بخش ۱۶ - شفیع انگیختن خسرو پیران را پیش پدر
نظامی گنجویچو خسرو دید کآن خواری بر او رفت
به کار خویشتن لختی فرو رفت
درستش شد که هرچ او کرد بد کرد
پدر پاداش او بر جای خود کرد
به سر بر زد ز دست خویشتن دست
و زان غم ساعتی از پای ننشست
شفیع انگیخت پیران کهن را
که نزد شه برند آن سرو بن را
مگر شاه آن شفاعت در پذیرد
گناه رفته را بر وی نگیرد
کفن پوشید و تیغ تیز برداشت
جهان فریاد رستاخیز برداشت
به پوزش پیش می رفتند پیران
پس اندر شاهزاده چون اسیر ان
چو پیش تخت شد نالید غمناک
به رسم مجرمان غلتید بر خاک
که شاها بیش ازینم رنج منمای
بزرگی کن به خردان بر ببخشای
بدین یوسف مبین کآلوده گرگ است
که بس خرد ست اگر جرمش بزرگ است
هنوزم بوی شیر آید ز دندان
