غزل شمارهٔ ۳۶۶
چگونه سوز غم او دهم به سوز دگر که دل فروغ نیابد به دلفروز دگر شراب عشقم اگر بو کنند محشریان سؤال روز قیامت فتد به روز دگر ز امر و نهی محبت رسوم شرع مجو که إن یجوز دگر گفت لایجوز دگ...

مولانا محمد بن خواجه زینالدین علی بن جمالالدین شیرازی ملقب به جمالالدین و متخلص به عرفی از مشاهیر و شعرای شیراز در قرن دهم هجری است. وی درسال ۹۶۳ هجری قمری متولد شد. در زادگاهش به تحصیل علم و دانش پرداخته و به قدر توان در موسیقی و خط نسخ مهارت بدست آورد. از جوانی به سرودن شعر تمایل داشت، دیری نپایید که در شیراز شهرت یافت و به محافل ادبی آن شهر راه پیدا کرد. در اوان جوانی از راه دریا به هندوستان مهاجرت کرد و با فیضی دکنی برخورد کرد و مصاحبت وی را اختیار نمود و سپس توسط وی با حکیم مسیحالدین ابوالفتح گیلانی آشنا شد و در قصیدهای مدح او را گفت. ابوالفتح گیلانی نیز او را به عبدالرحیم خانخانان، سهپسالار ادبپرور جلالالدین اکبرشاه، معرفی کرد و از آنجا در سلک مداحان ویژهٔ اکبرشاه در لاهور درآمد. عرفی همچنان در لاهور به سر برد تا درسال ۹۹۹ هجری قمری در سن سی و شش سالگی درگذشت. پس از چندی پیکرش را به نجف منتقل کردند. شهرت او در قصیدهسازی و از سخنسرایان بنام سبک هندی است. عرفی در قالبهای دیگر شعر نیز طبعآزمایی کرده اما مهارت او در قصیده دیگر سرودههای وی را تحتالشعاع قرار داده است. «کلیات» اشعار عرفی مشتمل بر چهارده هزار بیت شامل قصیده و رباعی و مثنوی و قطعه است. جمالالدین دو مثنوی به نامهای «مجمع الابکار» و «فرهاد و شیرین» و رسالهای به نثر دربارهٔ تصوف به نام «نفسیه» نیز نگاشته است. آثار عرفی شیرازی در گنجور به همت دوست گرامی «رسته» تایپ شده و در دسترس قرار گرفته است.
چگونه سوز غم او دهم به سوز دگر که دل فروغ نیابد به دلفروز دگر شراب عشقم اگر بو کنند محشریان سؤال روز قیامت فتد به روز دگر ز امر و نهی محبت رسوم شرع مجو که إن یجوز دگر گفت لایجوز دگ...
جان غمگین مفروش و دل خشنود مخر نقد همت مده و عشوه مقصود مخر درد گفتار نگر گوش به افسانه ببند شعله را تیغ کن آرایش با دود مخر سینه گرم نداری مطلب صحبت عشق آتشی نیست چو در مجمره ات ع...
باد دی گو ورق لاله و شمشاد ببر هر چه در معرض باد آمده گو باد ببر عدل کسری چه کند با فلک و قدرت جم شکوه کز تو کسی نشنود از یاد ببر خسرو آوردی و بستیش در قصر بر او باز گرد ای فلک و م...
به لب آرام گیر ای جان غمگین یک دمی دیگر که شاید در حریم سینه بفریبد غمی دیگر چو گردم تنگدل شرح غمت هم با غمت گویم که در شرع محبت کفر باشد محرمی دیگر هم از غم تنگدل گشتم هم از شادی ...
صد چشمه ی زهر از لب داغ دل ما ریخت غم روغن تلخی به چراغ دل ما ریخت ساقی چو می عشق تو می کرد به ساغر هر صاف که آید به ایاغ دل ما ریخت هر گرد ملالی که برفتند ز دل ها عشقت همه بر روی ...
برو ای غم خبری از دل آواره بیار آن چه در این سفر اندوخته یکباره بیار من ز داروی اجل چاره دل یافته ام ای مسیح ار بودت بهتر ازین چاره بیار ای اجل جان ندهد اهل وفا سعی مکن یا برو رخصت...
همین معامله ما را بس است با زنار که با طبیعت ما گشته آشنا زنار تمام عمر به تسبیح کرده ام بازی کجا طبیعت طفلانه و کجا زنار من و تو بیهده کوشیم خود به این قسمت خبر دهد که که را سبحه ...
العطش ای عشق تلخ آبی به خاک ما بریز از شرابی جرعه بر جان پاک ما بریز باغ ناموسیم آب میوه ما زهر باد شبنم آسودگی از برگ تاک ما بریز از رهش ما را چه می سنجی مروت را بسنج آبروی دشنه ن...
