بخش ۵۴ - زاری کردن فرهاد از عشق شیرین - نظامی گنجوی | ناهیدبخش ۵۴ - زاری کردن فرهاد از عشق شیرین
نظامی گنجویچو دل در مهر شیرین بست فرهاد
برآورد از وجودش عشق فریاد
به سختی می گذشتش روزگاری
نمی آمد ز دستش هیچ کاری
نه صبر آن که دارد برگ دوری
نه برگ آن که سازد با صبوری
فرورفته دلش را پای در گل
ز دست دل نهاده دست بر دل
زبان از کار و کار از آب رفته
ز تن نیرو ز دیده خواب رفته
چو دیو از زحمت مردم گریزان
فتان خیزان تر از بیمار خیزان
گرفته کوه و دشت از بی قراری
وزو در کوه و دشت افتاده زاری
سهی سروش چو شاخ گل خمیده
چو گل صد جای پیراهن دریده
ز گریه بلبله وز ناله بلبل
گره بر دل زده چون غنچه گل
غمش را در جهان غم خواره ای نه
ز یارش هیچ گونه چاره ای نه
دوتا زان شد که از ره خار می کند
چو خار از پای خود مسمار می کند
ز دوری گشته سودایی به یک بار
شده دور از شکیبایی به یک بار
ز خون هر ساعت افشاندی نثاری
پدید آوردی از رخ لاله زاری
ز ناله بر هوا چون کله بستی
فلک ها را طبق در هم شکستی
چو طفلی تشنه کآبش باید از جام
نداند آب را و دایه را نام
ز گرمی برده عشق آرام او را
به جوش آورده هفت اندام او را
ز گرمی سوخته هم چون چراغش
ز مجروحی دلش صد جای سوراخ
بلا ز اندازه رنج از حد گذشته
چنان از عشق شیرین تلخ بگریست
که شد آواز گریه ش بیست در بیست
پی دل می دوید آن رخت برده
چنان درمی رمید از دوست و دشمن
که جادو از سپند و دیو از آهن
غمش دامن گرفته و او به غم شاد
چو گنجی کز خرابی گردد آباد
ز غم ترسان به هشیاری و مستی
چو مار از سنگ و گرگ از چوب دستی
دلش نالان و چشمش زار و گریان
غم خود را سر و سامان ندانست
فرومانده چنین تنها و رنجور
ز یاران منقطع وز دوستان دور
نه رخصت کز غمش جامی فرستد
نه کس محرم که پیغامی فرستد
گر از درگاه او گردی رسیدی
به جای سرمه در چشمش کشیدی
و گر در راه او دیدی گیایی
به صد تلخی رخ از مردم نهفتی
سخن شیرین جز از شیرین نگفتی
چنان پنداشت آن دل داده مست
که سوزد هر که را چون او دلی هست
جهان یک سر چنان داند که سوزد
چو بردی نام آن معشوق چالاک
زدی بر یاد او صد بوسه بر خاک
به جای جامه جان را پاره کردی
چو وحشی توسن از هر سو شتابان
ز معروفان این دام زبون گیر
بر او گرد آمده یک دشت نخجیر
یکی بالین گهش رفتی یکی جای
گهی دنبال شیران شانه کردی
به روزش آهوان دم ساز بودند
گوزنانش به شب هم راز بودند
نمودی روز و شب چون چرخ نآورد
نخوردی و نیآشامیدی از درد
بدآن هنجار که اول راه رفتی
اگر بودیش صد دیوار در پیش
ندیدی تا نکردی روی او ریش
و گر تیری به چشمش درنشستی
و گر پیش آمدی چاهیش در راه
ز بی پرهیزی افتادی در آن چاه
دل از جان برگرفته وز جهان سیر
بلا همراه در بالا و در زیر
شبی و صد دریغ و ناله تا روز
دلی و صد هزاران حسرت و سوز
ره ار در کوی و گر در کاخ کردی
به صد قهر آن نشاط از دل رها کرد
غمی کآن با دلش دم ساز می شد
دو اسبه پیش آن غم باز می شد
ادیم رخ به خون دیده می شست
سهیل خویش را در دیده می جست
نخفت ار چند خوابش می ببایست
که در بر دوستان بستن نشایست
دل از رخت خودی بیگانه بودش
که رخت دیگری در خانه بودش
از آن بد نقش او شوریده پیوست
که نقش دیگری بر خویشتن بست
نیآسود از دویدن صبح تا شام
مگر کز خویشتن بیرون نهد گام
ز تن می خواست تا دوری گزیند
مگر با دوست در یک تن نشیند
نبود آگه که مرغش در قفس نیست
به میدان شد ملک در خانه کس نیست
چنان با اختیار یار درساخت
که از خود یار خود را بازنشناخت
اگر در نور و گر در نار دیدی
ز هر نقشی که او را آمدی پیش
به نیک اختر زدی فال دل خویش
هر آن نقشی که آید زشت یا خوب
کند بر کام خویش آن نقش منسوب
به هر هفته شدی مهمان آن حور
به دیداری قناعت کردی از دور
غم آن دل ستان از سر گرفتی
شبان گاه آمدی مانند نخجیر
وز آن حوضه بخوردی شربتی شیر
جز آن شیر از جهان خوردی نبودش
برون زآن حوض ناوردی نبودش
به شب زآن حوض پایه هیچ نگذشت
همه شب گرد پای حوض می گشت
در آفاق این سخن شد داستانی
فتاد این داستان در هر زبانی