غزل شمارهٔ ۲۸
نوش دارو نشأی علت نهد در جان ما در خمار معجز افتد عیسی از درمان ما آبروی شمع را بیهوده نتوان ریختن صد شب یلداست در هر گوشه زندان ما ما خجل اما سخن در صنعت مشاطه است گر نمود کفر دار...

مولانا محمد بن خواجه زینالدین علی بن جمالالدین شیرازی ملقب به جمالالدین و متخلص به عرفی از مشاهیر و شعرای شیراز در قرن دهم هجری است. وی درسال ۹۶۳ هجری قمری متولد شد. در زادگاهش به تحصیل علم و دانش پرداخته و به قدر توان در موسیقی و خط نسخ مهارت بدست آورد. از جوانی به سرودن شعر تمایل داشت، دیری نپایید که در شیراز شهرت یافت و به محافل ادبی آن شهر راه پیدا کرد. در اوان جوانی از راه دریا به هندوستان مهاجرت کرد و با فیضی دکنی برخورد کرد و مصاحبت وی را اختیار نمود و سپس توسط وی با حکیم مسیحالدین ابوالفتح گیلانی آشنا شد و در قصیدهای مدح او را گفت. ابوالفتح گیلانی نیز او را به عبدالرحیم خانخانان، سهپسالار ادبپرور جلالالدین اکبرشاه، معرفی کرد و از آنجا در سلک مداحان ویژهٔ اکبرشاه در لاهور درآمد. عرفی همچنان در لاهور به سر برد تا درسال ۹۹۹ هجری قمری در سن سی و شش سالگی درگذشت. پس از چندی پیکرش را به نجف منتقل کردند. شهرت او در قصیدهسازی و از سخنسرایان بنام سبک هندی است. عرفی در قالبهای دیگر شعر نیز طبعآزمایی کرده اما مهارت او در قصیده دیگر سرودههای وی را تحتالشعاع قرار داده است. «کلیات» اشعار عرفی مشتمل بر چهارده هزار بیت شامل قصیده و رباعی و مثنوی و قطعه است. جمالالدین دو مثنوی به نامهای «مجمع الابکار» و «فرهاد و شیرین» و رسالهای به نثر دربارهٔ تصوف به نام «نفسیه» نیز نگاشته است. آثار عرفی شیرازی در گنجور به همت دوست گرامی «رسته» تایپ شده و در دسترس قرار گرفته است.
نوش دارو نشأی علت نهد در جان ما در خمار معجز افتد عیسی از درمان ما آبروی شمع را بیهوده نتوان ریختن صد شب یلداست در هر گوشه زندان ما ما خجل اما سخن در صنعت مشاطه است گر نمود کفر دار...
تشته لب رفتم به جنت چشمه کوثر نبود شعله جو رفتم به دوزخ مشت خاکستر نبود از بهشت افسانه ها می رفتکانجا دوش دل رفت و دید آن ها که واعظ می سرود اکثر نبود هرگز از بهر پریدن مرغ جان کوش...
بنازم شیشه می را که خوش مستانه می گرید سری خم کرده و در دامن پیمانه می گرید کسی کش کام دل شدآشنای لذت ماتم چنان گر نوحه سازی گرید از افسانه می گرید دل خود را به آن خوش می کند حسرت ...
به لحد چگونه زین غم دلم آرمیده باشد که لبی چنان به مرگم چو تویی گزیده باشد اثر از نمک چو یابد دلم از شراب دایم که ز جام قطره می ز لبش چکیده باشد چو رود ملول گردم ز برم کناره سوزد ک...
عشق کو کز دل و دین نام و نشان گم باشد اهل دل باشم و ایمان ز میان گم باشد ای خوش آن حسرت دیدار که گردد ز دلم صد حکایت به دهان جمع و زبان گم باشد ای خوش آن بیخودی و ذوق که بر خوان وص...
ز صوت بلبل اندر بوستان فرزانه می گرید جنون مست از نوای جغد در ویرانه می گرید در این ماتم سرا با مصلحت دانی مصاحب شو که در بازار می خندد و هم در خانه می گرید شراب های های گریه ام سا...
فلک سای و غم صهباکسی هشیار کی ماند فنا گلچین و ما گل عنچیه هم پر بار کی ماند مگو صافی به از خلوت نداند باغ و بستان را درش گر باز باشد روی تو دیوار کی ماند منم دایم صلاح اندیش کاراف...
گفتگو عین صداع است ار چه سر گوشی بود بعد حیرت مایه آرام خاموشی بود باده حکمت کشیدم نشیه غفلت فزود در مزاج من خودی داروی بیهوشی بود ماند اندر چون مسیحا بوددر اعجاز دم هر که او با آف...