جان رفت و سوزد از تو دل ناتوان هنوز شد خاک دیده مژه ام خون فشان هنوز ای عالم فراغ مروت که هست زان جان های زخم خورده ز پی دوان هنوز خاکم به باد رفت سراسیمه هر طرف می جوید از دلم غم ...
ای دل ز شوق آن مه نامهربان بسوز تنها به گوشه ای رو تا می توان بسوز کردی قبول منصب پروانگی دلا خود را زدی به آتش او این زمان بسوز این شعله در جگر نتوان بیش از این نهفت تا چند حفظ آه...
مده تسلی ام از صلح بیم دار هنوز که می شوم به فریبت امیدوار هنوز مباد روز قیامت به وعده گاه بیا که دل نشسته در آن جا به انتظار هنوز به دست بوس تو از ذوق جان برآمد لیک نبرده زخم از ا...
مردم و دارد جمال او دلم روشن هنوز نور می بارد ز نخل وادی ایمن هنوز بوی پیراهن دماغ پیر کنعان می گزد ور نه باد مصر دارد بوی پیراهن هنوز بس که دوش از دود دل کاشانه را پر کرده ام خاک ...
داغ داغم کرد یأس و طالب کامم هنوز دوزخی در هر بن مو دارم و خامم هنوز آبم آتش گشت و خاکم شد ز خاکستر بدل اندرین ره کس نمی داند سرانجامم هنوز صدهزاران شب ز آه آتشینم تیره روز بخت بد ...
دیده ام پژمرده و حیران گل رویم هنوز آب فرصت رفت و مشتاق لب جویم هنوز شد خزان و بلبل از قول پریشان باز ماند من همان دیوانه مرغ بی محل گویم هنوز دوش دستم راه دل گم داشت از مستی ولی آ...
حاشا که برق حسن بود عشق خانه سوز برق است حسن شعله گداز و بهانه سوز تا کی بهانه گیری و آسودگی که هست ناموس درد پرور و صدها بهانه سوز در مزرع جهان مفشان دانه امید زین دشت برگذر که زم...
نعره زد عشق دین ما بگریخت کفر نیز از کمین ما بگریخت بسکه شد ابر گریه آتشبار تخم عیش از زمین ما بگریخت در دم نزع یار غم گردیم نفس واپسین ما بگریخت باز کردیم دیده بر رخ دوست نگه شرمگ...
نگویمت بنشین در قدح شراب انداز کرشمه ای کن و یک شهر در خراب انداز زبان ناز فصیح و لب نیاز به مهر بیا و طرح سؤالات بی جواب انداز همه نتیجه سیرابی است خامی ما خدای را گذر ای بخت بر س...
بزم وصلت دیده ام آن زهر در جام است و بس می شنیدم شربت لطفی همین نام است و بس دانه می ریزد تغافل می کن و می بین نهان شیوه صیاد پی افکندن دام است و بس جلوه ناز از هزاران شیوه خوبی یک...
کونین مست و باده نابی ندیده کس سیراب دو عالم و آبی ندیده کس مردند تلخ کام جهانی و هیچ گاه در جام عشوه زهر عتابی ندیده کس مخمور نیمه مست فراوان بود فغان کز جام لطف مست و خرابی ندیده...
چون آمد جان به لب زانگونه شد محو تماشایش که تا صبح قیامت بر لب از حیرت بود جایش فلک ما بی غمان را ره دهد در جلوه گاه او رود پرهیز گویان پیش پیش قد رعنایش به چشم مردمان از ضعف تن بن...
گفتم نکنم ز کین فراموش در حشر مکن همین فراموش کو زخم کرشمه ای که از ذوق بر لب شود آفرین فراموش خون جوش نمی زند ز خاکم از کشته مکن چنین فراموش صیدی گذرد که از خرامش صیاد کند کمین فر...
امشبم کشت غمت عشرت فردای تو خوش کار خود کرد به من غم دل غم های تو خوش گر چنین غمزه کند کاوش دل ممکن نیست که شود خاطرم از شغل تماشای تو خوش فرصتم نیست که در پای تو جان افشانم بس که ...
کی دل به جهان بنگرد و ناز و نعیمش چون آتش دل برنفروزد ز نسیمنش آن غمزه که از یاد شهیدان طرب افزاست بالله که به یک ناله توان کرد رحیمش در محفل آن در ننشینم که ز حشمت از شاهی کونین ک...
به گوش صبر دلا ناله شبانه مکش سمند شوخ مزاج است تازیانه مکش نگویمت که به دل های ریش رحمی کن شکست قیمت عنبر به زلف شانه مکش چنین به آتش گل عندلیب در گلشن به هرزه مشت خسی را به آشیان...