غزل شمارهٔ ۲۹
عبید زاکانینه به ز شیوه مستان طریق ورایی هست
نه به ز کوی مغان گوشه ای و جایی هست
دلم به میکده زان میکشد که رندان را
کدورتی نه و با یکدگر صفایی هست
ز کنج صومعه از بهر آن گریزانم
که در حوالی آن بوریا ریایی هست
گرت به دیر مغان ره دهند از آن مگذر
قدم بنه که در آن کوچه آشنایی هست
فراغ از دل درویش جو که مستغنی است
ز هرکجا که امیری و پادشاهی هست
به عیش کوش و مپندار همچو نااهلان
که عمر را عوض و وقت را قضایی هست
