غزل شمارهٔ ۲۳۶
با محبت گهر عجز و نیاز افشاند حسن مغرور برد دامن ناز افشاند گرد غم کور کند دیده جانم هر گاه دامن عشوه امیدگداز افشاند مفشانید به دامان دلم گرد مراد که بر او طعنه زند همت و ناز افشا...

مولانا محمد بن خواجه زینالدین علی بن جمالالدین شیرازی ملقب به جمالالدین و متخلص به عرفی از مشاهیر و شعرای شیراز در قرن دهم هجری است. وی درسال ۹۶۳ هجری قمری متولد شد. در زادگاهش به تحصیل علم و دانش پرداخته و به قدر توان در موسیقی و خط نسخ مهارت بدست آورد. از جوانی به سرودن شعر تمایل داشت، دیری نپایید که در شیراز شهرت یافت و به محافل ادبی آن شهر راه پیدا کرد. در اوان جوانی از راه دریا به هندوستان مهاجرت کرد و با فیضی دکنی برخورد کرد و مصاحبت وی را اختیار نمود و سپس توسط وی با حکیم مسیحالدین ابوالفتح گیلانی آشنا شد و در قصیدهای مدح او را گفت. ابوالفتح گیلانی نیز او را به عبدالرحیم خانخانان، سهپسالار ادبپرور جلالالدین اکبرشاه، معرفی کرد و از آنجا در سلک مداحان ویژهٔ اکبرشاه در لاهور درآمد. عرفی همچنان در لاهور به سر برد تا درسال ۹۹۹ هجری قمری در سن سی و شش سالگی درگذشت. پس از چندی پیکرش را به نجف منتقل کردند. شهرت او در قصیدهسازی و از سخنسرایان بنام سبک هندی است. عرفی در قالبهای دیگر شعر نیز طبعآزمایی کرده اما مهارت او در قصیده دیگر سرودههای وی را تحتالشعاع قرار داده است. «کلیات» اشعار عرفی مشتمل بر چهارده هزار بیت شامل قصیده و رباعی و مثنوی و قطعه است. جمالالدین دو مثنوی به نامهای «مجمع الابکار» و «فرهاد و شیرین» و رسالهای به نثر دربارهٔ تصوف به نام «نفسیه» نیز نگاشته است. آثار عرفی شیرازی در گنجور به همت دوست گرامی «رسته» تایپ شده و در دسترس قرار گرفته است.
با محبت گهر عجز و نیاز افشاند حسن مغرور برد دامن ناز افشاند گرد غم کور کند دیده جانم هر گاه دامن عشوه امیدگداز افشاند مفشانید به دامان دلم گرد مراد که بر او طعنه زند همت و ناز افشا...
برهمن کی ره اسلام از بیم و ستم گیرد بهل تا سوی دیر آید اجازت از صنم گیرد طواف کعبه کردم با دل پر آتش و ترسم که ناگه شعله در بال مرغان حرم گیرد اگر آزاد گردد دل ز سوز آتش دوزخ ز صد ...
گر دل اهل حقیقت در راز افشاند زاهد از دامن دل گرد مجاز افشاند همت این است که با این همه امید دلم آستین بر اثر عجز ونیاز افشاند عرق شبنم خلد است هر آن قطره خوی که سمند تو نگاه تک و ...
آن چنان زآتش بیداد مرا می سوزد که ستم می گزد انگشت و بلا می سوزد آن چنان آتش رنجوری و بیماری من شعله زن گشت که امید شفا می سوزد نا امیدی ز توام کرد به محراب نماز که ز تاثیر دم گرم ...
تحفه مرهم نگیرد سینه افکار ما سایه گل برنتابد گوشه دستار ما باعثی دارد رواج سبحه کو تزویر کو تا ببندد صد گره بر رشته زنار ما ما لب آلوده بهر توبه بگشاییم لیک بانگ عصیان می زند ناقو...
آنم که تلخی ام ز غم افزون نوشته اند راز دلم به سینه مجنون نوشته اند چون گم شود جنون که مسیحا دمان حسن حرز کرشمه بر لب افسون نوشته اند نرخ خرابی دو جهان می کند از آن تاریخ های ناز ت...
چون سنگ وفا به دست گیرد بس شیشه دل شکست گیرد بد مست شدم مگو که واعظ آهنگ ترانه پست گیرد از محتسب آمد این که در خلد مستم ز می الست گیرد ما را چه زیان که بهر خود شیخ آن نامه که نیست ...
آن را که مراد حال باشد کی رغبت قیل و قال باشد آن جرعه که درد شکوه دارد در ساغر من زلال باشد از شغل غمی که گفتنی نیست گویم به تو گر محال باشد هر نفس که در بهشت بینم در کارگه خیال با...
