غزل شمارهٔ ۱۷۱
مرا دردی است که از داروی راحت بیش می گردد فلک بیهوده بر گرد دکان خویش می گردد ببین کز نشتر مژگان او بختم چه پیش آرد که موی بستر سنجاب نیش می گردد به نوعی دیده ام از گریه بسیار نازک...

مولانا محمد بن خواجه زینالدین علی بن جمالالدین شیرازی ملقب به جمالالدین و متخلص به عرفی از مشاهیر و شعرای شیراز در قرن دهم هجری است. وی درسال ۹۶۳ هجری قمری متولد شد. در زادگاهش به تحصیل علم و دانش پرداخته و به قدر توان در موسیقی و خط نسخ مهارت بدست آورد. از جوانی به سرودن شعر تمایل داشت، دیری نپایید که در شیراز شهرت یافت و به محافل ادبی آن شهر راه پیدا کرد. در اوان جوانی از راه دریا به هندوستان مهاجرت کرد و با فیضی دکنی برخورد کرد و مصاحبت وی را اختیار نمود و سپس توسط وی با حکیم مسیحالدین ابوالفتح گیلانی آشنا شد و در قصیدهای مدح او را گفت. ابوالفتح گیلانی نیز او را به عبدالرحیم خانخانان، سهپسالار ادبپرور جلالالدین اکبرشاه، معرفی کرد و از آنجا در سلک مداحان ویژهٔ اکبرشاه در لاهور درآمد. عرفی همچنان در لاهور به سر برد تا درسال ۹۹۹ هجری قمری در سن سی و شش سالگی درگذشت. پس از چندی پیکرش را به نجف منتقل کردند. شهرت او در قصیدهسازی و از سخنسرایان بنام سبک هندی است. عرفی در قالبهای دیگر شعر نیز طبعآزمایی کرده اما مهارت او در قصیده دیگر سرودههای وی را تحتالشعاع قرار داده است. «کلیات» اشعار عرفی مشتمل بر چهارده هزار بیت شامل قصیده و رباعی و مثنوی و قطعه است. جمالالدین دو مثنوی به نامهای «مجمع الابکار» و «فرهاد و شیرین» و رسالهای به نثر دربارهٔ تصوف به نام «نفسیه» نیز نگاشته است. آثار عرفی شیرازی در گنجور به همت دوست گرامی «رسته» تایپ شده و در دسترس قرار گرفته است.
مرا دردی است که از داروی راحت بیش می گردد فلک بیهوده بر گرد دکان خویش می گردد ببین کز نشتر مژگان او بختم چه پیش آرد که موی بستر سنجاب نیش می گردد به نوعی دیده ام از گریه بسیار نازک...
خم بجوش آمد بگو چون توبه اکنون بشکند توبه ای کز بی شرابی کرده ام چون بشکند در چمن هرگز نکرد آن سرو قامت جلوه ای کز خجالت باغبان صد نحل موزون بشکند بر دهانش زن گر آرد نام همت بر زبا...
درد کیشان همه ناموس کش کیش همند غمگسار هم و ناسور کن نیش همند صبح تا شام گدای هم و شب تا به سحر شکر دریوزه گذار دل ریش همند زان به صورت بشتابند و به آمیزش هم که به خلوتگه معنی همه ...
نخورم زخم در آن کوچه که مرهم باشد نشوم کشته در آن شهر که ماتم باشد خجل آن کشته که چون تیغ کشد غمزه دوست احتیاجش به دم عیسی مریم باشد گفت و گوهای حکیمانه نیالاید عشق واگذارید که این...
تشنه ام رطل گران خواهم گزید آتش آتش نشان خواهم گزید جنت ار عرض متاع خود دهد انتعاش ابلهان خواهم گزید گر به خون خوردن دهندم اختیار خون گنج شایگان خواهم گزید نفس اگر یوسف شود نیکو بو...
هجران شب تار ما ندارد غم عقده کار ما ندارد تا جان به هوای گل فشانیم گل میل کنار ما ندارد گر عزم سفر کند خوشش باد جان طاقت بار ما ندارد فردوس شراب دارد اما پیمانه گسار ما ندارد ساقی...
کو فنا تا زخم ها شمشیر بر مرهم نهند بی خودی و هوشمندی سر به پای هم نهند عمر فرصت کوته است و دست یغمایی دراز تنگ چشمان را بگو تا برگ عشرت کم نهند گر فشانم درد دردی بر دل آسودگان تهم...
در چمن حوروشان انجمنی ساخته اند چشم بد دور که بهشتی چمنی ساخته اند ننشیند دل این طایفه در قصر بهشت که به معموره ی دل ها وطنی ساخته اند چون بسنجید به فرهاد مرا یا مجنون که به بازیچه...
