شمارهٔ ۱۲
زیباترین اشیا فرخ ترین اعیان از هرچه هست پیدا وز هرچه هست پنهان از مرغ ها هزار است از وقت ها سحرگه از فصل ها بهار است از نوع هاست انسان از عهدها شباب است از آب ها شراب است از انجم ...

سیّدعبدالوهاب نشاطِ اصفهانی (زادهٔ ۱۱۷۵ هجری قمری در اصفهان- درگذشتهٔ ۱۲۴۴ هجری قمری) ملقب به معتمدالدوله از سیاستمداران، شاعران و هواداران مکتب بازگشت ادبی و از خوشنویسان صاحب نام در خطوط شکسته، نستعلیق و تعلیق سده سیزدهم هجری ایران بودهاست. از او بهعنوان نخستین وزیر امور خارجهٔ ایران نیز نام میبرند. پدربزرگ او عبدالوهاب، حکومت اصفهان را بهعهده داشت و مال و ثروت فراوان برای فرزندان خود بهجا گذاشت. نشاط علاوه بر زبان مادری، زبانهای عربی و ترکی را فراگرفت و در خوشنویسی سرآمد زمان خود شد. وی وزیر فتحعلیشاه قاجار بوده، در شکستهنویسی توانا و قدرتمند بوده و «گنجینهٔ معتمد» از آثار باقیماندهٔ اوست. نسب وی به حکیم سلمان، طبیب مخصوص شاه عباس میرسد. نشاط از دوستان نزدیک عبدالمجید درویش بوده و عبدالمجید در خانه او اقامت داشته است و از شاگردان درویش عبدالمجید محسوب میشود. دیوان اشعار نشاط اصفهانی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
زیباترین اشیا فرخ ترین اعیان از هرچه هست پیدا وز هرچه هست پنهان از مرغ ها هزار است از وقت ها سحرگه از فصل ها بهار است از نوع هاست انسان از عهدها شباب است از آب ها شراب است از انجم ...
طالب من گر شود یک ره کسی راهها بنمایمش هر سو بسی چون مرا بشناسد از آیات من عاشق آید بر صفات ذات من شد چو عاشق وز من آگه شد همی زان پس او را زنده نگذارم دمی بس عجب نبود اگر کشتم منش...
گر ره بخدا جویی در گام نخست نقش خودی از صفحه ی جان باید شست گم گشته ز تو گوهر مقصود و تو خود تا گم نشوی گمشده نتوانی جست
در وصلم و به هجر برم رشک غیر را از نامه ای چو می شنوم یاد می کند امروز اضطراب دگر داشت مرغ دل صیادش از قفس مگر آزاد می کند
باشد ز هزار لطف خوشتر خشمی که ز روی ناز باشد
گر آزرده گر مبتلا می پسندد چه خوش تر از این کو به ما می پسندد هم او دشمنان را عطا می فرستد هم او دوستان را بلا می پسندد چه دانیم ناخوش کدام است یا خوش خوش است آنچه بر ما خدا می پسن...
باده عشق ترا دل جام شد پرتو روی ترا جان نام شد زین سپس پیمان غم باید شکست نوبت پیمانه عهد جام شد در شمار خاصگان مردود ماست هر که او مقبول طبع عام شد بی رخ و زلفش چهار بر ما گذشت تا...
رفت خیالش زدیده کو بدر آمد ماه نهان شد چو آفتاب بر آمد نعمت بی انتظار و دولت ناگاه دوست بسر وقت دوست بیخبر آمد شنعت مرغان شنو بخفتن بیگاه خیز ندیما که نوبت سحر آمد شام بغفلت گذشت و...
بوی جان از نفس باد صبا می آید یارب این باد بهاری ز کجا می آید در ره عاشقی اندیشه ز گمراهی نیست کز پی گمشدگان راهنما می آید رحمت خواجه به تقصیر دلیرت نکند گر به پاداش خطا باز عطا می...