نگرفتم از تو جامی سرم این خمار دارد به ره تو دیر مردم دلم این غبار دارد به بهانه ترحم نکشی مرا وگرنه سر خون گرفته من به بدن چه کار دارد دل تنگ عیش مارا که شمارد از صبوران که هزار ز...
از دیده ام کدام نفس خون نمی رود سیل هزار زهر به جیحون نمی رود غیرت برم به شادی عالم که هییچ گاه از خلوت وصال تو بیرون نمی رود تمکین عشق بین که به این جذبه طلب صد گام رفت محمل و مجن...
مرا چو شب هجر اضطراب بگدازد قرار در دل و در دیده خواب بگدازد برای شربت بیمار عشق او رضوان گل بهشت به عزم گلاب بگدازد عطای او به گنه جلوه ها کند فردا که رستگار ز ننگ ثواب بگدازد دمی...
هر چه بگزیدم از آن کیش برهمن به بود هر که دیدم به در بتکده از من به بود ناله بلبلم آشفته به گلزار کشید ور نه از طرف چمن گوشه گلخن به بود بزم داود بهشتم در یعقوب زدم کز نوای شکرین ت...
هم نوای بلبل و هم صوت زاغم می گزد خا ر چشمم می خراشد گل دماغم می گزد من بگویم نشیأء پروانه با من نیست لیک این قدر دانم که تاثیر چراغم می گزد من که دل دانسته در کوی تو گم کردم چرا م...
مقیم کعبه که عیب شرابخانه کند به این بهانه حدیث می مغانه کند دلم چکونه نتازد به صیدگاه کسی که شوق ناوک او کار تازیانه کند ستم فروش درآ در زمانه باک مدار که خوش معاملگی بیشتر زمانه ...
نسیم صبح چو برگ سمن فروریزد جگر ز ناله مرغ چمن فروریزد فلک نظر به که دارد که نیش غمزه او هزاز ناوک جادوفکن فروریزد اجل به صیدگه ناز او شود پامال ز بس بر سر هم جان وتن فروریزد نهفته...
فارغیم ای عاملان حشر ز احسان شما کشت و کار ما نمی گنجد به میزان شما رندی ام ای میر دیوان جزا ثابت بود من صبوحی کرده می آیم به دیوان شما نیست غم ز آلودگی ای سالکان راه عشق دست کوثر ...
آن کو چو من از عشق پریشان ننشیند بر مسند توفیق شهیدان ننشیند ای خضر شکستی به سرایت برسد خیز کاین تشنگی از چشمه حیوان ننشیند با آن که مغان را همگی مایه شیداست در دیر مگس بر لب مهمان...
کسی می طربم در ایاغ می ریزد که زهر غم به گلوی فراغ می ریزد کسی عنان دلم می کشد به سوی مراد که خار فتنه به راه سراغ می ریزد کسی که نعمت مقصود بر درش دیدم که استخوان هما پیش زاغ می ر...
ز روی آتش سوزان اگر خاشاک می روید شهیدان محبت را گیاه از خاک می روید ز چاک سینه ام صد شعله می خیزد همین باشد گیاهی کز زمین سینه های چاک می روید کجا گردد نهان خونریزی چابک سوار من ک...
غم تو نیست به عیش جهان که پردازد هوای تیغ تو در سر به جان که پردازد چنین که غمزه به یک تیغ می کشد همه را به کاوکاو دل خون چکان که پردازد اگر لب تو نه در دل نمک نشان آمد به تازه کرد...
دم مردن ز شوق آن که یار دلنواز آید رود صد بار جانم با نفس بیرون و باز آید نهان هر نامنه عجزی که بنویسم به لطف او روان ناگشته محرم صد جوابش پیش باز آید زند بر کربلا صد طعنه فردا عرص...
گر به خواب اجلم دیده جان گرم نشد حال دل چیست که امشب به فغان گرم نشد ناوکی زد به دلم لیک چنان زآتش دل تیز بگذشت که پیکانش از آن گرم نشد عرض کردند به ما روز ازل بود و نبود جز به دل ...
نغمه ای کز ره تاثیر به شیون نکشد به سماعش دل ماتم زده من نکشد دیت قتل من اینست که در روز جزا بزنم دست به دامانش و دامن نکشد جذبه قهر تو ای ذره ندانم تا کی از ته غمکده سینه به روزن ...
جان ز شوق لبت شکر خاید دل به دندان غم جگر خاید ظن پیری مبر که نغمه کام بخت بر آب و دیر تر خاید دل آشفته بخت من تا چند جای انگشت نیشتر خاید آن که گیرد مزاج پروانه شعله چون میوه های ...