شمارهٔ ۳ - در ستایش آفریدگار
ای همه عین تو و پاک از همه نقد وجود از تو و خاک از همه چشمه هستی دو عالم تویی من که انا الحق زنم آن هم تویی نغمه طراز چمن وحدت است زیور شبه تو محالیت است ذات تو مفتون اثر های تو عل...

مولانا محمد بن خواجه زینالدین علی بن جمالالدین شیرازی ملقب به جمالالدین و متخلص به عرفی از مشاهیر و شعرای شیراز در قرن دهم هجری است. وی درسال ۹۶۳ هجری قمری متولد شد. در زادگاهش به تحصیل علم و دانش پرداخته و به قدر توان در موسیقی و خط نسخ مهارت بدست آورد. از جوانی به سرودن شعر تمایل داشت، دیری نپایید که در شیراز شهرت یافت و به محافل ادبی آن شهر راه پیدا کرد. در اوان جوانی از راه دریا به هندوستان مهاجرت کرد و با فیضی دکنی برخورد کرد و مصاحبت وی را اختیار نمود و سپس توسط وی با حکیم مسیحالدین ابوالفتح گیلانی آشنا شد و در قصیدهای مدح او را گفت. ابوالفتح گیلانی نیز او را به عبدالرحیم خانخانان، سهپسالار ادبپرور جلالالدین اکبرشاه، معرفی کرد و از آنجا در سلک مداحان ویژهٔ اکبرشاه در لاهور درآمد. عرفی همچنان در لاهور به سر برد تا درسال ۹۹۹ هجری قمری در سن سی و شش سالگی درگذشت. پس از چندی پیکرش را به نجف منتقل کردند. شهرت او در قصیدهسازی و از سخنسرایان بنام سبک هندی است. عرفی در قالبهای دیگر شعر نیز طبعآزمایی کرده اما مهارت او در قصیده دیگر سرودههای وی را تحتالشعاع قرار داده است. «کلیات» اشعار عرفی مشتمل بر چهارده هزار بیت شامل قصیده و رباعی و مثنوی و قطعه است. جمالالدین دو مثنوی به نامهای «مجمع الابکار» و «فرهاد و شیرین» و رسالهای به نثر دربارهٔ تصوف به نام «نفسیه» نیز نگاشته است. آثار عرفی شیرازی در گنجور به همت دوست گرامی «رسته» تایپ شده و در دسترس قرار گرفته است.
ای همه عین تو و پاک از همه نقد وجود از تو و خاک از همه چشمه هستی دو عالم تویی من که انا الحق زنم آن هم تویی نغمه طراز چمن وحدت است زیور شبه تو محالیت است ذات تو مفتون اثر های تو عل...
اقبال کرم می گزد ارباب همم را همت نخورد نیشتر لا و نعم را از رغبت دنیا الم آشوب نگردم زین باد پریشان نکنم زلف علم را فقرم بسیاست کشد از مسند همت در چشم وجود ار ندهم جای عدم را بی ب...
نشسته بودم ودی در وثاق می گفتم چه فتنه بود که ایام در جهان انداخت چه درد بود که هجر همای دولت و دین بجان عافیت اندوز همگنان انداخت غرور عشرت و تقصیر شکروصل این بود که کار مابدعای س...
رفتم ای غم زپی عمر شتابان رفتم بشتاب ار طلبت هست زمن هان رفتم مشتاب ای غم دنیا که بگردم نرسی بکن از دور وداعم که شتابان رفتم ایها الناس بگویید مبارک بادم کز صنم خانه تن در حرم جان ...
شعر فخر و شاعران ننگین ز فرط حرص و آز خویش را از زمره این جمع چون بیرون کشم انوری چون نیز از ننگ طمع نتوان گریخت انتقام خویش از این ناقص شریکان چون کشم
از در دوست چگویم بچه عنوان رفتم همه شوق آمده بودم همه حرمان رفتم بس بدیوار زدم سرکه در این کوچه تنگ آمدم مست و سراسیمه و حیران رفتم رفتم از کوی تو لب تشنه بگلگون سرشک نیک رفتم که ن...
منم عرفی امروز کز کشت طبعم بود خرمن افشان کف خوشه چینان دلی دارم از جنس یکتایی خود بوحدت فروشی چو عزلت گزینان دلی دارم از آب و رنگ طبیعت گل افشان تر از چهره مه جبینان دلی دارم از ع...
ای که درآیینه ام خود راسیه رو دیده ای جنگ بیسودست رواندیشه زنگی مکن ویکه نافهمیده ازوعظم بجان رنجیده ای بی نصیب از فهم رازی فکر فرهنگی مکن ورگمان گاوورزی داری اینک حاضرم گر نمی تاز...
