قصیدهٔ شمارهٔ ۱ - در وصف آسمان و افلاک
چو دست قدرت خراط حقه مینا فشاند بر رخ کافور عنبر سارا مشعبد فلک از زیر حقه پیدا کرد هزار بیدق سیمین به دست سحرنما ز بهر زینت و زیب مخدرات فلک زمانه نافه گشا شد سپهر غالیه سا برای ف
۴۲ شعر از عبید زاکانی
چو دست قدرت خراط حقه مینا فشاند بر رخ کافور عنبر سارا مشعبد فلک از زیر حقه پیدا کرد هزار بیدق سیمین به دست سحرنما ز بهر زینت و زیب مخدرات فلک زمانه نافه گشا شد سپهر غالیه سا برای ف
سپیده دم علم صبح چون روان کردند زمهر بر سر آفاق زرفشان کردند مدبران امور فلک ز راه ختن به تیرگی ز حبش لشگری روان کردند به صد لباس برآمد سپهر بوقلمون چو صبح را تتق از ساده پرنیان کر
دمید باد دلاویز و بوی جان آورد نوید کوکبه گل به گلستان آورد رسید موسم نوروز و یمن مقدم او به سوی هر دلی از خرمی نشان آورد شکوفه باز بخندید و لطف خنده او نشاط با دل محزون عاشقان آور
خدای تا خم این برکشیده ایوان کرد در او نشیمن ناهید تیر و کیوان کرد به دست قدرت چوگان حکم و گوی سپهر میان عرصه میدان صنع گردان کرد نشاند شعله خورشید در خزانه شب چراغ ماه ز قندیل مهر