شمارهٔ ۱۸
ای گدایی درت مایه صاحب جاهی فخرها کرده به دوران تو شاهنشاهی مانده سرگشته به ره چرخ هم از گام نخست خواست با پایه قدر تو کند همراهی خاک پای تو بود چشمه حیوان و رسید سد سکندر به درت ب...

سیّدعبدالوهاب نشاطِ اصفهانی (زادهٔ ۱۱۷۵ هجری قمری در اصفهان- درگذشتهٔ ۱۲۴۴ هجری قمری) ملقب به معتمدالدوله از سیاستمداران، شاعران و هواداران مکتب بازگشت ادبی و از خوشنویسان صاحب نام در خطوط شکسته، نستعلیق و تعلیق سده سیزدهم هجری ایران بودهاست. از او بهعنوان نخستین وزیر امور خارجهٔ ایران نیز نام میبرند. پدربزرگ او عبدالوهاب، حکومت اصفهان را بهعهده داشت و مال و ثروت فراوان برای فرزندان خود بهجا گذاشت. نشاط علاوه بر زبان مادری، زبانهای عربی و ترکی را فراگرفت و در خوشنویسی سرآمد زمان خود شد. وی وزیر فتحعلیشاه قاجار بوده، در شکستهنویسی توانا و قدرتمند بوده و «گنجینهٔ معتمد» از آثار باقیماندهٔ اوست. نسب وی به حکیم سلمان، طبیب مخصوص شاه عباس میرسد. نشاط از دوستان نزدیک عبدالمجید درویش بوده و عبدالمجید در خانه او اقامت داشته است و از شاگردان درویش عبدالمجید محسوب میشود. دیوان اشعار نشاط اصفهانی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
ای گدایی درت مایه صاحب جاهی فخرها کرده به دوران تو شاهنشاهی مانده سرگشته به ره چرخ هم از گام نخست خواست با پایه قدر تو کند همراهی خاک پای تو بود چشمه حیوان و رسید سد سکندر به درت ب...
زافرینش بیشتر حق بود و بس هستی از هستی مطلق بود و بس ذات واجب بود و هستی کمال ایمن از هر نیستی و هر زوال خواست تا سازد جهانی از عدم نیستی را داد در هستی قدم نیستی با هستی آمیزش گرف...
در بادیه ی عشق قدم محرم نیست آنجا که وجود است عدم محرم نیست تا دوست نگردی نشوی محرم دوست درنامه ی عاشقان قلم محرم نیست
ندانی بر چه می نوشم ندانی از چه می پوشم همی بینی به کف جامی و در بر جامه ای دارم نثار شکرین لعلت مرا شعری ست شورافکن فدای پرشکن زلفت شکسته خامه ای دارم
صد نکته جز آزردن ما داشت زلطفش با غیر بگویید کزو شاد نگردد
پیر میخانه کند بر رخ اگر در بازم حاصل هر دو جهان در قدمش در بازم سازگار ار نشود گردش این نیلی خم با خم باده و با گردش ساغر سازم عشق خود پرده در آمد چه کنم ورنه بسی جهد کردم که مگر ...
ناله ها بر لب و از ناله اثرها داریم با خیال تو چه شب ها چه سحرها داریم بی خود و بی خبر و عاجز و مسکین و ضعیف بخر ای خواجه ببین تا چه هنرها داریم از دیار دگریم آمده سوی تو کجاست ترج...
از بس گداختم ز غمت ناتوان شدم تا آن چنان که کام تو بود آن چنان شدم زان پیش تر که گل دمد از بوستان شدم فارغ ز حادثات بهار و خزان شدم گفتم به ترک هستی و رستم ز عشق و عقل آسوده هم ز د...
نه هشیارم توان گفتن نه مستم که هم پیمانه هم پیمان شکستم ز پا افکنده ام خود را در این دشت مگر روزی رسد دستی بدستم کرا تا سوی من افتد گذر باز بسد امید در راهی نشستم نمیدانم تویی یا م...
