قصیدهٔ شمارهٔ ۳۱ - در مدح عمیدالملک وزیر
عبید زاکانیعلی الصباح که سلطان چرخ آینه فام
زدود آینه آسمان ز زنگ ظلام
صفای صبح دل صادقان به جوش آمد
فروغ عکس شفق برد بر فلک اعلام
به دست خسرو خاور فتاد ملک حبش
ز شاه روم هزیمت گرفت لشگر شام
هر آن متاع که شب را ز مشگ و عنبر بود
به زر پخته بدل کرد صبح نقره ستام
به گوش هوش من آمد خروش نوبت شاه
ز توبه خانه تنهایی آمده بر بام
به سوی گلشن کروبیان نظر کردم
ضمیر روشن و دل صافی و طبیعت رام
چنان نمود مرا وضع چرخ و شکل نجوم
که خیمه ایست پر از لعبتان سیم اندام
گذشتم از بر شش دیر و قلعه ای دیدم
