غزل شمارهٔ ۳۰۰
دودی ز دل برآمد و خون جوش می زند خون می چکد ز عقل و جنون جوش می زند ای سامری زیاده کن افسون و دم که باز دردم به رغم سحر و فسون جوش می زند پژمرده گشته بود کهن داغ های دل در لاله زار...

مولانا محمد بن خواجه زینالدین علی بن جمالالدین شیرازی ملقب به جمالالدین و متخلص به عرفی از مشاهیر و شعرای شیراز در قرن دهم هجری است. وی درسال ۹۶۳ هجری قمری متولد شد. در زادگاهش به تحصیل علم و دانش پرداخته و به قدر توان در موسیقی و خط نسخ مهارت بدست آورد. از جوانی به سرودن شعر تمایل داشت، دیری نپایید که در شیراز شهرت یافت و به محافل ادبی آن شهر راه پیدا کرد. در اوان جوانی از راه دریا به هندوستان مهاجرت کرد و با فیضی دکنی برخورد کرد و مصاحبت وی را اختیار نمود و سپس توسط وی با حکیم مسیحالدین ابوالفتح گیلانی آشنا شد و در قصیدهای مدح او را گفت. ابوالفتح گیلانی نیز او را به عبدالرحیم خانخانان، سهپسالار ادبپرور جلالالدین اکبرشاه، معرفی کرد و از آنجا در سلک مداحان ویژهٔ اکبرشاه در لاهور درآمد. عرفی همچنان در لاهور به سر برد تا درسال ۹۹۹ هجری قمری در سن سی و شش سالگی درگذشت. پس از چندی پیکرش را به نجف منتقل کردند. شهرت او در قصیدهسازی و از سخنسرایان بنام سبک هندی است. عرفی در قالبهای دیگر شعر نیز طبعآزمایی کرده اما مهارت او در قصیده دیگر سرودههای وی را تحتالشعاع قرار داده است. «کلیات» اشعار عرفی مشتمل بر چهارده هزار بیت شامل قصیده و رباعی و مثنوی و قطعه است. جمالالدین دو مثنوی به نامهای «مجمع الابکار» و «فرهاد و شیرین» و رسالهای به نثر دربارهٔ تصوف به نام «نفسیه» نیز نگاشته است. آثار عرفی شیرازی در گنجور به همت دوست گرامی «رسته» تایپ شده و در دسترس قرار گرفته است.
دودی ز دل برآمد و خون جوش می زند خون می چکد ز عقل و جنون جوش می زند ای سامری زیاده کن افسون و دم که باز دردم به رغم سحر و فسون جوش می زند پژمرده گشته بود کهن داغ های دل در لاله زار...
بسی در کوفتم تا یک خبر از می فروش آمد عجب کز آبروی سرو من یک دل به جوش آمد به میدان شهادت می برند اینک به صد ذوقم بشارت ها که از خاک شهیدانم به گوش آمد ازین عهد شباب تیزرو آسایشی ب...
دل مراد به گرد حصول می گردد دعا به کعبه حسن قبول می گردد مگر به مرحله بی نشانی افتادم که ره ز بادیه بر عرض و طول می گردد ندا ز عرش محبت به گمرهان این است که در مزار شیهدان قبول می ...
دل بشد فرزانه و عقل از فسون دلگیر شد ملک شوقم را فریبت از پی تعمیر شد نسبت دل با خودم دیدم بسی کم مایه بود بر جنون افزودمش تا قابل زنجیر شد یافتم تعبیر رنگی چون به بالینم نشست گرچه...
اگر ز کاوش مژگان او دلم خون شد خوشم که بهر من اسباب گریه افزون شد دم هلاک به روی تو بس که حیران بود دلم نیافت که کی ز سینه جان بیرون شد کدام قطره خوی لیلی از جبین افشاند که گاه گری...
ترسم از اهل ورع شوق شرابم بکشند به بهشتم بفریبند و به خوابم بکشند در دم نزع اگر توبه ز می خواهم کرد بهتر آن است که رندان به شرابم بکشند من که بیزار نخواهم شدن از موی سفید جای آن اس...
باز شاهین امیدم اوج پروازی کند لیک شوقم در هوای وصل شهبازی کند تا نشانی هست در راه از سم گلگون فیض بانگ بر شبدیز جان زن که سبکبازی کند با هوسناکان نفاق آمیز دارم صحبتی عندلیب قدس ب...
چو مرغ سدره که در آشیان بیاساید به چین زلف تو جان بیاساید برانم از در یار ای ادب که یک چندی ز ننگ بوسه ام آن آستان بیاساید ز رشک حوصله ام آسمان بود دلگیر کرشمه ای که دل آسمان بیاسا...
