غزل شمارهٔ ۴۰۹
به عمرها ننهم پا برون ز خانه خویش نگاهبان خودم من بر آستانه خویش به هر طریق که بگذشته بی تاسف نیست به سوز و داغ دی و عشرت شبانه خویش در آن دیار دلم کرده خو به بد مستی که محتسب کند ...

مولانا محمد بن خواجه زینالدین علی بن جمالالدین شیرازی ملقب به جمالالدین و متخلص به عرفی از مشاهیر و شعرای شیراز در قرن دهم هجری است. وی درسال ۹۶۳ هجری قمری متولد شد. در زادگاهش به تحصیل علم و دانش پرداخته و به قدر توان در موسیقی و خط نسخ مهارت بدست آورد. از جوانی به سرودن شعر تمایل داشت، دیری نپایید که در شیراز شهرت یافت و به محافل ادبی آن شهر راه پیدا کرد. در اوان جوانی از راه دریا به هندوستان مهاجرت کرد و با فیضی دکنی برخورد کرد و مصاحبت وی را اختیار نمود و سپس توسط وی با حکیم مسیحالدین ابوالفتح گیلانی آشنا شد و در قصیدهای مدح او را گفت. ابوالفتح گیلانی نیز او را به عبدالرحیم خانخانان، سهپسالار ادبپرور جلالالدین اکبرشاه، معرفی کرد و از آنجا در سلک مداحان ویژهٔ اکبرشاه در لاهور درآمد. عرفی همچنان در لاهور به سر برد تا درسال ۹۹۹ هجری قمری در سن سی و شش سالگی درگذشت. پس از چندی پیکرش را به نجف منتقل کردند. شهرت او در قصیدهسازی و از سخنسرایان بنام سبک هندی است. عرفی در قالبهای دیگر شعر نیز طبعآزمایی کرده اما مهارت او در قصیده دیگر سرودههای وی را تحتالشعاع قرار داده است. «کلیات» اشعار عرفی مشتمل بر چهارده هزار بیت شامل قصیده و رباعی و مثنوی و قطعه است. جمالالدین دو مثنوی به نامهای «مجمع الابکار» و «فرهاد و شیرین» و رسالهای به نثر دربارهٔ تصوف به نام «نفسیه» نیز نگاشته است. آثار عرفی شیرازی در گنجور به همت دوست گرامی «رسته» تایپ شده و در دسترس قرار گرفته است.
به عمرها ننهم پا برون ز خانه خویش نگاهبان خودم من بر آستانه خویش به هر طریق که بگذشته بی تاسف نیست به سوز و داغ دی و عشرت شبانه خویش در آن دیار دلم کرده خو به بد مستی که محتسب کند ...
مراد و خضر عنان گیر باید از چپ و راست که کج روی نکنم ور نه عزم راه خطاست عجب که باورم آید از راه اندیشی که آفتاب قیامت ز سایه ی طوبی است به ملک صدق گنه را به عفو دشمنی است جزاء جرم...
دلی دارم که می جوشد ز هر مو چشمه خونش نه آن خونی که بتوان از گرستن داد بیرونش به افسون می کند آلوده درد عافیت بخشم بیا ای مرگ و آزادی ببخش از ننگ افسونش ز گلگون کی نهد منت به دوش ک...
چو تیر از دل کشم کو شربتی از لعل خندانش که با هوش آیم و در سینه دزدم نیش پیکانش به دامن چشمم از خوناب حسرت پاک می سازد ولی گوید که خون کردی تبسم های پنهانش حریم دل بود منزلگه دل ها...
صنم می گوی و در بتخانه می رقص نوایی می زن و مستانه می رقص عجب ذوقی بود در رقص مستی تو نیز ای باده در پیمانه می رقص بر افشان دست بر ناموس و آنگه میان محرم و بیگانه می رقص به جان با ...
فصل بهار است و شکر نسیم بهار فرض می در پیاله واجب و گل در کنار فرض چندان اسیر شد دل وارستگان که گشت شکر کرشمه های تو بر روزگار فرض صیاد غمزه تو چو زه بر بست بر کمان گردید عشق ناوک ...
گر بگویم ز نظر یار نهان است غلط ور بگویم که به هر دیده عیان است غلط شش جهت فیض پذیر از نظر رحمت اوست ور بگویم که به سویی نگران است غلط می کشد زارم و گنهی نیست مرا ور بگویم که مرا د...
اگر تو خنده کنی از گل و شراب چه حظ وگر تو زهر دهی تشنه را ز آب چه حظ اگر نه سایه حسن تو جویم از خورشید ز دشمنی شب و مهر آفتاب چه حظ کمال حسن درون جمال در جلوه است هزار سال نهفتنش د...
