غزل شمارهٔ ۱
بکشت غمزه آن شوخ بی گناه مرا فکند سیب زنخدان او به چاه مرا غلام هندوی خالش شدم ندانستم کاسیر خویش کند زنگی سیاه مرا دلم بجا و دماغم سلیم بود ولی ز راه رفتن او دل بشد ز راه مرا هزار
۱۰۶ شعر از عبید زاکانی
بکشت غمزه آن شوخ بی گناه مرا فکند سیب زنخدان او به چاه مرا غلام هندوی خالش شدم ندانستم کاسیر خویش کند زنگی سیاه مرا دلم بجا و دماغم سلیم بود ولی ز راه رفتن او دل بشد ز راه مرا هزار
دارم بتی به چهره صد ماه و آفتاب نازک تر از گل تر و خوشبوتر از گلاب رعناتر از شمایل نسرین میان باغ نازنده تر ز سرو سهی بر کنار آب در تاب حیرت از رخ او در چمن سمن در خوی خجلت از تب ا
افتاده بازم در سر هوایی دل باز دارد میلی به جایی او شهریاری من خاکساری او پادشاهی من بینوایی بالا بلندی گیسو کمندی سلطان حسنی فرمانروایی ابروکمانی نازک میانی نامهربانی شنگی دغایی ز
زهی لعل لبت درج لیالی مه روی ترا شب در حوالی چو چشمت گشتم از بیمار شکلی چو زلفت گشتم از آشفته حالی حدیث زلف خود از چشم من پرس سل السهران عن طول اللیالی ز شوق قامتت مردم خدا را ترحم
دارد به سوی یاری مسکین دلم هوایی زین شوخ دلفریبی زین شنگ جانفزایی زین سرو خوشخرامی گل پیش او غلامی مه پیش او اسیری شه پیش او گدایی هر غمزه اش سنانی هر ابرویش کمانی گیسوی او کمندی ب