آواره دلی کو روش خیر نداند پر آبله پایی که ره سیر نداند عاشق هم از اسلام خراب است هم از کفر پروانه چراغ حرم و دیر نداند زنهار مکاوید دلم کاین مغ سرمست آیین شر و قاعده خیر نداند جز ...
به حکم عشق چو بر اهل صدق ره گیرند گناهکار ببخشند و بی گنه گیرند مجو به محمل شاهی که در ولایت عشق گدا به تخت نشانند و پادشه گیرند چه ظلمت است که بینندگان نمی دانند که شبچراغ ستانند ...
دلم در کعبه ای رو کرد و همت جوید از دل ها که خواهد ماندش از پی کعبه ها در طی منزل ها تو افلاطون دلی اندیشه را چین در جبین مفکن در آن وادی که جز حسرت ندانی حل مشکل ها مثالی گویمت عا...
عیدی چنین که زاهد اندوه دین ندارد ناید ز دل که ما را اندوهگین ندارد مردم به عید قربان در عیش و من به حسرت کان حسرت شهادت عیدی چنین ندارد صورت نبسته فرهاد کارش وگر نه شیرین گو یک نف...
آنجا که بخت بد به تقاضا غلو کند کاری که یأس هم نکند آرزو کند بسا دانه های مهر فشاندیم و خاک شد تا ریشه در زمین که فرو کند طالب به کام می رسد ار سعی کامل است بازش مدار اگر جست و جو ...
آن طره چون علم به سر دوش می زند نازک سبک عنان به کف هوش می زند زنهار به هوش باش در این بزم آتشین تا نغمه حلقه ای به در گوش می زند من در نفس گدازی و این عشق بدگمان قفلم هنوز بر لب خ...
در ره سودای او فرزانه در خون می رود آشنا بر برگ گل بیگانه در خون می رود ساغر آسودگان غلتد چو مستان در شراب می کشان عشق را پیمانه در خون می رود بس که خون آلوده خیزد دود از شمع دلم د...
به جهان چه کار سازم که به ساختن نیرزد به کدام ملک تازم که به تاختن نیرزد ز سماع هر دو عالم چه ستانم و چه یابم که به یافتن نشاید به شناختن نیرزد نه تو مرد دلنوازی نه دل آن قدر که شا...
کسی کز فقر جوید کام درویش کی ماند دلی که ریش باید مومیای ریش کی ماند چو نشتر میخلد پای تمنا در دلم آری تمنایی که در دل بشکند نیش کی ماند کجا در دل گذارم ناله وصلش در نظر دارم کسی ک...
لب حرف شفا گفت دل سوخته تب کرد این حرف دل آشوب مرا دشمن لب کرد بلهانه به آفات قدر ساخته بودم این عقل فضول آمد و تحقیق سبب کرد غمناک پسین زین مرو از راه که ایام تاراجگر عمر تو را عی...
مست عشق تو که میدان طلب از شیر شود شیر مست است که در بیشه شمشیر شود چشم شایسته دیدار فرو می بندم بر ستم نیست اگر کار اجل دیر شود مرد میدان تو را ناز کشد نی شمشیر تا بود ناز چرا کشت...
غم چو شبخون می زند هان دوستان لشگر کنید جست و جویم گر کنید از بالش و بستر کنید هیچکس در درد دل گفتن چو من فیروز نیست حاضرم بسم الله اول گفت و گوی سر کنید درد دل بسیار دارم فرصت سوگ...
دگر دلم ز می تازه مست می گردد ر صیت مستی ام آوازه مست می گردد کلید میکده ها را به من دهید که من نه آن کنم که به اندازه مست می گردد خراش نغمه دهد می گمان مبر که دلم به شام مشعله آوا...
از بس که در معارضه دیدم مثال ها عاجز شدم ز کشمکش احتمال ها با آن که هیچ مطلب ممکن روا نشد دل خوش نمی کنیم مگر از محال ها آنجاست برگ عیش که هرسو فشانده اند پروانه های سوخته پرها و ب...
یاران به روز حادثه برق جهان شوند چون یار شد جهان همگی مهربان شوند لنگان روند در قدمم چون سبک روم چون پا به سنگ برزنم آتش عنان شوند جوشند چون مگس به لبم گاه نوشخند چون تلخی ای رسد ع...
هرکس به روز نیک مرا غمگسار شد در روز بد مرا دژم روزگار شد ساقی تویی و ساده دلی بین که شیخ شهر باور نمی کند که ملک میگسار شد بنمای رخ که چهره نمی داند از نقاب چشمی که مست گریه بی اخ...