باز این منم به صد دل خشنود در سماع دیوانه وش ز نغمه داود در سماع رویم به روی دلبر و قوال در سرود دستم به دست شاهد مقصود در سماع پرهیز ای فرشته که اینک به عرش و فرش افشاندم آستین می...
چنین که آمده منظور لطف شاه چراغ به ناز گو بشکن گوشه کلاه چراغ ز نور معرفت حق شاه در سخن است صباح طلعت خورشید و شامگاه چراغ به روشنی شب و روز زمانه یکسان است از آن زمان که جهان مجلس...
باز به میدان ما فوج بلا بسته صف پای فلک در میان رسم امان بر طرف خرقه شکافان شوق بی دف و نی در سماع حله فشانان شید تابع قانون و دف جان قدیم اشتها مانده همان ناشتا وین تن حادث غذا مع...
غم می گزد لب من من می گزم لب عشق می رم به تلخی غم نازم به مشرب عشق دانای شهر و ده کیست کز طنز ما نرنجد خندند بر فلاطون طفلان مکتب عشق داروی صحت عشق در حکمت ازل نیست اما ز سردی عقل ...
صد فوج عشوه از نظر من گذشته است تا شهسوار عشوه گر من گذشته است چون نگذرد به جور که از راه تجربه بر ناله های بی اثر من گذشته است بیچاره عافیت که ز وی تا بریده ام عمرش به جستن خبر من...
این زخم های کاری بر مغز جان مبارک عید شهادت ما بر دوستان مبارک دینم به عشوه ای رفت باز آمدن مبادش ناموس هم عنان یافت بر دودمان مبارک اینک فنا به بالین افسانه گو در آمد ای چشم ناغنو...
صد مهر می نهم به لب گفت و گوی دل تا گرد غم به شکوه نجنبد ز روی دل دامن به سلسبیل نیالاید آن که او در چشمه سار درد کند شست و شوی دل بگداختیم مرهم و الماس ریختیم آن بر مراد راحت و ای...
دردی که به افسانه و افسون رود از دل صد شعبده انگیز که بیرون رود از دل ممنونم از این شیوه که هر جور که کردی اندیشه نکردی که مرا چون رود از دل آن به که به دل ره ندهم روز سلامت آن ها ...
تنها نشین گوشه غمخانه خودیم گنج غمیم و در دل ویرانه خودیم لب تر نکرده ایم ز جام و سبوی کس جاوید مست جرعه و پیمانه خودیم با غم نشسته ایم به تدبیر عقل خویش ما آشنا به دشمن و بیگانه خ...
همت ای یاران که در دفع هوس رو می کنم بر لب کوثر به داغ تشنگی خو می کنم آب حیوانم ز دنبال آید از ظلمت برون من بر او خندان به سوی تشنگی رو می کنم دل به وصل و من به بوی وصل نامحرم خوش...
ما گریبان دل از گل های غم پر کرده ایم از شراب تلخکامی جام جم پر کرده ایم مژده باد ای دل نثار کام را آماده باش کز گل پژمردگی دامان غم پر کرده ایم هیچ از این حسرت نمی سوزیم کز بازار ...
کعبه بی ذوق است و یاران را وداعی می کنیم مژده اهل دیر را کانجا وداعی می کنیم گر حدیث عشق کم گویی تو با آسودگان جای منت هست تحقیق صداعی می کنیم زهر کو خون جگر کو شهد ناب و شیر چند ص...
آن شکارم کز بر تیر سنان می رویدم التماس زخم نو از لامکان می رویدم حسن می گوید که من تخمی بیفشانم ولی تا قیامت روی گرم از آستان می رویدم در لبم در عشق تو آن میهمان دار بلا کز در و د...
منم که پاره دل در دهان غم دارم به زیر ناصیه صد آستان غم دارم دلی که زخم پذیری کند نمی بینم وگر نه تیر نفس در دهان غم دارم اگر چه جان به غمت داده ام به گفته خویش اگر غمت بگریزد زیان...
بیا ای درد کز راحت رمیدن آرزو دارم به غم پیوستن از شادی بریدن آرزو دارم بیا ای عشق و رسوای جهانم کن که یک چندی نصیحت های بی دردان شنیدن آرزو دارم بیا ای شوق و دست رقبتم سوی گریبان ...
صد شکر که بتخانه ی اندیشه خراب است ناقوس و تبش در گرو باده ی ناب است با قسمت خود هر که تو بینی جم و دارا است محتاجی مردم همه آن سوی حساب است سیرابی و لب تشنگی از هم نشناسیم این است...