شمارهٔ ۶
رخسار تو خورشید جهان افروز است گیسوی تو تیره شام مشک اندوز است ابروی تو در میان هلالی ست مگر کز یک سویش شب و ز یک سو روز است

سیّدعبدالوهاب نشاطِ اصفهانی (زادهٔ ۱۱۷۵ هجری قمری در اصفهان- درگذشتهٔ ۱۲۴۴ هجری قمری) ملقب به معتمدالدوله از سیاستمداران، شاعران و هواداران مکتب بازگشت ادبی و از خوشنویسان صاحب نام در خطوط شکسته، نستعلیق و تعلیق سده سیزدهم هجری ایران بودهاست. از او بهعنوان نخستین وزیر امور خارجهٔ ایران نیز نام میبرند. پدربزرگ او عبدالوهاب، حکومت اصفهان را بهعهده داشت و مال و ثروت فراوان برای فرزندان خود بهجا گذاشت. نشاط علاوه بر زبان مادری، زبانهای عربی و ترکی را فراگرفت و در خوشنویسی سرآمد زمان خود شد. وی وزیر فتحعلیشاه قاجار بوده، در شکستهنویسی توانا و قدرتمند بوده و «گنجینهٔ معتمد» از آثار باقیماندهٔ اوست. نسب وی به حکیم سلمان، طبیب مخصوص شاه عباس میرسد. نشاط از دوستان نزدیک عبدالمجید درویش بوده و عبدالمجید در خانه او اقامت داشته است و از شاگردان درویش عبدالمجید محسوب میشود. دیوان اشعار نشاط اصفهانی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
رخسار تو خورشید جهان افروز است گیسوی تو تیره شام مشک اندوز است ابروی تو در میان هلالی ست مگر کز یک سویش شب و ز یک سو روز است
فریاد من از زمانه بگذشت بر زلف نگار شانه بگذشت ابروی کمان یار بر دست تیریست که از نشانه بگذشت
گفتم چو دیده دید چسان منع دل کنم گفتا که منع دیده ز دیدار بایدت گیرم رسید و حال تو دید و عنان کشید آخر نشاط جرأت گفتار بایدت
بگریه گفتمش این عهد را وفایی هست بخنده دست ز دستم کشید و هیچ نگفت
گر شهر حرام است و گرماه صیام است بودن نفسی بی می و معشوق حرام است آورده برفتار صنوبر که خرام است کردست بپا شور قیامت که قیام است دل برده بیک عشوه که این رسم نگاه است جان داده بیک گ...
تا چند ز گیسوان گره بگسستن وز خشم به ابروان گره بر بستن با عجز خود آزموده ام خشم ترا آخر تو شوی خسته ازین دل خستن
مثال این تن خاکی و خاک آب و حباب است بیار باده که بنیاد روزگار بر آب است خروش ناله ی مرغان زچشم نرگس بستان ببرد خواب و دریغا که خواجه باز بخواب است زبان سوسن پیغام یار گوید و شادم ...
ما هیچ نداریم پسند دل تو جز یک دل و آن نیز بود منزل تو گر هیچ نداریم بغیر تو خوشیم غیر از تو چه باشد که بود قابل تو
عشق آفت و حسن دلفریب است نه طاقت آن نه زین شکیب است بر درد دلم دوا روا نیست این درد که دارم از طبیب است گیرم که لب از سؤال بستم با دل چه کنم که ناشکیب است یا رب ز کدام دام باشد کای...
هستیم من و تو تا بیاد من و تو حاصل نشود دلا مراد من و تو از روز ازل جرم همه از من و توست حق گیرد از من و تو داد من و تو
شمشیر تو چشمه ی حیات است زنجیر تو حلقه ی نجات است هم روی تو خوبتر ز خوبی هم ذات تو برتر از صفات است در دفتر عشق تو دو عالم یک حرف زاولین برات است جز یاد تو هر چه در دل آید شک نیست ...
بیگانه ز خویش و آشنا با غم تو گشتم در دل گرفت جانا غم تو برخاستم از سر دو عالم یکبار جز دل که نشسته بود آنجا غم تو
رقیب را مگر الفت بپاسبان باقیست که باز نقش سجودش بر آستان باقیست بناتوانیم ای دوست جای رحم نبود که شد اگر چه دلم خون هنوز جان باقیست مشوی روی من ای چشم خونفشان کاین گرد بیادگارم از...
بادا تا هست روز شب و طلعت شاه هم زیب شبستان و هم آرایش گاه مهر است و بروز گیتی افروزد مهر ماه است و بشب انجمن آراید ماه
اگرت دیده و دل شیفته و گریان نیست برو ای خواجه که در عشق ترا فرمان نیست منظر دوست چرا از نظری اشک فشان نوبهاریست که دروی اثر از باران نیست روی بیگانه چو روز است ولی روز فراق طره ی ...
در کار جهان نیستی از هستی به بی دانشی و بیخودی و مستی به جویم ز چه برتری که از بام جهان باید چو فتاد عاقبت پستی به
جز بر این در سری به سامان نیست دوری از خاک این در آسان نیست وقت آن شد که سینه چاک زنم کاین دل تنگ جای جانان نیست سخره ی دشمنانش باید بود هر که در روی دوست حیران نیست گفته بودم که د...
ای عشق تو راحت دل و جان بودی در پیش تو هر مشکلی آسان بودی میخواندندت کفر و تو ایمان بودی میگفتندت درد و تو درمان بودی
درد ما را نوبت بهبودی است وین غم ما آیت خشنودی است باز گشتستم ز سودای جهان سودما بر کف یکی بی سودی است در فراقت چیست دانی حال دل با همان حالت که با ما بودی است با غم او خوش بود وقت...
فارغ ز غم سود و زیانم کردی آسوده ز محنت جهانم کردی ای عشق ترا چه شکر گویم که چنانک میخواستم آخر آنچنانم کردی
نوبت عیداست و عید دولت و دین است عید بدوران شهریار قرین است خطبة دولت بنام حامی ملک است شاهد دنیا بکام ناصر دین است دست کرم زاستین سؤال گرای است پای ستم زآستان عقال گزین است صدر قض...
گر دل داری بدست جز یار مجوی ورنه بجز از رضای دلدار مجوی چون دل بکسی دهی ز جان هم بگذر چون یار بجستی دگر اغیار مجوی
حاصل انجام جز کشته ی آغاز نیست ناصح مشفق مگر آگه از این راز نیست خویش اگر کینه جوست لازم روی نکوست سرو سر افراز را سر کشی از ناز نیست صحن چمن دیده ام خانه ی صیاد هم شاخ سمن خوشتر ا...
با قدر تو نام اوج گردون ننگی با جاه تو وسعتگه عالم تنگی با عدل تو احتساب کسری ظلمی با رای تو مرات سکندر زنگی