غزل شمارهٔ ۶۶
منزلگه دل ها همه کاشانه عشق است هرجا که دلی گم شده در خانه عشق است ویرانه جاوید بماند دل بی عشق آن دل شود آباد که ویرانه عشق است فرزانه درآید به پری خانه مقصود هرکس که در این بادیه...

مولانا محمد بن خواجه زینالدین علی بن جمالالدین شیرازی ملقب به جمالالدین و متخلص به عرفی از مشاهیر و شعرای شیراز در قرن دهم هجری است. وی درسال ۹۶۳ هجری قمری متولد شد. در زادگاهش به تحصیل علم و دانش پرداخته و به قدر توان در موسیقی و خط نسخ مهارت بدست آورد. از جوانی به سرودن شعر تمایل داشت، دیری نپایید که در شیراز شهرت یافت و به محافل ادبی آن شهر راه پیدا کرد. در اوان جوانی از راه دریا به هندوستان مهاجرت کرد و با فیضی دکنی برخورد کرد و مصاحبت وی را اختیار نمود و سپس توسط وی با حکیم مسیحالدین ابوالفتح گیلانی آشنا شد و در قصیدهای مدح او را گفت. ابوالفتح گیلانی نیز او را به عبدالرحیم خانخانان، سهپسالار ادبپرور جلالالدین اکبرشاه، معرفی کرد و از آنجا در سلک مداحان ویژهٔ اکبرشاه در لاهور درآمد. عرفی همچنان در لاهور به سر برد تا درسال ۹۹۹ هجری قمری در سن سی و شش سالگی درگذشت. پس از چندی پیکرش را به نجف منتقل کردند. شهرت او در قصیدهسازی و از سخنسرایان بنام سبک هندی است. عرفی در قالبهای دیگر شعر نیز طبعآزمایی کرده اما مهارت او در قصیده دیگر سرودههای وی را تحتالشعاع قرار داده است. «کلیات» اشعار عرفی مشتمل بر چهارده هزار بیت شامل قصیده و رباعی و مثنوی و قطعه است. جمالالدین دو مثنوی به نامهای «مجمع الابکار» و «فرهاد و شیرین» و رسالهای به نثر دربارهٔ تصوف به نام «نفسیه» نیز نگاشته است. آثار عرفی شیرازی در گنجور به همت دوست گرامی «رسته» تایپ شده و در دسترس قرار گرفته است.
منزلگه دل ها همه کاشانه عشق است هرجا که دلی گم شده در خانه عشق است ویرانه جاوید بماند دل بی عشق آن دل شود آباد که ویرانه عشق است فرزانه درآید به پری خانه مقصود هرکس که در این بادیه...
مرا که شیشه ی دل در زیارت سنگ است کجا دماغ می ناب و نغمه ی چنگ است مرا که شغل هم آغوشی است با زنار اگر به سبحه دهم دست دوستی ننگ است به این که کعبه نمایان شود ز پا منشین که نیم گام...
هزار حسن عبادت نه زشتی عمل است متاع من دل مجذوب و مستی ازل است یکی است نقد حکیمان و حسن نادانان هر آن چه در کتب حکمت است در مثل است کسی که گشته به تقلید آدمی سیر ت نه آدمی است همان...
تا خط به گرد آن لب شیرین شمایل است ابر میان عیسی و خورشید حایل است از گل چه گونه پای به اندیشه بر کشم کاندیشه این چه در ره او پای در گل است از کفر عشق باز ندارم که روز حشر آموزگار ...
خیز و به جلوه آب ده سرو چمن تراز را آب و هوا ز باده کن باغچه ی نیاز را صورت حال چون شود بر تو عیان که همچو سرو ناز تو جنبش از قلم چهره گشای راز را آه که طبل جنگ و آن گه به گاه آشتی...
دریا فراخ و کشتی ما بی معلم است این درد زان زیاده که پایان موسم است آنان که لاف مرتبه ی قرب می زنند پهلو تهی کنند ز امکان که ملزم است مردم اگر چه نقل ز فیض خرد کنند ما دشمنیم با خر...
هر خنده دریچه ی گشاینده ی غم است هر انتعاش نایره ی قفل ماتم است دل زنده ساز قدر مسیح و مرا مسنج غافل مباش آن نفسی بود و این دم است حیف است حیف بس مکن ای کاوش دلم هر ناله را خراشی و...
گر تکیه گاه گلخن و گر مسند جم است رویم به روی محنت و لب بر لب غم است ما بار نیکنامی عصمت نمی کشیم رندی حریف ماست که بد نام عالم است صد سیل فتنه آمد و گردی بر نخاست قصر مراد ماست که...
