غزل شمارهٔ ۱۵
هر دم زند هوس به چراغ دگر مرا رسوا کند ز شکوه ی داغ دگر مرا گو بوی گل بسوز دماغم که داده اند از بهر بوی دوست دماغ دگر مرا مشتاق شمع طورم و هر دم هجوم شوق آلوده می کند به چراغ دگر م...

مولانا محمد بن خواجه زینالدین علی بن جمالالدین شیرازی ملقب به جمالالدین و متخلص به عرفی از مشاهیر و شعرای شیراز در قرن دهم هجری است. وی درسال ۹۶۳ هجری قمری متولد شد. در زادگاهش به تحصیل علم و دانش پرداخته و به قدر توان در موسیقی و خط نسخ مهارت بدست آورد. از جوانی به سرودن شعر تمایل داشت، دیری نپایید که در شیراز شهرت یافت و به محافل ادبی آن شهر راه پیدا کرد. در اوان جوانی از راه دریا به هندوستان مهاجرت کرد و با فیضی دکنی برخورد کرد و مصاحبت وی را اختیار نمود و سپس توسط وی با حکیم مسیحالدین ابوالفتح گیلانی آشنا شد و در قصیدهای مدح او را گفت. ابوالفتح گیلانی نیز او را به عبدالرحیم خانخانان، سهپسالار ادبپرور جلالالدین اکبرشاه، معرفی کرد و از آنجا در سلک مداحان ویژهٔ اکبرشاه در لاهور درآمد. عرفی همچنان در لاهور به سر برد تا درسال ۹۹۹ هجری قمری در سن سی و شش سالگی درگذشت. پس از چندی پیکرش را به نجف منتقل کردند. شهرت او در قصیدهسازی و از سخنسرایان بنام سبک هندی است. عرفی در قالبهای دیگر شعر نیز طبعآزمایی کرده اما مهارت او در قصیده دیگر سرودههای وی را تحتالشعاع قرار داده است. «کلیات» اشعار عرفی مشتمل بر چهارده هزار بیت شامل قصیده و رباعی و مثنوی و قطعه است. جمالالدین دو مثنوی به نامهای «مجمع الابکار» و «فرهاد و شیرین» و رسالهای به نثر دربارهٔ تصوف به نام «نفسیه» نیز نگاشته است. آثار عرفی شیرازی در گنجور به همت دوست گرامی «رسته» تایپ شده و در دسترس قرار گرفته است.
هر دم زند هوس به چراغ دگر مرا رسوا کند ز شکوه ی داغ دگر مرا گو بوی گل بسوز دماغم که داده اند از بهر بوی دوست دماغ دگر مرا مشتاق شمع طورم و هر دم هجوم شوق آلوده می کند به چراغ دگر م...
دوش بختم دامنی در چنگ داشت در گل روی نگاهم رنگ داشت بس که می شد التماس دل قبول از تمنای شهادت ننگ داشت در خیالم شکر بود و شکوه بود نغمه ام یارب کدام آهنگ داشت عشق کی با جان من دشمن...
کوی عشق است این که مرغ سدره این جا پر گذاشت خوشدلی آمد که تاج غم ربا بر سر گذاشت عقل دل را در ره عشق رهبر شد ولی تیز بینی کرد و در اول قدم رهبر گذاشت آمد از شهر ازل با عالمی هوش و ...
گذشت و بر من عاجز ببین چه حال گذشت که شاهباز به کبک شکسته بال گذشت ز غمگساریم ای دوستان بیاسایید که دردها ز فسون کارها ز حال گذشت ملال عالمیان دم به دم دگرگون است منم که مدت عمرم ب...
موج زن در دل خیال آن لب میگون گذشت آب حیوان بین که از دریای آتش چون گذشت تا دلی آوردم و این فتنه ها بر داشتم از گرانباری چه ها بر خاطر گردون گذشت با من گریان چه داری رو که تا نزدیک...
دوش دل ناگشته سیر از وصل او بیهوش گشت لیک شادم کز فغان در محفلش خاموش گشت مرده ام زین غم که ناگه نیش ها در وی خلد دوش چون دل با خیال دوست هم آغوش گشت آن که دوش و دست او سجاده و تسب...
نازنده جهان از تو به آلایش آفت ای آفت آسایش و آسایش آفت تا دیده فلک شیوه ی آفت گری تو یک لحظه نپایید ز فرمایش آفت باید همه آفت شد اگر امت عشقی راضی نشود عشق یه آلایش آفت چندان که د...
گر دل عنان فرصت از آغاز می گرفت کام ابد ز طالع ناساز می گرفت گر سایه ی همای سعادت نمی گذاشت کبک دری ز چنگل شهباز می گرفت گر در کمین وسوسه هشیاری کس است جاسوس طبع خانه برانداز می گر...