باز صحن باغ را مرآت محفل کرده اند عکس اندر کار شاخ از آن شمایل کرده اند باغ را خرم ز تاثیر نسیم اعتدال راست همچون ملک شاهنشاه عادل کرده اند آب را باشد سر طغیان که فراشان باد صبح تا...
بهار و موکب منصور شه ردیف هم آمد شکست تو به قرین نیز با شکست غم آمد بظاهر ار ستمی شد زدی بباغ کرم بود که این کرامت گلشن ز فیض آن ستم آمد ز چهره پرده برافکن که عهد جلوه ی گل شد بجام...
آمد این سیل که بنیاد من از جا ببرد خانه ویران کند و رخت بصحرا ببرد روزی از دشت رسد بیخبر آن ترک دلیر شهر بر هم زند و حجره بیغما ببرد اثری نیست بسد نکته ی پیران طریق کودکی کوکه بیک ...
دوش با یاد توام باز حکایت ها بود شکرها از تو و از خویش شکایت ها بود بر من از تو ستمی نیست ولی بر ستمت ستم است اینکه ندانی چه عنایت ها بود با من از خشم عتابی ز لبت رفت ولی از نگه ها...
آنکه کین ورزد به من آگه ز مهر من نشد ورنه کس بی موجبی با دوستان دشمن نشد گر مراد خویش خواهی بر مراد دوست باش من به کام او نبودم او به کام من نشد عشق گستاخی طلب جو تا انالله بشنوی و...
دل به دلبر جان به جانان می رسد روز هجر آخر به پایان می رسد لنگ لنگ این پا به منزل می رسد گیج گیج این سر به سامان می رسد ساز رفتن کن که از دربار شاه امشب و فرداست فرمان می رسد جور ر...
منع نظاره روا نیست تماشایی را ورنه فرقی نبود زشتی و زیبایی را یار ما شاهد هر جمع بود وین عجب است که بخود ره ندهد عاشق هر جایی را وقتم امشب همه در صحبت بیگانه برفت تا چرا شکر نگفتم ...
آسمانی دیگر است این بر فراز آسمان یا بهشت جاودان است آشکارا در جهان خاک او جنت نشان است آب او کوثر صفت باد او چون طره ی حورا و شان عنبر فشان ساکنان عرش با سکان فرشش همنشین طایران ق...
تا به کی ای نفس علت زای من ای شده درد از تو درمانهای من تابع خوی تو باید بودنم روی دل سوی تو باید بودنم روزگاری شد هوایت جسته ام هر چه جز یادت ز خاطر شسته ام بر هوای خویشتن بگزیدمت...
این جان که زتن هر دمش آزاری هست گفتم که مگر ترا بوی کاری هست ورنه بقفس چرا بماند مرغی کز هر طرفش راه بگلزاری هست
درون خانه جز بیرون در نیست اگر بستند در یا در شکستند چه ظلم است این خدا را کاندرین بزم مراهم توبه هم ساغر شکستند تو گر آرام جویی رام شو رام که ما را از رمیدن پر شکستند دل آهنگ شکست...
نه غارت خزان و نه غوغای زاغ دید آسوده بلبلی که گرفتار دام بود
هر کرا بر سر آن کو گذری می باید از دل گمشده ام راهبری می باید از توام نیست گریزی که به هر سو گذرم بر سر کوی تو زان ره گذری می باید گشت منظور تو آن کز نظر خلق فتاد بر من ای خسرو خوب...
ستم آخر شد و بیداد به بنیاد آمد نوبت رحمت و فضل و کرم و داد آمد خجل آن بنده که از بند تو آزادی جست خرم آن صید که از قید تو آزاد آمد در وفای تو زهی شکر که سر رفت بخاک در هوایت چه غم...
عشق است کاگهان را غافل همی پسندد هر جا که عاقلی هست جاهل همی پسندد فرزانه ای چو بیند دیوانه میکند باز دیوانگان خود را عاقل همی پسندد بازار عقل از آنسوست این صید گاه عشق است صیاد صی...