گرد محنت به طوف منزل ماست زهر غم تشنه ی لب ماست برق آتش فروز جوهز کل دود اندیشه های باطل ماست در مبندید بر رخ رضوان که ز عهد الست سایل ماست هر چه روید ز کشتزار ملال ریشه ی آن دویده...
ما را به طرب موعظت و پند حرام است بر اهل محبت دل خرسند حرام است در مذهب ما تشنه لبان شربت کوثر بی چاشنی آن لب چون قند حرام است ناصح مگشا لب که گنه کار نگردی در شرع ملامت زدگان پند ...
ما تشنه لب و چشمه ی حیوان نفس ماست درویش جهانیم و هما در قفس ماست آن زهر پرستی که بود در شکرستان بیگانه ز خاییدن شکر مگس ماست آن کعبه روانیم که در بادیه ی راز خاموشی جاوید فغان جرس...
باز آتش غم دست در آغوش رخس ماست دشنام و طرب قفل گشای نفس ماست جمازه ی ما تا به ره کعبه روان است رقصان همه از ذوق نوای جرس ماست آن چشمه ی شهدیم که در عین حلاوت مرغ حرم و طایر قدسی م...
زخم از دهان تیغ ربودن نزاع ماست تسلیم گشتن و بتپیدن سماع ماست در پیشگاه دیر و حرم هر کجا که هست دین شکسته و دل پر خون متاع ماست صد فوج ناز و عشوه به میدان طلب که ما جنگ ستیزه ی تو ...
کوی عشق است این که در هر گام صد عاقل گم است تا قیامت جان فراموش است و این جا دل گم است خود چه راه است این که در صد سال یک منزل نیافت آن که در هر نیم گامش طی صد منزل گم است لذت جان ...
نوشیم شربتی که شکرها درو گم است داریم عزلتی که سفرها درو گم است صد روشنی است در تتق تیره روزنم فیروز شام من که سحرها درو گم است در طبع صد کرشمه و تحریک جلوه نیست این نخل خشک بین که...
گرفتم آن که شب در خواب کردم پاسبانش را ادب کی می گذارد تا ببوسم آستانش را صبا از کوی لیلی گر وزد بر تربت مجنون کند آتشفشان چون شمع مغز استخوانش را برآمد جان ز تن وان زلف می جوید چن...
رسید مژده و قاصد مقیم خرگه ماست که بر گزیده توفیق جان آگه ماست کسی که چاه ملامت به راه می کندی به ریسمان خود اکنون فتاده در چه ماست ز شیخ شهر شنو درس و علم ما آموز که هر چه رد مشای...
پیر کعنان چمنی گوشه ی بیت الحزن است هر کجا بوی گلی باد رساند چمن است هر که از بندگی خویش مرا باز خرد بنده ی اویم اگر زاهد و گر برهمن است حد حسن تو به ادراک نشاید دانست این سخن نیز ...
کسی که بر اثر مدعای خویشتن است کشیده تیغ ستم در قفای خویشتن است کسی که مایه ی امکان و شأن مطلب دید اگر ملول نشیند به جای خویشتن است چنان ز فیض قناعت به عیش مشغولم که نفس کام طلب در...
از بس که جور کرد به دل غم که آشناست داغم بهشت صحبت مرهم که آشناست تا طی کنند بی ادبان وادی غرور بیگانگی نموده به محرم که آشناست گر آشنا کسی است که اهلیت اش نیست بنما یکی ز مردم عال...
از نور یار چون نفسم خانه روشن است بیرون برید شمع که کاشانه روشن است نازم به فیض عشق که در خانقاه و دیر چشم و چراغ شمع به پروانه روشن است از حسن دوست دم به دم اسرار گفتن است هر چند ...
نگفتن و نشنودن زبان و گوش من است هزار نغمه گره در لب خاموش من است می ای که می رود امروز در گلوی دو کون کمینه جرعه ی ته شیشه های دوش من است به محفلی که اسیران کشند خون جگر سرود انجم...
منم که طاعت بت لازم سرشت من است اگر به کعبه عبادت کنم کنشت من است اگر چه حسن عمل نیست اجر آن هم نیست که چشم اهل مروت به زشت من است روم به دوزخ و شکر بهشت می گویم که این به نزد مکاف...
گو ز من دل جمع دار آن کس که با من دشمن است هر که خود را دوست می دارد به دشمن دشمن است در حصار عافیت بی ذوق را آرام نیست آن که ذوق فتنه یابد به آهن دشمن است گوش معزول است در خلوتگه ...