باز گلبانگ پریشان می زنم آتشی در عندلیبان می زنم حجله گل بهر من بستند و من سر به دیوار گلستان می زنم در بن هر خار خنجر می خورم بر سر هر نیش جولان می زنم خون گرم از ریشه دل می مکم ج...
از خجلت این گنه که عفوش بر توست نه بر عطای یزدان خواهم که شوم ز سایه تو در مطلع آفتاب پنهان
صباح عید که در تکیه گاه ناز و نعیم گدا کلاه نمد کج نهاد و شه دیهیم نشاط طبع بحدی که نشنود دانا بجز ترانه اطفال و ترهات ندیم بساط مجلس دهر آنچنان نشاط آمود که دست را بسماع آستین دهد...
من و نمودن بطلان عهدهای قدیم بذکر منقبت عهد شاهزاده سلیم تولدش بنهاد شریر دهر آن کرد که با طبیعت آتش نزول ابراهیم نهیب هیبت او در مشیمه نقدیر شکست گوهر گفتار بر زبان کلیم بعهد معدل...
بحضرت تو مرا نسبتی است عرض کنم بشرط آنکه کند خرده بین زبان کوتاه بغایبانه محبت زنم زلیخایی که یوسفم تو ملک سیرتی بصورت ماه اگر تفاوتی اندر میانه یافت شود همین بود که تو درمصری و من...
بدون معنی اگر حسن یوسفی داری ز صحبت تو زلیخا شود دل افسرده یقین شناس که صورت تن است و معنی جان اگر بحسن گرو ز آفتاب و مه برده برو بصورت تنها مکن بمردم ناز که دل زکس نبرد حسن شاهد م...
منادی است بهر سو که ای خواص و عوام می نشاط حلال و شراب غصه حرام فضای عالم هستی زغصه تنگ آمد مشابه دل عاشق مثال چشم لیام هوای روضه گیتی شکفته شد زآنسان که نوبهار خط گلرخان سیم اندام...
زهی رمیده مرا آهوی وصال از دام چنانچه از نظرم خواب و از دلم آرام بسوی او نفرستم پیام از آن ترسم که بر حکایت من مطلع شود پیغام بگاه عربده دشنام چون دهد سوزم مباد از لب او لذتی برد د...
بحر هنر حکیم ابوالفتح کان فضل ای آنکه جز بمنهج اولی نیامدی هم سیرت تو زیور دین است کو بشکل جز نقشبند زینت دنیا نیامدی کی بود کز چمن بچمن در بهشت جاه نازک نهال رفتی و طوبی نیامدی صد...
منم آن سحر بیان کز مدد طبع سلیم نبرد ناطقه نام سخنم بی تعظیم منم آن مایه فطرت که گر انصاف بود با وجودم نتوان گفت باندیشه فهیم منم آن بحر لباب ز معانی که بود قطره آب ز شرم سخنم در ی...
ای وفا پیشه یار هم مشرب که بعرفی دعا فرستادی نه دعای تهی که در جیبش گوهر مدعا فرستادی عندلیب مونث گلریز از بهشت عطا فرستادی ز آنچه گویم بسوزد از من لب تا بگویم سزا فرستادی پاس این ...
چون گرد باد آه ز خاکم کشد علم بر فرق روزگار فشاند غبار غم چون دل بجای خویش بود کز نهیب درد زین آشیانه طایر آرام کرده رم در عهد من زدهر مجو خوش دلی که هست در شیشه زمانه وجودم جهان غ...
لطیفه ای زسر صدق گویمت عرفی بسنج اگر بدو نیک متاع میدانی بعلم تجربه با آنکه ذره ذره خویش ز آفتاب عدم در سماع میدانی بکبریای تو نازم که ملک هستی را میانه خود و ایزد مشاع میدانی
ای مرتفع ز نسبت جود تو شان علم کلک گهر فشان تور طب اللسان علم ای ساکنان مصر معانی بحسن عقل نادیده یوسفی چو تو درکاروان علم سلطان دین علی که زشست کمال اوست هرناوکی که یافت گشاد از ک...
شنیده ام که بشوخی بر آن سری عرفی که پرده بر سر اسرار چیده بگذاری لطیفه ای به تو گویم که بعد از این به غلط عنان طبع بطالت رهیده بگذاری ز گوش کردنت آنگاه به بود گفتن که در جهان سخن ن...
ای تو بامرزش و آلوده ما وی تو بغمخواری و آسوده ما رحمت تو کعبه طاعت نواز عدل تو مشاطه عصیان طراز لطف تو دلال متاع گناه حلم تو بنشانده غضب را پناه منفعلیم از عمل ناسزا گر همه نیکست ...