شبم به خفتن و روزم به ژاژ خایی رفت غرض که مدت عمرم به بینوایی رفت ز ناز راندی و دانم ولی نیابم باز که این معامله با طبع روستایی رفت هزار رخنه به دام و مرا ز ساده دلی تمام عمر به ان...
ای دل طمع مدار که بی غم گذارمت وین هم قبول کن که به جان دوست دارمت تاراج عافیت نبود کار دوستان وبن هم ز دوستی است که دشمن شمارمت صد ره شکسته ای دلم از جور هیچ گاه نگشوده ای نقاب که...
گلچین عشق شو به خرد واگذار بحث تا باغ ذوق را نکند خار زار بحث انصاف ذوق را طرف بحث خویش دار از خلوت ضمیر به مجلس میار بحث زان قال را ز انجمن حال رانده اند کز روی خاموشی نشود شرمسار...
چراغ عشق به گلخن شود دلیل مرا شبی به گلخن خود می برد خلیل مرا ز باغ وصل ثمر خواهم آن قدر که دهند کجا نظر به کثیر است و یا قلیل مرا رو ای مگس به مگس ران مساز محتاجم که منفعل نکند با...
منصور و اناالحق زدن و دار و دگر هیچ ماییم و لبالب شدن از یار و دگر هیچ گر ره به مراسم کده ی عشق بیابی الماس بنه بر دل افگار و دگر هیچ بر لوح مزارم بنویسید پس از مرگ کای وای ز محروم...
نزدیک لب رسانده شکستیم جام صلح دشمن غیور بود نبردیم نام صلح ناکرده صلح چشم نمودی و این سزاست آن را که اعتماد کند بر دوام صلح دیری است که از زیارت ما بهره مند نیست بت خانه ی عداوت و...
چنان غم تو به آزار جان ما گستاخ که با رخ تو کند خوی آشنا گستاخ قبای ناز چو پوشی بعد ازین یاد آر که می گشاد کسی بند این قبا گستاخ نهال قد تو را رشک شاخ گل گفتم به شاخ گل نوزد بعد از...
در ازل رفتم به سیر کعبه و یاری نبود آمدم در دیر راهب بود و بیکاری نبود کفر و دین و کعبه و دیر از ازل بودند لیک صلح و جنگی بر سر تسبیح و زناری نبود در سبک روحی مثل بودند طاعت پیشه گ...
عشق اگر مرد است مرد او تاب دیدار آورد ورنه چون موسی بسی آورد بسیار آورد تا فریبد ابلهان را در متاع روی دوست آسمان پیش از تو یوسف را به بازار آورد بس که زخم غمزه خوردم زمین مشهدم خر...
ذوق در خاک تپیدن اگر از دل برود تا ابد کشته ی زار از پی قاتل برود به وداعی که مرا می بری -ای دل- بگذار که بمیرم من و جان از پی محمل برود بحر عشق است و به هر گام هزاران گرداب این نه...
خوش آن محفل که از می گر سرایم رو بسوزاند به هر جانب که غلتم داغ در پهلو بسوزاند میا در باغ ما رضوان که نخل آرای این گلشن به هر جانب که رو آرد نسیمش رو بسوزاند لبم گر با ترنم آشنا گ...
نرنجم گر به بالینم مسیحا دیر می آید که می داند بر بیمار از جان سیر می آید هوس هم جوش عشق آمد وه چه ظلم است این که روباه مزور هم عنان شیر می آید شهنشاهی به ملک دلبری در ترکتاز آمد ز...
بنده دل شوم که او خون فراغ می خورد خدمت درد می کند نعمت داغ می خورد طوبی و خلد عافیت می نخرم به مشت خس زان که تذرو این چمن طمعه زاغ می خورد از چمنی نمی برد نعمت برگزیده را آن که وظ...
حرم پویان دری را می پرستند فقیهان دفتری را می پرستند گروهی زشت خویند اهل دانش که زیب و زیوری را می پرستند از آن دعوی به شیخ و برهمن ماند که هر یک داوری را می پرستند برافکن پرده تا ...
شب تا سحر کنم عجز تا بوسم آستان را آخر سپارشی کن بی درد پاسبان را کین را به مهر مفروش ای عشق دوست دشمن زین بهترک فرا گیر یاران خرده دان را تا کی فروشم آخر بی سود گوهر مهر هر چند گف...
چون عشق بت ز کعبه به دیرم حواله کرد تسبیح شکر گو شد و ناقوس ناله کرد بر آستان دیر نهادیم روی گرم هر ذره صد معامله با روی لاله کرد آب حیات چون طلبد کس که بخت ما این زهر هم به خون جگ...