بخش ۱ - سرآغاز
خدایا تا از این فیروزه ایوان فروزد ماه و مهر و تیر و کیوان شه خاور جهان آرای باشد زمان باقی زمین بر جای باشد بر این نیلوفری کاخ کیانی کند خورشید تابان قهرمانی جهانرا چار عنصر مایه
۳۳ شعر از عبید زاکانی
خدایا تا از این فیروزه ایوان فروزد ماه و مهر و تیر و کیوان شه خاور جهان آرای باشد زمان باقی زمین بر جای باشد بر این نیلوفری کاخ کیانی کند خورشید تابان قهرمانی جهانرا چار عنصر مایه
ضمیر پاک آن مرغ سخن ساز چو این افسانه کردم پیشش آغاز شد از حال دل پر دردم آگاه چو آتش گشت و شد با باد همراه به خلوتگاه آن آرام جان رفت باستادی ز هر چشمی نهان رفت باو از هر دری افسا
چو زلف خویشتن ناگه برآشفت بتندید و در آن آشفتگی گفت بدان رنجور بی درمان بگویید بدان مجنون بی سامان بگویید چو سودا داری ای دیوانه در سر ز سر سودای ما بگذار و بگذر نه کار تست این نیر
ز سوز عشق من جانت بسوزد همه پیدا و پنهانت بسوزد ز آه سرد و سوز دل حذر کن که اینت بفسرد وانت بسوزد مبر نیرنگ و دستان پیش آن کو به صد نیرنگ و دستانت بسوزد به دست خویشتن شمعی میفروز ک
ترا آن به که راه خویش گیری شکیبایی در این ره پیش گیری روی چون عاقلان در خانه زین پس نگردی این چنین دیوانه کس مکن با چشم سرمستم دلیری که از روبه نیاید شیر گیری مکن با زلف شستم عشقبا