دل ما را به فسون جادوی بابل نبرد هر که از بهر وفا جان ندهد دل نبرد کی کسی رنگ وفا می طلبد ور نه به حشر دست ما آب رخ دامن قاتل نبرد بیخودی راه نماید به تو مجنون تو را هرگز از بانگ ج...
نی مهر دوست دارم نی کین دشمنان را یک طور دوست دارم بی مهر و مهربان را غم می کشد عنانم من هم شتاب دارم از هم دعا بگویند یاران شادمان را مستانه گر بتازم عیبم مکن که شوقش گرمی دهد به ...
ما کسی را نشناسیم که غم نشناسد هست بیگانه مرا آن که الم نشناسد من و آن غمزه که چون تیغ برآرد ز میان طایر بتکده و مرغ حرم نشناسد شرم باد از صنمی برهمنی را که اگر در حرم دیده گشاید ب...
مجنون تو هر دم روش تازه نسازد بد نامیت آرایش آوازه نسازد احزای مروت همه جمع آمده امید کش ناز تو بی بهره ز شیرازه نسازد نازم به صفای مه کنعان که زلیخا گر غیرت حور است که بی غازه نسا...
دلبران نی دل به ناز و عشق غافل می برند می کشند از عاقلان صد رنج تا دل می برند کشتگان غمزه معشوق در روز جزا جمله غیرت بر قبول کار قاتل می برند نگسلی از کاروان کعبه ای دل کز شتاب می ...
گر در عشق زنی تاب ملامت باید دل آماده آشوب قیامت باید در قبول نظر عشق هزاران شرط است اول از عافیت رفته ندامت باید تا به کی شاهد معنی بکشد بند نقاب عمر ها بر در اندیشه اقامت باید حس...
عصمت از لعل لبت گرد هوس می گردد فتنه مفروش که سیمرغ مگس می گردد در بهاران همه کس همدم مرغ چمن اند دل من هم نفس مرغ قفس می گردد ناله ای می کشم از درد تو گاهی لیکن تا به لب می رسد از...
اگر چه راه به عیب تو کس عیان نبرد گمان مبر که به عیب تو کس گمان نبرد ز مکر نفس حذرکن که هیچ کس حرفی نیاورد که دو صد گوهر از میان نبرد ترحمی که به بستر فتاده چشمه خور چنانکه برگ گلش...
تا بوی نعیم ستم از خوان تو یابند جان های شهیدان همه مهمان تو یابند مهمان تو جمعی و مرا غم که مبادا سوز دل ریشم ز نمکدان تو یابند سازند به محشر هدف تیر ملامت آن دست که کوتاه ز دامان...
این صفا حسن و محبت ز هم اندوخته اند این دو شمع اند که از یکدگر افروخته اند عشوه و ناز و تغافل که تراود از تو شیوه ها را همه گویی ز هم آموخته اند ما فرو رفته به بحر غم بی پایانیم جا...
فتادگان سر خود را به خاک پا بخشند به جان خرند شهادت که خون بها بخشند خدا گواست که گرجرم ما همین عشق است گناه گبر و مسلمان به جرم ما بخشند مریض عشق به زنجیر بند نتوان کرد در آن دیار...
عزت گیتی اگر صحبت یوسف باشد نپذیری مگرت میل تاسف باشد حسدت بر سر امروز به آن می ماند که یکی ز اهل نظر دشمن یوسف باشد عالم شهره به علم آفت دین شد چه بلاست غلط اندیش که طبعش به تصرف ...
تا به کی معبچه ی می نوش و بیارا ایمان را تا به کی پیش بری لعمه ی شادروان را این مزاری است که صد چون تو در و مدفون است که تو امروز بر و طرح کنی ایوان را جمله در کشتی نوح اند حریفان ...
خوبان که به هم گرمی بازار فروشند با هم بنشینند و خریدار فروشند ما نامه و قاصد نشناسیم و نبینیم ارباب نظر دیده به دیدار فروشند حیران شده گان تو به خورشید قیامت آسودگی سایه دیوار فرو...
دلی چو مشعل حسن تو فرد می خیزد که چون فغان من از درد می خیزد نه مرد باده عشقی وکر نه در طلبت فغان ز جوش خم لاجورد می خیزد مبین به عجز زلیخا مصاف عشق است این که گرد فتنه ز بنیاد مرد...
هنوز خسته دلم راه عدم می زد که با گلوی خراشیده بانگ غم می زد قضا هنوز نیفکنده بود طرح کنشت که کوس بی ادبی بر در صنم می زد هنوز حسن نگاری ندیده بود صلاح که ترک غمزه به دل ناوک ستم م...