بیار باده که جانم دمی ز ناله بر آید هزار زمزمه از دل به یک پیاله بر آید بشوی نامه دانش بجو رساله مستی بود که فال مراد تو زین رساله بر آید بنوش جامی و آسوده شو ز وسوسه غم چه غم خوری...
کسی به دور محبت خمار خم نکشد که در کشد قدح زهر درد هم نکشد تو را عبادت و مارا محبت ای زاهد بهل که کار به نادانی قلم نکشد بسوز برهمنا سبحه دیده ناقوس که ننگ نسبت ما دیر چون حرم نکشد...
بهشت خاص شما زاهدان نماز کنید درون روید به فردوس و در فراز کنید فساد صحبت ناجنس در مقام خود است پس از مصاحب ناجنس احتراز کنید ز زیر جلوه هستی نیاز می بارد به جلوه گاه عدم در شویم ب...
نداد نور شراری چراغ هستی ما گلی نچید ز شاخ دراز دستی ما عنایت صمدی رد کفر ما نکند اگر کمال به دیر و صنم پرستی ما سر فتادگی تا به عرش می ساید کلاه فخر بلندی ربود پستی ما ز نیم مستی ...
به رغم توبه من چون لبت پیاله بنوشد به روی گرم تو ساقی که خون توبه نجوشد بهای گوهر یوسف کسی خود او نشناسد همان به است که او را کسی به او نفروشد کسی به بندگی آرد که در شمایل طاعت در ...
دلم ز گوشه گلخن به طوف باغ آمد مگر خزان شده وقت نوای زاغ آمد به بلبلان چمن بعد از این که گوش کند که عندلیب قفس دیده ای به باغ آمد دلیل خانه سیاهی آفتاب این بس که آفتاب در این خانه ...
مگر لب تو قرین شراب می گردد که آب در دهن آفتاب می گردد چگونه حرف غم آرم به این حیا بر لب که شعله می زند آنجا و آب می کردد چنان ز روی تو دیدم گل مراد امشب که زهر گریه به چشمم گلاب م...
برهمن کیشم که صدقم طعنه بر اصحاب زد طاق آتشخانه ام صد خنده بر محراب زد مرحبا ای عشق گلبانگی که بی آشوب تو عافیت خوش تکیه ها بر بالش سنجاب زد موج توفان سایه هر گه بر سر کشتی فکند من...
از پی صید دگر تا بجهاندی سمند ذوق رهایی نیافت آهوی سر درکمند در ره عشق ای بلا مهلت گامی بس است جان سلامت روی باد فدای گزند رو که ستم می کند بر من آرام دوست دل که فراغش مباد سینه که...
دوش از پیش نظر چون غمش از دل برود چه کنم آه که یک دم ز مقابل برود تا ابد ناوک کاری خورم و جان ندهم دشمنی گر نکند بخت که قاتل برود چون رود غمزه او تیغ زنان از دنبال نیم بسمل عجبی نی...
گر محبت حمله بر ناموس کفار آورد برهمن را سبحه در گردن به بازار آورد درمیان گریه مستانه غرقم شحنه کو تا شراب آلوده هستم بر سر دار آورد گر خجل باشد ز ایمان لذت کفرش حرام عابدی کش زلف...
دوش دل آرایش بزمش تمنا کرده بود دیده امید را مست تماشا کرده بود جان ز شرم ناکسی داخل نمی شد در بدن در حریم سینه کز اول غمت جا کرده بود وصل لیلی مطلب مجنون نبود او را مدام لذت آوارگ...
ای گریه ریزشی که بلا کم نمی شود سیلی که کرد جور و جفا کم نمی شود صحت در آرزوی دلم ماند و همچنان از لطف او امید دوا کم نمی شود نازم به حسن و عشق که از جام اتحاد مستند و درمیانه حیا ...
کدام لحظه دلم گرد غم نمی گردد هلاک درد و فدای الم نمی گردد گدام زهر بلا در سفال می ریزم که آب در دهن جام جم نمی گردد فغان که از خرد و عشق کرده ایم قبول دو کارخانه که همراه هم نمی گ...
به دیر آی از حرم صوفی که می برقع گشود اینجا از آنجا آن که می جویی به می خواران نمود اینجا به جان رنگی که اینجا در دل اسلامیان بینی مغان را نیز بود اما صفای می زدود اینجا محبت شمع ب...
گفت وگوی غم یعقوب بود پیشه ما بوی پیراهن یوسف دهد اندیشه ما اندر آن بیشه که با شیر دمم آفت نیست روبه از بی جگری رم کند از بیشه ما کوهکن صنعت ما داشت ولی فرق بسی است قوت بازوی دل می...