ما بندگان نه در خور این پایه بوده ایم گوی سعادت از کرم شه ربوده ایم تا دیده ایم دیده بر این در فکنده ایم تا بوده ایم جبهه بر این خاک سوده ایم چشم طمع ز نیک و بد خلق بسته ایم تا دید...
نه در دل فکر درمانم نه در سر قصد سامانم ز بی دردی بود دردم ز جمعیت پریشانم طبیب آگه ز دردم نیست تا کوشد به درمانم حبیبی کو که بر وی عرضه دارم راز پنهانم چه می پرسی دگر زاهد سراغ از...
چند دارد دل از اندوه جهان نا شادم عشق کو عشق که از دل بستاند دادم آخر این ابر در این دشت ببارد روزی آورد سیلی و از جا ببرد بنیادم هر طرف میگذرم راه برون رفتن نیست من ندانم که در ای...
دوشینه بر مراد دل آمد به سر شبم ذکر خدا و شکر خداوند بر لبم ساقی بریز باده بر آیین گریه ام مطرب بساز نغمه به آهنگ یاربم یا رب تو آگهی تو که در سر نبود و نیست هرگز هوای حشمت دنیا و ...
ای از صباح رویت روشن شب امیدم زلف تو شام قدرم روی تو صبح عیدم گلشن شد از هوایت ویرانه ی وجودم روشن شد از لقایت کاشانه ی امیدم باد بهار امروز پیغام یار دارد با شاخ گل سحرگه میگفت و ...
من نه آنم که دل آزرده ز بیداد شوم هر ستم را کرمی بینم و دلشاد شوم تا توانی بخرابی من ای عشق بکوش من نه آنم که از این پس دگر آباد شوم از عتابی که بیادش دهدم خوشتر چیست ستم آنست که ی...
حل العزام خلو اذا مهجة کییب درد حبیب را نشناسد دوا طبیب رامی الهوا نصیب بنصب و قد نصاب کز حسن با نصابی و از مهر بی نصیب بنهاده یار گوش به غوغای غیر و هست گوهرفشان نشاط ز گفتار دل ف...
شاه جهان خسرو عالم تویی شاه نه شاهنشه اعظم تویی خرمی دهر ز عید آنکه زو عید بدهر آمده خرم تویی پشت ظفر روی هنر چشم عقل دست کرم جود مجسم تویی شاد بتو عید و تو از عید شاد عید جهان شاد...
باز صبح است و برآمد آفتاب خواجه تا کی بر نمیخیزی ز خواب نه اثر از عقل داری نه ز عشق نه گذر در کوفه داری نه دمشق منکر عشقی تو یعنی عاقلی پس چرا اینگونه از خود غافلی عشق اگر کفر است ...
کیوانت ستاده بر در ایوان باد بهرام فتاده بر سر میدان باد ناهید درون بزم و برجیس برون مه بر سر مهر و تیر در فرمان باد
حسرت شودم فزون چه حاصل گیرم برخش نظاره کردم چون خواست جواب نامه قاصد گفتا که نخوانده پاره کردم
گفتمش دل ز غم عشق تو خون خواهد شد زیر لب خنده زنان گفت که چون خواهد شد
بندگان را به کف از جود تو حکمیست قدیم که حرام است طمع جز ز خداوند کریم جرم من بیحد و عفو تو چو آید بمیان هر که او را گنهی نیست گناهیست عظیم گه بسوی کرمت گاه بخود مینگرم پای تا سر ه...
آخر این روز بشب میرسد این صبح بشام عاقل آنست که خاطر ننهد بر ایام سخت شد کار و دریغا که هوسها همه سست سوخت جان از غم و آوخ که طعمها همه خام ره بپایان شد و دردا که ندانیم هنوز بکجا ...
شب عید است بیا تا لب ساغر گیریم غم سی روزه به یک جرعه ز دل برگیریم دور ماه فلک امروز به پایان آمد وقت آنست که دور قدح از سر گیریم سبحه و خرقه سالوس به یک سو فکنیم راه رندان قدح نوش...