط شکسته، نستعلیق و تعلیق سده سیزدهم هجری ایران بودهاست. از او بهعنوان نخستین وزیر امور خارجهٔ ایران نیز نام میبرند. پدربزرگ او عبدالوهاب، حکومت اصفهان را بهعهده داشت و مال و ثروت فراوان برای فرزندان خود بهجا گذاشت. نشاط علاوه بر زبان مادری، زبانهای عربی و ترکی را فراگرفت و در خوشنویسی سرآمد زمان خود شد. وی وزیر فتحعلیشاه قاجار بوده، در شکستهنویسی توانا و قدرتمند بوده و «گنجینهٔ معتمد» از آثار باقیماندهٔ اوست. نسب وی به حکیم سلمان، طبیب مخصوص شاه عباس میرسد. نشاط از دوستان نزدیک عبدالمجید درویش بوده و عبدالمجید در خانه او اقامت داشته است و از شاگردان درویش عبدالمجید محسوب میشود. دیوان اشعار نشاط اصفهانی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
این امام و رهنمای هشتمین هم صراط حق و هم نور مبین ای فروغ هفتم از نور دوم انظرونا نقتبس من نورکم انت قلب القلب قلاب النفوس انت نورالنور یا شمس الشموس تو سرا پا عدلی و نوری تمام من ...
شه نور جهان و سایه ی حق باشد این سایه باصل خویش ملحق باشد این زورق شاه است نمودار در آب یا دریایی میان زورق باشد
بدام اندیشه از گلشن بگلشن بیم از دامم نه در گلشن قرارم بود و نه در دام آرامم
روزها رفت و نکردی بسوی ما نظری خبرت باد که عمریست زما بی خبری بر سر راه تو تا چند نشینم که مرا بتحسر بگذاری بتکبر گذری گر تو بر من بسر زلف پریشان نازی من هم آشفته دلی دارم و شوریده...
ای جم از این می اگر جامی زنی دست یازد بر تو کی اهریمنی از رکابی گر بر انگیزی کمیت باز داری چرخ را از توسنی دست بر کاری زدن بیحاصلی ست دست باید زد ولی بر دامنی عشق اگر از عقل خیزد ر...
یک بار نخواندند و نگفتند کجایی تا چند توان رفتن تا خوانده بجایی ترسم ز خرابی دل ای دوست که گویند این خانه نبودست در آن خانه خدایی تا غیر شود شاد ز آزردگی من دانسته زمن پرسی کازرده ...
شب تیره وره سخت چنین سست چرایی بشتاب اگر بر اثر ناقه ی مایی زاندیشه ی رهزن بود این راهبران را در دست نه شمعی و نه بر ناقه درایی رهبر ز پس قافله و راهرو از پیش تا عقل نماند نرسد عشق...
این شهد نمیرسد بکامی این صید نمی فتد بدامی سد جو برهش ز دیده بستم این سرو نمیکند خرامی دستم رسد ار بچین زلفش سد صبح بر آورم ز شامی ما را که بهیچ میفروشند ای خواجه نمیخری غلامی باز ...
ای نفس اگر بخود نفسی نیک بنگری مقصود خود ز خود طلبی نی ز دیگری هرچ آن فزون ز درک تو افزون ز قصد تست وز آنچه مدرک تو بود کی تو کمتری بیخود شو آنگه از خود مقصود خود طلب بهتر ز بیخودی...
در عشق روانیست نه دعوی نه گواهی فرسوده دلی باید و آسوده نگاهی دیدیم چو روی تو دگر هیچ ندیدیم بستیم نظر از همه عالم به نگاهی از دوزخ عشقم مگر آرند عقوبت جز هستی من نیست مرا هیچ گناه...
ما را که جام نبود رنجیم کی ز سنگی آن کس که نام دارد گو رنجه شو ز ننگی ز ابنای دهر ما را غیر از ستم طمع نیست دیوانه ایم و سرخوش از کودکان به سنگی در بوستان چو مزکوم در گلستان چو اعم...
نه دل به دست یاری نه سر به زیر باری آسوده بایدم زیست یک چند بر کناری خرم به روزگاران از دوستان بخشمی خرسند در بهاران از بوستان بخاری آیینه دل ما دیریست تا ندیدست از دوستان صفایی وز...
نبود عجب ار برقی در خرمن ما بینی باشد عجب ار برگی در گلشن ما بینی دیوانگی ما را امروز مبین فرداست کان سلسله ی مشکین در گردن ما بینی جز جام سفالینم خشتی دو ببالین نیست در کنج خرابات...
تنها نه من که چشم جهانی به روی تست روی نیاز خلق ز هرسو به سوی تست بیچاره آن که از تو بغفلت گذشته است غافلتر آنکه با تو و در جستجوی تست جان میدهم ببوی سر زلف دلفریب کان خود شمیمی از...
این منم کاینسان خجل از خاک توس میبرندم ای دریغ و ای فسوس بیخود و درمانده و سرگشته ام خشک لب از طرف جو برگشته ام هر کسی کز طرف جو کامی گرفت بر مراد کام خود جامی گرفت در خور جامی نیا...
در حضرت دوست خسته جانی خوشتر آسوده دلی و بیزبانی خوشتر گفتم دانم که من چه حد نادانم گفتا این نیز اگر ندانی خوشتر
می روم تا چه کند مکرمت باده فروش نقد جانی به کف و حسرت جامی دارم
با ما سخن ز نیک و بد کار می کنی ما را گمان مردم هشیار می کنی من با تو قالب تهیم سوی من ببین از شرم اگر تو روی به دیوار می کنی تنها نه دل ز من به نگاهی گرفته ای در شهر ازین معامله ب...
با بنده صادق چه عتابی چه عطایی با خواجه مشفق چه ثوابی چه گناهی تدبیر من اینست که تقدیر تو خواهم با جنبش صرصر چه کند پیکر کاهی غم نیست اگر بیکسم و هیچکسم نیست آنرا که پناهیش نباشد ت...
پیوند عهدهاست که از هم گسسته ای یا حلقه های زلف به هم برشکسته ای کس جز تو ره نداشت در این خانه خلق را آگه که کرد از این که تو در دل نشسته ای از پاس ناتوانی آن چشم صید بند باشد که د...
یک شب نهان ز غیر بر ما نیامدی دادی نوید آمدن اما نیامدی اکنون نمیروی زبرش یاد آنکه تو جایی که بود مدعی آنجا نیامدی در راه انتظار نشاندی نشاط را رفتت زیاد یا که بعمدا نیامدی
سقی من وابل لامن طلالی بوادی الطف ار باع المعالی خوشا و خرما روزی که بینم مطایا ناتساق الی الرحالی فهل لی ناقة الاغرامی و هل لی رخله الا ابتهالی پرستاران پی درمان دردم سکونی لیس ال...
صبح است و بهار است و گل و نقل و نبید است ساقی قد و شاهد می و نی ناله کشیده ست صبح از طرف مشرق و سرو از کنف جوی وان سبزه خط زان لب دلجوی دمیده ست زاغ از قبل شاخ خزیده ست به کنجی وان...
یاد دارم من که روزی چند کس راه بازاری گرفتند از هوس آن نهان در جیب خود خرمهره داشت این فلوسی چند در کیسه گذاشت بود سیمی اندک این یک را به جیب لیک بی غش بود و بی هر گونه عیب وان دگر...